مهران مدیری

دلم نيامد در مورد دفاعیه آخر «مهران مدیری» در آخرین قسمت سریال «مرد هزار چهره» چیزی ننویسم. از او چندان خوشم نمی‌آید و انتقاد هم کم نکرده‌ام به کارهایش. هر کسی اما، دوست دارد هر آنچه خود می‌خواهد از آنچه می‌بیند، استنباط کند.

 

پس برای من، این دفاعیه، «دفاعیه ملت هایی فلک زده مثل ملت ایران» بود. آنجا که مي‌گفت: «گناه من این بود که شریف بودم. گناه من این بود که از تمام چیزهای خوبی که به من نسبت مي‌دادند، هیچ کدام متعلق به من نبود. من ساده بودم. گناه من این بود که نتوانستم به اندازه کافی مخالفت کنم. » «من مقاومت کردم. من در حد توان خودم مقاومت کردم. اما ضعیف بودم.»

 

و این حکایت مردمی است که «تا آنجا که توان داشتند» جلوی به توپ بستن مجلسشان ایستادند، روزی که نخست وزیر ملیشان را مي‌خواستند به زیر بکشند، با ریختن در خیابان به خون کشیده شدند و بعدها آنقدر روی مین‌های خرمشهر تکه تکه شدند که هنوز ایرانمان ایران مانده. پس شريف بودند و آنجا كه توانستند و مجالشان بود، مقاومت كردند. توان کافی نداشتند اما، در مواقعی که یا به آتششان کشیدند یا مي‌خواستند به زور مدرنشان کنند یا به زور به اعماق تاریخ بفرستندشان. کسی مجالی نداده بود که توان و آگاهی کافی پیدا کنند که هم وقتی مي‌خواستند به زور چادر از سرشان در آورند و هم وقتی مي‌خواستند به زور چادر بر سرشان کنند، بگویند: نه. و فكر مي‌كنم هر چه داریم از آن وقت‌هاییست که توانسته‌اند بگویند: «نه».

 

پایان سریال هم که دیدید، بعد از دادن تاوان «ضعف در برابر هجوم دنیای قدرتمند بیرونی»، بهار آزادیش 30 ثانیه بیشتر طول نکشید. دوباره «نظم نوین دنياي بيرون» با خود بردش و نتوانست مقاومت کند.

 

به امید روزی که باز با یک «نه» دیگر، برخیزیم. دور نیست آن روز. مي‌دانم.

 

چارپایان پارسا!

۱- پسر ۳ ساله خواهرم شگفت زده در جلوی یه قفس خطاب به چند برغاله و بچه آهو:

«سلام از ماست!»

۲- دیشب تو فرحزاد یه تابلو دیدم. اینطوری روش نوشته شده بود:

«گوسفند زنده

۰۹۱۲۳۸۴۶۲۷۸»

یعنی چی اونوقت؟

-------------------------

علی الظاهر ما از قافله معاشرت با جماعت چارپا عقب افتاده ایم!

برای سال نو

می خواستم چیزی از سال نو و تبریکی از آمدن بهار و نوروز بنویسم.

هر چه کردم اما، تلخی ایام نمی گذاشت انگار. بهرحال سعی کردم و آخر این آمد:

 

دیرگاهی چشم انتظار شعله و نوری، ز نو روزی،

وین شب یلدا هنوزش سر بازایستادن نیست

ز نوروزی ندایی نیست آیا؟

 

آسمان را گو ببارد سرد

ما به امید بهاری لحظه ها را می شماریم.

 

لیگ هشتم

 

از شما دعوت می کنیم به نتایج لیگ برتر قهرمانان باشگاههای محبس هشتم توجه بفرمایید.

 

به گزارش خبرگزاری نگهبان، در چارچوب رقابتهای لیگ هشتم، دو باشگاه زردپوشان بدبخت و سیاه پوشان قمه به دست به رقابت پرداختند.

 

از آنجا که قبل از آغاز مسابقات کمیته انضباطی تیم الف زردپوشان را به دلیل اعتراض به داور به 100 سال محرومیت محکوم کرده بود و رئیس فدراسیون فوتبال نیز تیم ب این باشگاه را به دلیل عدم عذرخواهی از داور از دور مسابقات اخراج نمود، تیم زردپوشان بدبخت تصمیم به ترک مسابقات و گذراندن تعطیلات در بنیاد باران نمودند که متوجه شدند آنقدر باران آمده که سیل بنیاد را با خود برده. بنابراین چشم انتظار اقدام انقلابی رئیس سازمان تربیت بدنی ماندند. وی که به هیچ وجه با برگزاری لیگ غیر رقابتی میانه ای ندارد، طی یک اقدام انقلابی- رقابتی اعلام نمود به هیچ عنوان در تاریخ لیگ، مسابقه یک تیمه برگزار نشده و بنابراین زردپوشان بدبخت موظفند با تیم جوانان خود در مسابقات شرکت کنند.

