سوسکها

اخیرا خوش داشت با سوسکها طور دیگری رفتار کند. طوری غیر از قبل. طوری که به تمامی تمام شوند. بعد از کشتنشان، نبیند که دست و پا می زنند. ته مانده رقت بار چنگ زدن مذبوحانه شان به زندگی متعفنشان را نبیند دیگر. تصور بازگشت نفرت بار حضورشان، زخمهای روحش را نخراشد.

پس دو دستمال کاغذی مچاله کرده بر می داشت و با دستی که در کیسه فریزری فرو رفته بود، دستمالها را بر می داشت. هجوم می برد به جسم و هیکل سوسکها، چنگ می زد و مشتش را گره می کرد. در کیسه را محکم می بست و خیالش راحت میشد که همان تو محبوس شده اند. مدفون. تمام. تمام تمام. این، مرده است. خفه شده است. و می انداختشان توی سطل آشغال. خلاص.

دفعه بعد اما، دفعه های بعد، هر بار که می آمد و در سطل متعفن آشغال را باز می کرد، دروازه گورستانی را انگار باز می کرد. قبرها باز می شدند و فکر اینکه جسدها یکی یکی از قبرها راه بیفتند در جانش، آرامش نمی گذاشت. روح سوسکها در خانه رژه می رفتند و روحش و مغزش را مثل آشغال و ته مانده کف بشقاب می خوردند. با شاخکهایشان سوراخ بینیش را قلقلک می دادند حتی، و قهقهه می زدند.

به تسخیر سوسکها در آمده بود.

آیا؟

آی آنان که روزی، روزگاری، دیرگاهی

                               بر این خاک خسته از گردش،

                               پای می سایید

شمایان را نیز، آیا

شبهای سرد زمستانی

                               این چنین سنگین گذر، براده بران

                               قطره قطره بر چرکهای زخمهای مغز استخوانهاتان

                               درد می ساید؟


برای مانا

درکش شاید واقعا دشوار باشد پیش از وقوع. این که وقتی از درگاه به درون باز می آیی، تنی کوچک، در دو سال و نیمگی، بگویدت: «تولدت مبارک بابا.» پر می کشی، و می خواهی دیگر فرود نیایی.

در این وانفسا، شگفت انگیزی چونی این شکفته شدن از هیچ، حیرانم می کند. معجزه، تعبیری گرش تواند بود، رویش سحرکننده نبوغ و هوشیاری است در تنی کوچک، که تا چندگاهی پیش تنها می توانستی به فزونی «چندی»اش دلخوش کنی. حالیا، که «چونی» دگرگونه می یابی، مبهوت، تنها نظاره گر بالندگی اش می مانی. بادا مانندگی و پایندگیش، مانا.

به يادشان

به ياد عزت و هاله سحابي

بحران معنايي

نيازهاي مختلف انساني به منظور برآورده شدن، سير تحولي مشخصي را طي مي‌كنند. يكي از حلقه‌هاي زنجيره اين فعل و انفعالات، فرايندي است كه موجب ايجاد «ميل» مي‌گردد. تا زماني كه پروسه تبديل نياز به ميل طي نشده، حركت به سمت مصداق تمايل (ابژه) به عنوان حلقه بعدي زنجيره شكل نمي‌گيرد. نكته مهم‌تر اما آن است كه مسير فرايند تولد نياز تا ارضاي آن و كسب رضايت، مسيري خطي نيست و حالتي سيكليك دارد.

اگر به اساطير ايراني رجوع كنيم، مسير آفرينش بدين صورت تصوير شده كه جهان در اول روز تا ديرگاهي ثابت و متعادل بوده و خورشيد و ماه در نقطه ثابتي از آسمان زمين مي‌درخشيده‌اند. با ورود اهريمن از سقف آسمان و بروز درگيري با اهورامزدا، تعادل جهان بر هم خورده و حركت و تلاطم جهان را فراگرفته است. نهايتا در تصويري كه از بازسازي نهايي جهان ارائه مي‌شود، مردماني نيك كه توسط امشاسپندان ذخيره شده‌اند، به ياري اهورامزدا با شكست نهايي اهريمن، تعادل و ثبات را به جهان برمي‌گردانند. در اكثر آيين‌ها و مذاهب، با وصال به موعود، حضور در بهشت اين يا آن‌جهاني و تحقق موقعيت كمال، رسيدن به ثبات و تعادل و حذف تلاطم، شرايطي مطلوب تصوير مي‌شود. در واقع اما، موقعيت ارضاي كامل «مجموعه نيازها» بالتبع موجب وصول به جايگاه «محو ميل» شده، علي‌رغم ظاهر مطلوب احتمالي، مستوجب بروز سكون، رخوت و حذف نيروي محركه هر نوع حركت انگيزه‌دار و هدف‌دار مي‌گردد. به همين دليل، مسير ايجاد نياز، بروز طلب، ايجاد ميل و حركت به سمت ابژه، به‌صورت سيكليك به بروز نيازي جديد منتهي مي‌شود تا با ايجاد ميلي جديد مسير حركتي معمول انساني فراهم گردد.

از اين‌روست كه ايجاد هر نوع اختلال در سيكل پيش‌گفته، به اختلال انگيزشي، امحاء ميل، حذف هدف و متناسبا درجه‌اي از افسردگي يا اضطراب فرد خواهد انجاميد. نتيجتا اين اختلال به طور عمده مي‌تواند ناشي از سه حالت مختلف باشد. دو حالت اول دروني‌اند: اختلال ناشي از وجود موانع ذهني ايجاد نياز يا طلب و اختلال ناشي از وجود موانع ذهني ايجاد ميل. حالت سوم هم عدم ابژه (حذف مصاديق بيروني) است. برخي تلقيات عارفانه (عمدتا شرقي) مي‌تواند مثالي از حالت اول باشد و سوگ فقدان معشوق، مثالي از حالت سوم.

براين نظرم كه از اين ميان، حالات اول و سوم قابل تحمل‌ترند. در اولي، بر اثر اعتقاداتي، حركت در جهت حذف يا سركوب نياز و رسوخ نوعي رخوت، اسباب ظهور نوع جديدي از رضايت (ولو بيمارگونه) خواهد شد كه همراه است با نوع ديگري از ترشحات مغزي –متفاوت با احساس رضايت ناشي از ارضاء نياز. اما در هر حال به دليل احساس تحقق هدف (بي‌نيازي) گونه‌اي از رضايت قابل كسب است. در حالت سوم هم عموما مقدور است كه پس از طي دوره نقاهتي، ابژه جديدي جايگزين گردد و با استمداد از رانه‌هاي ذهني –كه همه افراد واجد انواعي از آن هستند- حركت سيكليك پيشين استمرار يابد.

در حالت دوم اما، با وجود احساس نياز، موانعي ذهني وجود ميل را از اساس با بحران هويت مواجه مي‌كند. از تقدس «تمايل» خلع لباس مي‌كند و در معنا و مفهوم و ارزشمندي «رغبت» تشكيك مي‌كند. فلسفه‌هاي پوچ‌گرايانه مي‌تواند مثالي از اين بحران باشد. در اين حالت، حتي درمان‌هاي دارويي كه با مهار هدر رفتن واسطه‌هاي عصبي (چون سروتونين)،  ايجادكننده سيكل پيش‌گفته مي‌شوند، نمي‌توانند اثر ماندگاري داشته باشند چرا كه مانع ذهني ايدئولوژيكي با تمام قدرت در برابر پاگرفتن اين سيكل مقاومت مي‌كند. گهگاه و در بازه‌هاي زماني محدودي كه رانه‌هاي ذهني به مدد درمان دارويي بر موانع ذهني غلبه مي‌كند، فرد با بحران غريبي مواجه مي‌شود: وجود ميلي بي‌معنا كه طبيعتا نمي‌تواند خود را با ابژه‌اي منطبق سازد چرا كه هويتي ندارد. پس حيران و سرگردان، به بي‌ميلي پيش‌ساخته‌اش بازفرو مي‌رود.

و باز هم مانا...

ديگر شده‌اي معناي زندگي. بالنده. اميد ايام نشيب، كه شروع شدنش را كسي خبر نمي‌دهد و شايد بي‌اعلام حضور، شروع شده باشد.

براي مانا

نمي‌گذاري. تا مي‌خواهم حواسم را جمع كنم و كارم را پيش ببرم، يكي دو دكمه از كيبورد را فشار نداده، بوي مست‌كننده موهايت توانم را مي‌برد. پرت مي‌شوم. خودم را جمع مي‌كنم و مي‌آيم لب پنجره. به آنجايي كه تويي، نگاهي مي‌اندازم و آرام مي‌شوم به مدد تخيلم كه دارد تو را مي‌بيند.