از این رو تیم زردپوش طی اقدامی ارزشی- ورزشی با تیم «جوانان پیر شده» خود در مسابقات حضور یافت.

 

از آنجا که جوانان پیر شده زردپوش بدبخت تنها 2 روز پیش از مسابقات خبر شده بودند و از طرفی به دلیل کهولت سن حال دویدن و اینهمه مسابقه را نداشتند، رئیس فدراسیون فوتبال با ارفاق، آنها را از حضور در دو سوم بازیها معاف نمود و در نتیجه پیش از آغاز لیگ، باشگاه سیاه پوشان قمه به دست دو سوم بازیها را با نتیجه 3 بر صفر به سود خود به پایانرساندند.

 

دیروز مسابقات، در یک سوم بازیهای باقیمانده پی گرفته شد و طی آخرین گزارشها، در حالیکه نیمی از تماشاچیان طرفدار زردپوشان بدبخت خسته شده، زمین را ترک کرده بودند، برخی در حال تخمه خوردن به بازیکنان فحش می دادند و بقیه داور مسابقه را مورد لطف خود قرار می دادند، تیم ملی سیاه پوشان با تمام لژیونرهای خود با اقتدار تمام با تیم جوانان پیر شده زردپوشان بدبخت به تساوی دست یافتند. برخی از بازیها نیز به وقت اضافه کشیده شده است.

 

بنابراین برآورد می شود در پایان لیگ، تیم زردپوشان بدبخت با کسب نیمی از یک سوم امتیازات بتواند حدود یک ششم امتیازات را به خود اختصاص دهد.

در حال حاضر بازیکنان تیم سیاه پوش نیز برای تقسیم جوایز با قمه به جان هم افتاده اند.

 

 

 

لیست اول انتخابات تهران

به نظر من اگر اعضاي ليست زير كانديدا بشن، مردم عزيز و هميشه در صحنه همچين بهشون رأي ميدن كه هيچ حزبي به پاشون نرسه:

 

1- فردوسي پور

2- علي دايي

3- افشين قطبي

4- عليرضا افتخاري

5- حسيني (مجري فراري تلويزيون!)

6- گلزار

7-  مهناز افشار

8- مهران مديري - راي در حد انفجار

9- جواد رضويان 

10- رضا شفيعي جم

11- علي پروين

12- سهيل محمودي

14- بهرام رادان

15- هديه تهراني

16- نيكي كريمي

17- محسن نامجو

18- مريم دي جي

19- زهرا اميرابراهيمي

20- ناصر خان (حجازی)

21- خداداد عزيزي

22- پائولو كوئيلو (البته با تغییر ملیت!)

23- مریم حیدرزاده

24- محسن چاووشی

25- یانگوم (ایشون احتمالا به تغییر ملیت هم احتیاجی ندارن، عضو افتخاری هستن)

26- فرزاد حسنی

27- هومن و کامران (اینا یه نفر محسوب میشن)

28- فهیمه رحیمی

29- ...................

30- ...................

 

به دلیل حساسیت موضوع، و رقابت نزدیک با احزاب رقیب، منتظر پیشنهادها و انتقادات امت همیشه در صحنه، به منظور تقویت هر چه بیشتر لیست هستیم.

 

هلو!

این هلو رو ببینین!

چه حسی دارین نسبت بهش؟

تکرار

 

تکرار،

تکرار به صبحگاهان برخاستن،

                                      به نيمروز در هم شکستن،

                                                                   به شامگاهان تن فروخفتن.

 

تکرارشبانگاهان به پايان نبرده،

                                      به صبحگاهان باز برخاستن.

 

تکرار از خود خستگي،

                                      از ديگر دل شکستگي.

 

تکرار حسرت فرو خوردن،

                                      از خود، به خود فرو رفتن.

 

تکرار بر خود نهيب بر کشيدن

                                      به خشم ديگري، دندان بر جگر خود بر فشردن.

 

تکرار مفهوم بي معناي نو بودن،

                                      لباس لبخند بر لحظات کهنه بر پوشاندن.

 

تکرار تکرار،

تکرار لحظات مکرر

                                      به سوي يک تک لحظه نامکرر.

یک پیشنهاد

یه پیشنهاد دارم که عملی کردن و خوب پیاده کردنش تنها با یاری کردن خوانندگان عزیز ممکن میشه. البته سعی میکنم اگه شد، به اینجا محدودش نکنم و با افراد دیگه ای هم این ایده رو به اشتراک بذارم.