برمي‌‌گردم پشت ميز و خيره به صفحه مانيتور. هنوز دستم به ماوس نرفته، دوباره خيال لمس دستان كوچكت، دستم (دستت) را بي‌اختيار به سوي لبانم مي‌برد. ياد پاهاي كوچكت كه تازه راه رفتن را تجربه مي‌كنند، نمي‌گذارد كارم را بكنم.

مي‌روم چند بار اتاق كار كوچك را قدم‌رو مي‌كنم. برمي‌گردم تا كار ناتمام را تمام كنم. نه، برق چشمانت نمي‌گذارد بمانم. بايد برگردم خانه تا ببينمت.

مانا

دلتنگي


هوايم ابري‌ست

و باد با دستانت عهدي بسته‌ست.


گذر عمر

بارها شده است که نالیده ایم از روزمرگی هایمان. امروز اما داشتم فکر می کردم با همه روزمرگی، امروز با دیروز فرق دارد و گرچه شاید به نظرمان برسد هفته دیگر دقیقا همان کارهایی را می کنیم که این هفته کرده ایم، اما با هم فرق دارند. با اینکه از صبح تا شب همان روال هر روز را دوباره و چندباره به طرز کسالت آوری تکرار و دستمالی می کنیم، اما هر روز با روز دیگر فرقی دارد.

نه، نه اینکه حرفم از تفاوت آب و هوا باشد یا اینکه بخواهم بگویم هر روز خاصیت و رنگ و بوی خودش را دارد. صحبت از پیشرفت روزافزون بشر یا کم یا زیاد شدن آلام بشری یا بالا و پایین شدن هر روزه هورمونها هم نیست. نه!

آنچه این تفاوت عظیم را ایجاد می کند، آن چیزی که اگر به یادش باشیم، می فهمیم که هر روز، روز بخصوصی است و با بقیه روزها فرق می کند، عمر ماست. این تن من است که هر یک روز که می گذرد، به اندازه یک روز بیشتر فرسوده شده، عمر برش گذشته و به انتهای توانش نزدیک شده. این را وابسته به اینکه هر کسی چطور از تنش محافظت کند، یا در 30 سالگی متوجه می شود یا 40 یا 50 یا  60 سالگی. اما بالاخره متوجه می شود. اینطور اگر به ماجرا نگاه کنی، می فهمی امروزت مثل دیروز نیست و 10 سال دیگر شاید روال زندگیت همین باشد، اما به مراتب ناتوانتر از امروزی. پس امروزت را سپاس می گویی و در پی بهتر کردنش می روی. بعضی وقتها واقعیات تلخ کمک می کنند آدم بهتر زندگی کند.

اشك و اميد

افسرده كه مي‌شود يا مي‌شوم، به گاه مناسبي سعي مي‌كنم يا مي‌كند كه سراغ هم برويم و حرف بزنيم. حرف بزنيم از اين‌كه مشكلش يا مشكلم چيست و چطور مي‌شود از پسش برآمد، يا دست كم تحملش كرد، تحملش كنيم با هم.

بارها پيش آمده كه كمك كرده‌ايم به هم. از درماندگي‌هاي كاري، تا روزمرگي‌هاي به پوچي‌كشنده. از ناانساني‌هاي بيروني عام تا حق‌كشي‌هاي فرساينده اين يك‌ساله. و هر بار البته طوري گذرانده‌ايمش.

اين بار اما نمي‌دانم چه بگويم كه كورسويي از اميد را بدوانم در چشمانش. اشك‌هايي كه در ياد ناشناخته فرزاد و شيرين مي‌آيد و مي‌رود، و ويراني حاصل از تورم چرك‌الود پلشتي، و آوار بهت‌آلود به سقوط كشاندن انسانيت نمي‌گذارد كه كلامي برآيد و مرهمي نهد. چه بگويم؟ زبانم بند مي‌آيد. بگويمش اين گل‌هاي ناباورانه پرپر شده دوباره مي‌رويند؟ بگويمش صبر داشته باشيم و انتظار، تا گل‌هاي بي‌شمار اين دشت پهناور آن‌قدر تا فراسوهاي دل آن كوير خالي از هر زندگي و هر آب و هر جمنده و هر گل برويند و وطن گلستان كنند؟ يا بگويمش كه اميد داشه باشد به ريشه‌هاي لاله‌ها و شقايق‌هاي اين سرزمين، كه هنوز پابرجايند؟

نمي‌دانم. هيچ‌كدام از اين‌ها اما، بازنمي‌گرداندشان. و ما جز اين‌كه روي از واقعيت بازگردانده به كار خويش مشغول شويم و يا به وهم روي آورده به درد خويش افيون روزمرگي زنيم، كاري نمي‌كنيم. و صبر، و انتظار، و اميد به اين‌كه نباشد زخمي ديگر، و اميد به اين‌كه نباشد وهني ديگر. كه ديگر لاله‌هاي اين باغ، گل‌هاي سرزمين من، از اين پس زنده باشند دست كم. شاد و پرطراوت نمي‌گويم، زنده باشند دست كم.