تا به حال جشنواره ها، فستیوالها، منتقدین فیلم، علاقمندان، مجلات سینمایی و ... انتخابهای مختلف و متعددی از بهترین کارگردانها، بازیگران نقش اول و دوم زن و مرد، فیلمبرداران، موسیقی فیلم و ... رو معرفی کردن. اما یه چیزی که همیشه برای من جذاب بوده (و البته حداقل من جایی ندیدم برگزار شده باشه) اینه که برترین سکانس یا صحنه ها رو انتخاب کنن. به نظرم بهترین سکانسها عصاره و اوج تلاش همه عوامل فیلم در کنار همه و در واقع درخشانترین لحظات تاریخ سینما رو میشه توی اونها دید. حالا اگه یه آرشیو یا کلکسیونی از این صحنه های زیبا وجود داشت باشه، به نظر من که معرکه ست. نظر شما چیه؟

ازتون می خوام اگه ممکنه لطف کنین و 3 تا از زیباترین، دلپذیرترین و تأثیرگذارترین صحنه ها یا سکانسهایی از فیلمهایی که تا حالا به عمرتون دیدین رو اینجا لیست کنین یا برام ایمیل کنین. یا اینکه تو وبلاگ خودتون بنویسینش. می خوام اگه بشه یه لیست پر و پیمون از ماندگارترین سکانسهای تاریخ سینما تهیه کنیم. اگه میشه و حوصله دارین، به دوستاتونم بگین و یا بقیه رو هم دعوت کنین این کارو بکنن. اگه کسی بتونه تو وبلاگش هم از بقیه اینو بخواد باز خوبه. همینطور خوبه با توضیحی از کارگردان یا بازیگر اصلی سکانس و توضیح کوتاهی از سکانس همراه باشه.

خوب بهر حال، فعلا از خودم شروع می کنم و امیدوارم با همکاری بقیه کار خوبی از آب در بیاد:

1-     صحنه ای که توی فیلم «پدر خوانده 3»، دختر «دن کورلئونه» کشته میشه و در اون لحظه «آلپاچینو (دن کورلئونه)» وقتی صحنه به زمین افتادن دخترشو میبینه، فریاد و ضجه ای خفه، عمیق، وحشتناک و تأثیرگذار رو در حدود 10 ثانیه ای ادامه میده. به نظر من، این صحنه بی اختیار ویرانت میکنه.

2-     صحنه ای که باشو در «باشو غریبه ای کوچک» بیضایی، در میون تمام تنهاییها، غریبگی با مردمی دیگه، فرهنگی دیگه و بعد از از دست دادن تمام خانواده و همه زندگی پیشینش، کتاب فارسی کلاس اول دبستان رو جلوش میبینه که روی زمین افتاده. برش میداره و جلوی پسر بچه های شمالی، از روی درس ای ایران شروع میکنه به خوندن. این صحنه خیلی عمیق و خوب معنای ملیت، زبان مشترک و اون چیزی که ما انسانها رو بهم پیوند میده، به نمایش می ذاره. عمیق نشون میده که اون پسر عرب خوزستانی و اون بچه های گیلکی چه پیوند عمیقی به نام ایرانی بودن دارن که بهم گره زدتشون.

3-     صحنه ای که خاله «فرحان» (یا شاید فرهان؟) توی فیلم «عروس آتش» با اون گاوه حرف می زنه و درد دل میکنه. عمق درد و رنج و ستمهایی که یک تاریخ به یک زن تحمیل کرده رو توی اون دیالوگ درد دلش با یک گاو، فریاد میزنه.

البته میتونم به این لیست یه 10 تا دیگه هم اضافه کنم اما به همون 3 تا اکتفا می کنم.

اگه با کل ایده موافقین، هر پیشنهادی برای بهتر انجام دادن این کار هم می تونه خیلی کمک کنه.

بدون تیتر

نمی دونم تبلیغات «شیر کالبر» رو شنیدین یا نه؟ جالبه:

 

-         آقاهه: «گاو خوب، شیر خوب!»

-         گاوه: «ما ا ا ا ا ....»

-         آقاهه (در حال خنده): «چه گاویه!»

 

البته من اصولا نفهمیدم مخاطب این جمله آخرش کیه. گاوه یا ...؟

 

---------------------------------

 

من فکر می کنم علیرضا افتخاری برآیند بسیاری از صفتهای ما ایرانیهاست. توی یکی از نظرسنجیهای اخیر از شهروندان محترم تهرانی، ایشون در صدر خوانندگان محبوب قرار گرفته بود. یکی از چند تا تحلیلی که من می تونم روی این مطلب بذارم، اینه که اکثریت مردم خوب و قشنگ و زیبای ما، از یه طرف ته دلشون از ترانه های دامبولی و دلی دلی خوششون میاد و حال و حوصله خوانندگان سنتی رو ندارن. اما خوب چیکار میشه کرد؟ از طرف دیگه روشون نمیشه توی مصاحبه یا نظرسنجی اینو به صراحت اعلام کنن که مثلا شادمهر و کامران و هومن و یا جوادی یساری! رو خیلی دوست دارن. چی کار کنن؟ بگن از شجریان خوشمون میاد؟ نه، انقدر هم دروغگو نیستن. پس این وسط آقای جمع اضداد، پادشاه تناقض، اونکه وسط دلی دلی یه دفعه یادش میره و آواز میخونه و چه چه میزنه، استاد کپی برداری، جناب علیرضا خان افتخاری هم حس دامبولی رو ارضا میکنه و هم آبروداری میکنه، که اگه گفتی ازش خوشت میاد، بهت نگن در پیتی!

به نظرم خوب نماینده ایه برای طرز رفتار و سلایق ما ایرانیها. نمی دونم چرا برای نمایندگی مجلس کاندیدا نمیشه. قول میدم رأی اولو بیاره.

 

پی نوشت:

بعد از نوشتن مطلب متوجه شدم یه چیزی رو برای رفع سوء تفاهمهای احتمالی حتما باید بنویسم: هیچ ارتباطی بین بخش اول و دوم این یادداشت وجود ندارد. انقدرها بی تربیت نیستیم.

معما

۱- قد: ۱۷۸ سانتیمتر

۲- وزن: ۶۶ کیلوگرم

۳- اونایی که می شناسنم میگن لاغری.

۴- کلسترول: ۲۴۵ (خیلی بالا)

۵- تری گلیسیرید: ۳۴۵ (خیلی بالا)

میشه نشه؟ یعنی چی اونوقت؟

آیا می دانید که ...

آيا مي دانيد که ...

-          چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است؟

(بلا نسبت برخي از عزيزان که احتمال داره گوشهاشون همچین یه نمه بزرگتر از مغزشون باشه. طفلیا کاری به من و تو ندارن که. فقط با مملکت کار دارن.)

 

-          يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد؟

(باز هم بلا نسبت برخي از اهالي محترم بالانشین که سالهاست نيازي به کله و اينجور چيزاي زائد ندارن. نمیمیرن هم.)

 

-          حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.

(کاش داش محمود معاصر 3 سال مي خوابيد.)

 

-          به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!

(خداييش این داداش معاصر از عنکبوتم ترسناکتره. نيست؟)

 

-          اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.

(خدا خيرشون بده. نمي ميرن اينا؟)

 

-          کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف مي‌کند.

(قابل توجه افرادی که اضافه وزن دارن. از اين راحتتر نميشه.)

 

-          ستاره دریایی مغز ندارد.

(آخی! بمیرم براش. بیاد اینجا کلی رفیق براش پیدا میکنیم. فکر کنم بتونه برای دوره بعد ریاست جمهوری کاندیدا بشه. طفلی شورای عظمای نگهبان دربدر داره میگرده بعد از این دو دوره، چی کار کنه. خبر نداره از این اعجوبه خلقت.)

 

-          شما نمیتوانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید.

(اما بقیه میتونن این کارو برامون بکنن. پس حس نوعدوستی رو برا چی گذاشتن؟)

 

-          مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی‌ است که تلویزیون می‌بینید.

(البته در بعضیها مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که سخنرانی میکنن.)

 

-          غیر ممکن است که بتوانی با چشمان باز، عطسه کنی!

(میگی نه؟ امتحان کن.)

 

-          30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی می‌کنند، در زیر خاک مدفون شده‌اند.

(ارجاع میدم به شعری که توی چند پست قبل نوشته بودم.)

 

-          کرم‌های ابریشم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا می‌خورند.

(لابد اون بالاها میشینن.)

 

 

 

پی نوشت:

1- اولا نمی دونم چرا باید یه آدم بیکار پیدا بشه و گزاره های بالا رو بنویسه. منم نمی دونم این گزاره ها درستن یا نه. اما بعضیاشون جالب بودن به نظرم. در نتیجه در موردشون قلمفرسایی فرمودم.

2- متن کمی مشمول سانسور درمانی شده است.

3- امروز حالم خیلی خوش نیست که اینجوری نوشتم. کمی غیر متعارف بود. می دونم. اینجوری بنویسم، اشکالی داره از نظر شما؟

نوابغ در ایران و امریکا!

1.       این نظرسنجی که توسط موسسه گالوپ انجام شده قدیمی است (۱۹۹۹) اما حاوی نکته جالبی است. در این نظرسنجی ضمن طرح سئوالات مختلف برای اندازه گیری میزان اطلاعات مردم آمریکا از آنان سئوال شده آیا زمین به دور خورشید می گردد؟ در پاسخ به این سئوال ۱۸ درصد ( از هر ۵ نفر ۱ نفر ) گفته اند نه، این خورشید است که به دور زمین می چرخد و ۳ درصد اظهار بی اطلاعی کرده اند!

نابغه کم نیست تو دنیا.

2.       همونطور که می دونین، همیشه توی مجلس قبل از ورود به دستور جلسات روزانه، نمایندگان اگر مسأله مهمی وجود داشته باشه، به رئیس جمهور و وزرا تذکراتی رو به صورت کتبی و شفاهی میدن. رادیو روشن بود و تذکرات یکی پس از دیگری در میان ناباوری بنده سرازیر
می شدن.