چشمان شاگردان فرزاد، ماهي‌سياه‌كوچولوهاي اين درياي متلاطم، به ماست. چه مي‌كنيم برايشان؟

قسمت؟

ديروز هر دو رفته بوديم، هر كدام به منزل مادر همسرش. من به برپايي سور یک سالگی حضور فرزند و او، به برنامه‌ريزي سوگ یک‌سالگی غياب همسر.

می گوید که:

«جام می و خون دل هر یک به کسی دادند                  در دایره قسمت اوضاع چنین باشد»

 

تف بر این دایره قسمت. می‌شکنیمش. جام می‌مان را با هم سر می‌کشیم و خون دل‌مان را نيز. در سرور یک‌سالگی مانا به پای هم می‌خندیم و در سوگ یک‌سالگی وداع بهت‌انگیز زهره با هم می‌گرییم.

بادا كه پس از اين شادي باشد.

وقتي نعمت از حد مي‌گذرد!

اين‌ها چهار عكس از دبستان عشاير در گنبد كاووس است. خودتان ببينيد و قضاوت كنيد كه انسان بايد با "اين همه نعمت" چه كار كند.

 

 

سال 88

عادتي شده انگار كه نزديكي‌هاي پايان هر سال، مي‌نشينند و مرور مي‌كنند. خلاصه‌هاي فرهنگي، خلاصه‌هاي سياسي و خلاصه‌هاي اقتصادي مي‌سازند و تحويل‌مان مي‌دهند. برايم مضحك بوده هميشه. امسال اما، انگار روزهايي كه گذشته، ويراني‌هايي كه به بار آمده، سياهي‌هايي كه بر‌جاي مانده و آواري كه بر سرمان سنگيني مي‌كند، به عقب وامي‌داردمان، تا نگاه كنيم. انگار فاجعه صورتمان را سفت مي‌چسبد و نهيب مي زند كه به چشمانش زل بزنيم. گريزمان نيست از آن‌كه به پس پشت بنگريم. نگاه مي‌كنيم و واقعيت، پلشتي و كثافت و اندوه و زجر هر آنچه گذشته را تف مي‌كند در صورتمان.

بازمي‌گردم و به سياهه مي‌نگرم. بلندبالا. سراسر بار. سرشار از لحظه‌لحظه‌هايي خراشنده، جان فرو برنده. از تك حادثه ميمون سال كه بگذرم –كه نمي‌دانم اگر نبود، چه مي‌كردم- مي‌بينم كه چطور يكي يكي، چيزهايي و كساني را از دست داديم . عجب سالي.

جزئيات فقدان‌ها و جان‌فروكاستن‌ها و سردرخودفروبردن‌ها آنقدر زياد شده كه كسي همه را يادش نمانده. براي ما و اطرافيان رفتن زهره، با از دست دادن فرامرز پي گرفته شد. براي همه، دزدي مسلحانه نظر شهروندان، در خون‌هايي امتداد يافت كه هنوز بويشان در همه خيابان‌هاي اين شهر پيچيده. حبس‌ها و شكنجه‌ها را هم تجاوزها ادامه داد تا امسال از سياه‌ترين سال‌هايمان باشد. ديگر ندا و سهراب و ترانه شده‌اند همراه هر لحظه يادها و خاطرات جمعي تك‌تك‌مان.

رمقي براي پهن كردن سفره هفت‌سين نداريم، مگر آن‌كه سيب‌هايمان را با خون سرخ كنيم و سبزه‌هايمان را بر سر مزارهاي سبز بگذاريم.

اميد. تنها اميد. تنها با اميدي زنده‌ايم كه اين سياهي مسري نباشد براي سال بعد. كه سبز باشد سال بعد. كه سال زندگي باشد سال بعد، نه سال مرگ.

بادا.

برش (2)

قرار بود اين مجموعه يك داستان باشه در سه پست و بعد هم يك پست ديگه كه جمع‌بنديش كنه. اوليش رو تو پست قبل نوشتم، طرح دو تاي ديگه هم آماده‌ست، اما حال و حوصله كار روي ريزه‌كاري‌ها رو ندارم. رمقي براي تكميلش هم ندارم. اصلا حوصله ندارم كلا. شما دارین مگه؟

شايد فقط يه نتيجه‌گيري نهايي كه مي‌خواستم از اين داستان با سر و بي ته بكنم رو بعدا بنويسم!