در این اوضاع وانفسایی که از یه طرف دارن قطعنامه سوم تحریم رو هم صادر می کنن و از اونطرف حدود 30-40 درصد از کاندیداهای نمایندگی مجلس رد صلاحیت شدن و از این یکی طرف هم تورم چسبیده به سقف و ...، به بخشی از تذکرات گهربار نمایندگان عزیز مردم در مجلس به هیأت دولت گوش فرا دهید:

-          تذکر نماينده‌ي تفت به وزراي بازرگاني، امور اقتصادي و دارايي و امور خارجه: ضرورت قطع كليه روابط سياسي و اقتصادي با هلند در صورت صدور مجوز پخش فيلم ضد قرآني

-          تذکر نماینده آذرشهر: درخواست دستور رئیس جمهور برای صدور مجوز احداث نانوایی های بیشتر در شهر آذرشهر!

-          تذکر نماینده ...: درخواست دستور وزیر محترم نیرو برای جلوگیری از افت ولتاژ برق در روستاهای جیرفت در تابستان آینده!

-          تذکر به وزیر ارشاد برای بستن سایتهایی که اقدام به انتشار نظرسنجی در زمینه محبوبیت کاندیداهای انتخابات می کنن! (نماینده مردم داره اینو میگه ها!)

-          تذکر به وزیر راه برای تسریع در احداث راههای روستاهای بوانات!

-          تذکر به وزیر امور خارجه در مورد برخورد با سفیر سوئیس به دلیل انجام اعمال منافی عفت در مراسم برگزار شده در سفارت سوئیس.

-          تذکر نماينده‌ي مياندوآب به وزير راه و ترابري: رسيدگي به علت تأخير 14 ساعته پرواز 276 مورخ 22 بهمن 86 اروميه ـ تهران و فرود آمدن آن در فرودگاه امام(ره) به جاي فرودگاه مهرآباد و ايجاد سرگرداني براي مسافران.

-          تذکر نماينده‌ي فريدن به وزراي بازرگاني و جهادكشاورزي: تسريع در پرداخت بهاي چغندرقند خريداري شده 5 ماه گذشته از كشاورزان شهرستان فريدن.

-          تذکر به وزير جهادكشاورزي: رسيدگي به علت عدم خريد تضميني پياز و ايجاد خسارت به پيازكاران.

-          ...

باور کنین. خالی نمی بندم. همینه که هست. درفشانیهای نوابغ مجلس کبرای هفتم. خدا آخر و عاقبت ما رو ختم به خیر کنه با مجلس عظمای هشتم.

 

دموکراسی امریکایی

یک نکته جالب از دموکراسی امریکایی از وبلاگ شهیر:

 

... در هر ایالت علاوه بر این که مردم تعدادی نماینده را که از یک کاندیدا حمایت می کنند انتخاب می کنند (که بعدا این نمایندگان در کنوانسیون بزرگ حزب با حمایت خود از کاندیدای مورد نظرشان برنده نهائی را رقم خواهند زد)، یک گروه از خواص نیز از سوی حزب که افراد رده بالا از قبیل نمایندگان مجلس، فرمانداران و رهبران حزبی هستند با رای خود می توانند نتیجه نهائی آراء مردم را بکلی بر هم بزنند. این گروه که ٠٫٠٠٠٠۰۳ درصد جمعیت را تشکیل می دهند قدرتی معاول ١٩٫۶درصد از آراء را به خود اختصاص داده اند. با نگاهی به آراء هیلاری کلینتون و برک اوباما (در روزیکشنبه صبح ۱۰ فوریه) متوجه می شوید که این گروه نخبگان که به نام فوق نماینده به Superdelegates معروف هستند چگونه توانسته اند تا این لحظه بر نتیجه انتخابات تاثیر بگذارند.

هیلاری کلینتون : ۹۳۰ نماینده متعهد + ۲۳۴ فوق نماینده یا نخبگان = ١۱۶۴ نماینده

برک اوباما : ۱۰۰۳ نماینده متعهد + ۱۵۶ فوق نماینده یا نخبگان =۱۱۵۹

حتی تصور چنین امری که در آمریکا که یکی از موثرترین و با سابقه ترین دموکراسی های جهان است نخبگان بتوانند این چنین بر سرنوشت انتخاباتی با این درجه از اهمیت تاثیر بگذارند، برای انسان مشکل است. اگر آراء این فوق نمایندگان نبود بدلیل اینکه شانس اوباما (آن چنان که گفته می شود) در ایالات دیگر بیشتر است و نیز به این دلیل که جبهه هیلاری به کمبود مالی دچار شده و با محدودیت قانونی برای جذب کمکهای مالی روبروست، احتمال داشت که نتیجه به نفع اوباما تمام شود. اما حضور ٨٠٠ نفر نخبه در برابر ٣٢٠٠ نماینده از سوی مردم با توجه به ارتباطات فوق العاده گسترده شخص بیل کلینتون در حزب، شانس کمی را برای اوباما باقی می گذارد.

مهم تر از همه فراموش نکنیم که حامی اصلی اوباما یعنی برژینسکی و جناح او در شورای روابط خارجی نه تنها از حمایت لابی اسرائیل برخوردار نیستند، بلکه تقریبا در تضاد و تقابل با آنان قرار دارند.

-------------------------------------

گوئی اینکه یکمرتبه این مسئله Superdelegates ها نظر خیلی ها را در آمریکا جلب کرده و سر و صدای زیادی درست شده است. یکی از بزرگترین سازمان های پیشرو در آمریکا (و شاید بزرگترین آنها) بنام MoveOn.org در حال جمع آوری امضاء است که این موقعیت غیرمنطقی برای یک عده "الیت" که هر کدام معادل ۱۰۰۰۰ نفر حق رای دارند از میان برود.

و باز هم بنزین

این مسؤولین محترم خیلی باحال تشریف دارن. میگین نه؟ گوش کنین. چند روز پیش صبح توی ماشین رادیو گوش می کردم. گوینده رادیو می گفت: «دولت به راننده های کم مصرف اتومبیلهای بنزین سوز، بنزین اضافه جایزه میده.»

 

تو رو خدا ذکاوتو می بینین؟ خوب کسی که بنزین خودشو هم مصرف نمی کنه، بنزین اضافه می خواد چی کار؟ غیر از اینه که منظورشون از دادن بنزین اضافه به این افراد این باشه که برن بنزینشونو به قیمت آزاد بفروشن؟ اونوقت آقایون میگن بنزین به قیمت آزاد بده و نه تنها قیمت آزاد اعلام نمی کنیم، بلکه اصلا وجودش رو هم انکار می کنیم. حالا همین آقایون میان اینجوری تبلیغ می کنن برای فروش آزاد بنزین.

یک وبلاگ، کتاب و ...

۱. نمی دونم این وبلاگ رو می خونین یا نه. بعضی مقاله هاش جالبه.

۲. هر جوری حساب می کنم، ۲۴ ساعت کمه. نمیشه بر اثر افزایش دمای کره زمین، یه کم قطر زمین بیشتر بشه و بعد بر اثر بیشتر شدن قطرش، طول شبانه روز بیشتر بشه تا آدم حداقل به  بعضی از کارها و برنامه هاش برسه؟

۳. این مجموعه کتابهای تاریخ تمدن ویل دورانت واقعا یک گنجینه ست. اگه یک عزیزی پیدا شد و مجموعه ۱۳ جلدیشو برای تولدتون خرید که خوش به حالتون. اما اگه هم اینجوری نشد لااقل این جلد اولشو بخونین. معرکه ست.

 

تحریمها

1. آقایون میگن تحریمها هیچ اثری نداشته! البته حق دارن لابد. اونا که قرار نیست متوجه آثار تحریم بشن. اما مثال به حد کافی از آثار ملموس تحریم وجود داره. من الآن می خوام یکیشو که امروز بهش برخوردیم، بنویسم.

با دو تا از دوستان یه مقاله فرستادیم برای یه کنفرانس. حالا که پذیرفته شده، باید برای ثبت نام یه پولی رو می ریختیم به یه حساب توی امریکا.

بعد از مراجعه به دو سه تا بانک (سامان، صادرات و ملی) متوجه شدیم اصلا امکان همچین کاری نیست که از بانکی توی ایران، مبلغی واریز بشه به بانکی توی امریکا. دو تا راه حل پیشنهاد کردن: اول اینکه با واسطه یک بانک خارجی –مثلا توی کویت یا دبی- این کارو انجام بدن، که در اینصورت کارمزد بانکها (مبدا، واسط و مقصد) خیلی زیاد میشه بطوریکه نسبت کارمزد به اصل پول بالاست و توجیه نداره. دوم هم اینکه از طریق یه صرافی این کارو انجام بدیم که اون هم یه مقدار مشکل زمان داشت. خلاصه برای منتقل کردن 390 دلار ناقابل، کلی ما رو مچل کردن. اینه رایحه خوش خدمت!

 

2. یه سفر خارجی پیش اومده بود و چندتا از افراد شرکت باید می رفتن به کشوری در اون سر دنیا. طبیعتا به یه فرودگاه واسط نیاز داشتن. هیچکدوم از کشورهای اروپایی حاضر نشد حتی در این حد همکاری کنه. اول دنبال ویزای ترانزیت بودن (3 روزه!) اما ندادن. بعد حتی به کمتر از این هم راضی شده بودن اما باز هم موافقت نکردن. آخر سر مجبور شدن از طریق سوریه برن!!

 

خوب البته لابد این چیزا ربطی به تحریمها و سیاستهای موجود نداره!

 

 

شب... سکوت، کویر

نمی دونم «شب... سکوت، کویر» شجریان رو گوش کردین یا نه. احتمالا آره.

به طرز غریبی فوق العاده ست. کمانچه کیهان کلهر با لمس عمق وجود شنونده، کویر رو میاره جلوی چشمات. صدای سوزدار شجریان، عظمت، تاریکی و ابهت شب رو مجسم میکنه و بی اختیار سکوت رو هم در اوج نجواها حس میکنی. 

برای خودش زندگی ایه. انگار دردها و غمناله های تاریخی پیرمردها و پیرزنهای کویرهای خراسان رو فریاد می زنه.