مانا

مدت نسبتا زیادیه که عکسی از مانا نگذاشتم اینجا. عوضش حالا ۱۲ عکس از این ۳ ماه اخیرش میگذارم.

ای کاش!

به چشم‌هاي معصومش كه نگاه مي‌كنم، دلم غش مي‌رود. نگاه كنجكاوانه‌اش زندگي را هربار از نو تازه مي‌كند، و شادي‌هاي هر از گاهش بهانه‌اي مي‌شود براي ادامه دادن.

لبخندهاي شيرين‌اش را كه مي‌بينم، اما، دلم مي‌گيرد. دلم مي‌سوزد كه اين بي‌غل‌و‌غشي، اين بي‌دغدغگي و اين زلاليتش را مجبور است تا چند سال ديگر با واقعيت‌هاي زمخت اين دنيايي كه در آنيم، بيالايد.

دلم مي‌سوزد از اين‌كه به جايي آورده‌ايم‌اش كه شايد هنوز سي سال ديگر هم خبرهاي جگرسوز بشنود و اعدام ببيند و اشك بريزد.

كاش مي‌شد دست‌كم او اين‌ها را نبيند و نشنود. كاش مي‌شد وطن من دست‌كم سي سال ديگر جايي باشد كه او دلهره شنيدن اخبار روزهاي سياه را نداشته باشد. كاش بشود. مي‌دانم پدر و مادرم هم براي من چنين مي‌خواستند. كاش دست‌كم او نيازي نداشته باشد براي فرزندش چنين آرزويي كند. کاش!

روزهای سیاه

روي تكه كاغذي بر ديوار شركت‌مان اين جمله را نوشته: "هر روز به خودت يادآوري كن كه امروز بهترين روز زندگي است."

وامانده‌ام با خودم كه چطور مي‌تواند اين روزها، اين روزهاي سياه، اين روزهاي بيم و اميدي كه با همه اميدواري‌هايش هر روز براي‌مان خبر ناگواري دارد، بهترين روزهاي زندگي‌ام باشد.

كدام را بگويم؟ روزي را كه از بهت شعبده صندوق‌ها ميخ‌كوب شده بوديم؟ يا روزي را كه شتك خون بر ديوارهاي شهر منزجرت مي‌كرد؟ روزي كه با خواندن وبلاگي كه از خاطره مورد تجاوز قرار گرفتن‌اش گفته بود، عرق كرده بودم يا روزي كه ليست‌هاي 72 نفره و 360 نفره و گورهاي دسته جمعي نشان‌مان دادند؟ سرهاي شكافته و مغزهاي بيرون ريخته؟ يا شكم‌هاي دريده شده با ساطوري در كوي؟ يا شايد مانور نيروي انتظامي در سركوب كارگران فرضي معترض به عدم دريافت حقوق؟

كدام را؟ در بند شدن فهيم را؟ يا رفتن زهره را؟ از كدام بگويم؟ از حبس شدن حجت كه مصداق بارزي است از: "انسان تجسد وظيفه است"؟ يا از ماندن نفيسه در آن سوي ميله‌هايي كه ما را از همه آنهايي كه برگردن‌مان ديني دارند، جدا مي‌كند؟ از كدام بگريم؟

چگونه اين روزها و شب‌ها را بهترين روزان و شبان زندگي‌ام بدانم؟ چگونه؟

چگونه مي‌تواني ادامه دهي اگر نتواني همان يك ذره اميدي را كه با خودت يدك مي‌كشي، از زير بار سهمگين آوار هر خبر جديدي كه از راه مي‌رسد، بيرون بكشي؟

اميدهاي‌مان را به دنبال مي‌كشيم و تازيانه‌هايشان را تاب مي‌آوريم. در انتظار حجت و نفيسه عزيز روزها و شب‌ها را مي‌شماريم، غرق در اشك‌هاي‌مان، و چشم بر دوردست‌ها، در انتظار كورسويي. بهار ما بي‌شك فرا خواهد رسيد. 

مانا (10)

اینها هم چندتا عکس دیگه از مانا.

مانا (9)

چند تا عکس جدید از مانا گل می گذارم اینجا. توی دو پست پشت سر هم. عکسهای ۵ و ۶ ماهگیشه.