 

*********************

نمی دونم چرا؟ اما یاد این افتادم:

«چه بسيار انسانها که کام مرگ را در چشيده اند

و مرگ هر انسان اندوهناکي يک جهان است

ما و زمین!

این ميراث داران بي کرانگي اندوه.»

 

سرمایه طبقاتی

چند روز پیشتر با همسر عزیز رفته بودیم کتابی رو برای یه کلاس زبان از شهر کتاب میدان پونک بخریم. به ما گفته شده بود که این کتاب یه CD هم به همراه داره که جدا از کتابه و می تونیم نخریمش. ما هم چون CD رو داشتیم، فقط می خواستیم کتاب رو بخریم.

القصه، یارو فروشنده، کتاب رو داد بهمون و با لحنی تحکم آمیز – و جوری که انگار یعنی شما چرا نمی فهمین- حالیمون کرد که کتاب و CD با همه و باید –اگه می خوایم- جفتشو با هم بخریم (آش با جاش). ما هم چون کتابو لازم داشتیم، گرفتیم.

 

هفته بعد که استاد گرامیمون کتابامونو چک کرد، اول مؤاخذه شدیم که «چرا یک نسخه از این کتابو خریدین و نه دو تا؟»، بعد هم: «مگه نگفته بودم کتابو بدون CD بخرین؟!»

 

نتیجتا روز آینده دوباره انر انر رفتیم همون شهر کتاب پونک که نسخه دوم از کتاب رو ابتیاع نماییم که فروشنده محترم فرمودند «این کتاب فعلا تموم شده.»

-         «خوب پس کی میارین؟»

-         «پس فردا زنگ بزنین تا بگیم اومده یا نه.»

 

پس فردا:

-         «ببخشید، کتاب رو آوردین؟»

-         «بله، زودتر بیاین بگیرین تا تموم نشده.»

 

همسر عزیز رفتند برای خرید نسخه دوم از کتاب کذایی و در کمال مسرت خاطر متوجه شدند که سرکار خانم محترم فروشنده، کتاب رو با یک کتاب دیگه اشتباه فرموده بودند.

 

پس از مقادیری کظم غیظ و تماس با استاد عزیرتر از جان، متوجه شدیم که برای اخذ کتاب قشنگ مذکور، باید به محلات زیبای از ما بهتران تشرف یابیم: شهر کتاب نیاوران.

 

به محض تشرّف، متوجه شدیم که نه خیر، انگار ما مشرّف نشده ایم، اونها مشرّف شده اند. اول دم در، یک نفر خوشامدگویان راهنمایی فرمود و بعد چند نفر مثل پروانه دورمون چرخیدند که انگار ما منت نهاده بودیم و اونجا رو به مقدم مبارک خودمون مزین فرموده بودیم. کتاب رو هم دو دستی تقدیممون نمودن و پرسیدن که میل داریم CD رو هم ابتیاع بفرماییم یا نه؟ که فرمودیم نه خیر ابتیاع نمی فرماییم. همان یک، بسمان است!

 

بهر حال در امر صعب خرید کتاب موفق شدیم اما کمی تا قسمتی اعصابمون از این تفاوت نحوه برخورد خط خطی شد و مقادیری هم متعجب بودیم.

 

این مسأله وقتی جالب تر شد، که با یکی از دوستان در همین مورد صحبت می کردم و متوجه شدم وقتی اخیرا به یک کتابفروشی نسبتا عمومی –مشابه شهر کتاب- منتها پایینتر از میدان آزادی مراجعه کرده، صاحبان کتابفروشی انگار ارث پدر مهربان و محترمشون رو ازش مطالبه فرموده بودند. علی الظاهر احساس می فرمایند همین که لطف فرموده اند و مقادیری کتاب –این کالای لوکس! که بدرد بدبخت بیچاره ها نمی خوره- رو در اختیار مردمان بی پرستیژ جنوب شهر گذاشته اند! این بندگان قدر نشناس کلی هم باید خدای منان رو شکرگذار باشن.

 

خلاصه، کمی که بیشتر در موردش با همسر عزیز صحبت کردیم، دیدیم خیلی از چیزایی که قبلا نمی شد با پول خرید، رو دیگه الآن خیلی راحت میشه بصورت کالا خرید و فروش کرد. یکیش همین «احترامه». آقایون و خانمهای از ما بهتران به کتابفروشی –یا هر جای دیگه- افتخار میدن و قدوم مبارکشون رو اونجا می گذارن و میزبانان گرامی هم مثل پروانه دورشون می چرخن. عاشق چشم و ابروشونن فکر میکنین؟ نه خیر. در واقع چی کار می کنن؟ دارن احترام می خرن و می فروشن چون پولشو دارن. اون بدبختی هم که اون پایینا میره، پولی نداره از اینجور کالاهای لوکس(!) مثل احترام بخره. ما هم که این وسطهاییم و پونک میریم کتابفروشی، لطف می کنن و عجالتا فحش نمی دن بهمون.

 

از اینجور کالاهای نو ظهور کم نیستن و به یمن و برکت نظام زیبای سرمایه داری –که قدومش بر فرق سر ما باد!- از این هم بیشتر خواهند شد. کافیه یه خرده فکر کنین تا به این لیست کالاهای دیگه ای رو هم اضافه کنین. چیزهایی که قبلا به شکل ارزش بودن و یا حداقل کالا نبودن، و حالا تبدیل به سرمایه طبقاتی شدن:

احترام

کرامت انسانی

آزادی فردی (یه داستان هم دراین مورد بعدا می نویسم)

و از همه اساسی تر: خندیدن، شاد بودن و رضایت.

 

به نظر من خندیدین اولین سرمایه طبقاتی هست.

 

 

******************

 

بی ربطه. اما نمی دونم چرا وقتی آهنگهای Gipsy King رو گوش می کنم، با وجود شاد بودن ظاهری خیلیاشون، یه غم و رنج تاریخی رو توش احساس می کنم. آدم دلش میگیره.

گل، کتاب و باقی قضایا

۱. اینی که این زیر می بینین، گلیه که از وقتی کوچولو بوده، خودم بزرگش کردم. الآن شده این هوا. تازه این فقط یه بخششه.

 

 

۲.یه کتاب هم معرفی کنم اینجا. فکر کنم جزء جالب ترین کتابهاییه که خوندم تا حالا. «تاریخ مشروطه» نوشته احمد کسروی رو میگم. من چاپ قدیمیشو دارم که عکس جلدشو این پایین آوردم. الآن مجددا چاپ شده. نمی دونم، اما به احتمال زیاد با کلی سانسور تجدید چاپ شده.

نثرش خیلی جالبه و امیدوارم توی پستهای بعدی یه چیزایی ازش بتونم بنویسم اینجا. خیلی درسها میشه ازش گرفت. فعلا بیشتر نمی نویسم راجع بهش.

 

 

۳. آهای مردم، بشتابید که همه مشکلاتتون حل شد. به یمن فکر خلاق بنی بشر و نیز مرحمت و قدرت باریتعالی، چیزهایی اختراع میشه که موجب مسرت خاطر خلق خدا می گردد. بنده فقط عکس تبلیغشو اینجا میارم. بدون شرح.

 

الگوی مصرف سوخت

 

این مسؤولین محترم و قشنگ ما انقدر باحالند که آدم لذت می بره. همین چند ماه پیش بود که یه محشر کبرایی درست کردن سر اینکه: آی ایها الناس، بنزین سوخت خوبی نیست و ما قدر همه دنیا گاز داریم و گاز سوخت بسیار زیباییست و باید همه خودروها رو گازسوز کنیم و از این حرفها. بعد هم شروع کردن به تغییر خط تولید خودروها و ایجاد جایگاههای CNG و ایجاد کارگاههای تبدیل خودرو و ...

فقط یه قلمشو که من خبر دارم، یه قرارداد حدود 2 میلیارد دلاری با صنایع دفاع بستن برای تبدیل 5/1 میلبون خودرو از بنزین سوز به گازسوز.

 

هر چی هم یه عده گفتن «بابا ما خودمون تو فصل سرما مشکل گاز داریم. چرا مشکل کمبود بنزین رو با یه مشکل جدید جایگزین می کنین؟»، کسی گوشش بدهکار نبود. تنها چیزی که برای نظام خوشگل جمهوری اسلامی اهمیت داشت، این بود که خطر تحریم بنزین رو کاهش بده.

 

حالا هنوز 1 سال نگذشته که گاز چند تا شهر قطع شده و مردم بدبخت تو سرما دارن می لرزن. آقایون هم احداث جایگاههای جدید CNG رو فعلا قطع کردن. همین آقایون با استعداد حالا که اینجوری شد میگن: «ما به دنبال جایگزینی گاز بجای بنزین در بخش خودرو و جایگزینی سوختهای جایگزین بجای گاز در سایر بخشها هستیم.» خوب خدا خیرتون بده. از اول فکر سوخت جایگزین دیگه ای توبخش خودرو می کردین. مثل کشورهای دیگه که رفتن سراع دیزل جدید یا موتور هیبریدی. خداییش باحال نیستن اینا؟ شوخیشون گرفته؟

 

مثل اینه که دلت درد کنه، بری یه قرصی بخوری که دل دردتو خوب کنه اما باعث بشه سکته قلبی هم بکنی. حالا برو دنبال درمون سکته ات. خدا عاقبتمونو به خیر کنه با این پرفسورها!

یک، دو، سه، شروع!

خیلی پیشتر قصد کردم یک وبلاگ راه بندازم. این کار رو هم کردم. وبلاگی بود به اسم «به نام انسان» که بنا به دلایل مختلف ادامه پیدا نکرد. این بار سعی دارم خودمونی تر و روزمره بنویسم. تا چه پیش آید.

از خودم، وقایع روز، علایقم، نظراتم و ... خواهم نوشت و از خواندن نظرات خوانندگان خوشحال خواهم شد. تا بعد.