برف

گاهي، از انفجار دردي به هم در فشرده زير تلنبار حجيم و ديرپاي زخمي كهنه است. گاه، از فوران خشمي كه ديرگاهي است فروخورده اي. وقتي، از كينه اي شايد، و زماني از تركيدن بغضي متراكم كه راهش را شايد مدتها گم كرده باشد. از شوقي فرياد بر نيامده، و يا از شور عشقي شايد، بر آيد. از سرباز كردن دلتنگي عميقي كه حبسش كرده باشي و يا از حس عميق ناتواني، گهگاه.

به هر دليلي كه باشد، هر كسي، تجربه هق هقي را دارد كه بعد از فرو ريختن سدي كه بر آن زده، سيل آسا فرو ريخته و از ته وجودش، همه را در بر گرفته باشد.

آسمان هميشه تيره تهران نيز، ديروز اينگونه بود. سپيد. زار مي زد، سبك و سپيدتر مي شد. از چه؟ نمي دانم.

 

سوگ

فكر مي كنم نحوه برخورد با از دست دادن نزديكان، يكي از دل مشغوليهاي خيلي از ما باشد. اتفاقي است كه يا تجربه كرده ايم يا مي كنيم، بي اينكه گريزي باشد از آن. يكي از دوستان، اخيرا عزيزي را از دست داده. بعد از فاصله گرفتن از شوكهاي اوليه و كاسته شدن از هولناكي ابتدايي قضيه، درگيريهايي در روند كنار آمدن با وضعيت جديد برايش ايجاد شد كه پيش از اين كمتر به آنها فكر كرده بودم. در اينجا مي خواهم به دو مورد بپردازم.

1-  مي گفت يكي از تناقضهاي كه برايش ايجاد شده، اين است كه ديدن مادرش بيش از هر چيز ديگري تداعي كننده ياد پدري است كه از دستش داده. پس هم دوست دارد مادرش را نبيند، و هم مي داند كه به هم نياز دارند، پس بايد او را ببيند و هر چه بيشتر از زنده شدن خاطرات آزرده شود. چرا كه تنها زنده شدن خاطرات است كه در از دست دادن نزديكان، عميقا مي آزاردمان.

2-  ديگر اينكه ما آدمها هميشه براي كنار آمدن با چنين بحرانهايي چاره اي جز استفاده از مكانيسمهاي دفاعي رواني نداريم. معمولا در هنگام از دست دادن عزيزي، اگر بخواهيم به روال معمول زندگي برگرديم و در حال و هواي سوگواري دائمي باقي نمانيم، مكانيسم دفاعي اين طور عمل مي كند كه سعي مي كنيم به تدريج به خاطراتي كه از او داشته ايم، كمتر فكر كنيم، چون مي آزاردمان. با توسعه اين وضعيت، كم كم شرايط از به فراموشي سپردن خاطراتي كه احساسات عميقي در ما ايجاد مي كند، شروع مي شود و نهايتا به جايي ختم مي شود كه پس از مدتي به خود مي آييم و مي بينيم ديگر چندان خاطره پررنگ و جدي اي از او در ياد نداريم. چيزهايي مانده، اما ديگر آن حس ملموس بودن خاطرات را از دست داده ايم. او فراموش شده است. او حتي در ياد و خاطره ما نيز مرده است. به تعبيري، اين خيانتي است كه ما به نفع بقاي خود به مردگان خود مي كنيم. جز اين اما، انگار چاره اي نيست.

یعنی چی؟

اين زوج خوشبخت! بوش- اولمرت اين آخر كاريا ديگه گندشو بالا آورده بودن. قضيه قطعنامه سازمان ملل كه يادتون هست؟ خود امريكا يكي از تنظيم كنندگانش بود اما در نهايت به قطعنامه اي كه خودشون تنظيم كرده بودن رأي مثبت ندادن! راستي چقدر ممكنه نفوذ يك كشور توي كشور ديگه بالا باشه كه همچين اتفاقي بيفته؟ بخشي از مصاحبه اولمرت با AFP رو بخونين تا بيشتر فيض ببرين. عنوان مصاحبه رو اين انتخاب كردن:

Rice shame-faced by Bush over UN Gaza vote: Olmert

 "گفتم تلفني با پرزيدنت بوش تماي بگيريد. به من گفتند وسط سخنراني اي در فيلادلفياست. گفتم اهميتي نمي دهم. همين الان بايد باهاش صحبت كنم. [بوش] از پشت تريبون آمد پايين و با من صحبت كرد. بهش گفتم كه ايالات متحده نمي تواند به قطعنامه راي مثبت بدهد. نمي شود كه به چنين قطعنامه اي راي مثبت بدهد. او [بوش] سريع به وزير امور خارجه زنگ زد و بهش گفت كه راي مثبت ندهد. رايس واقعا شرمنده شده بود؛ قطعنامه اي كه خودش آن را آماده و تنظيم كرده بود و حالا آخر سر خودش بايد به آن راي منفي مي داد."

ايهود اولمرت - در مصاحبه با اي.اف.پي

 

غزه، شرم بشریت

مدتی بود می خواستم در مورد غزه و دردی که در وجود هر کس - كه کوچکترین اثری از انسانیت در وجودش مانده- ايجاد مي كند، بنويسم. دردي ديگر اما، خراش عميق تري بر جاي مي گذارد اين روزها. به الشخصه احساس نمي كنم شرمساري موضعگيري منحصر بفرد بخش قابل توجهي از جامعه روشنفكري ايران، چيزي كم از نفس جنايات اسرائيليها داشته باشد. اينكه به خاطر لجبازي كودكانه با حكومت ايران، چشمانت را كور كني و پرده اي ضخيم بر خردت بكشي، طعنه زشتي به لفظ «روشنفكر» مي زند و پوزخندي دشنام وار بر حيثيت معناي روشنفكري مي اندازد. اينكه مبناي عمل سياسي فرد يا جرياني، مخالفت با و واكنش به تجسمي بيروني باشد – هر كه مي خواهد باشد، حكومت ايران يا هر چيز ديگر-  راه را بر نوع تفكر مستقل، پويا و انساني مي بندد و آنگاه از لفظ روشنفكر چيزي بر جاي نمي ماند جز تعفن مردابي ايستا.

اينها را خيلي وقت بود كه مي خواستم بنويسم و دوست داشتم يك حداقل تشكل ابتدايي و چند نفره – حتي- مي داشتيم تا بتوانيم فرياد بزنيم ما در اين شرمساري عظيم شريك نيستيم. زخمهايمان هم از سياستهاي تجاوزكارانه و جنايتكارانه اسرائيل عميق تر مي شود، هم از لشكركشيهاي 10000 كيلومتري امريكا. هم جو امنيتي- نظامي را كه جناح اقتدارگراي جمهوري اسلامي در حال تدارك ديدنش هست، با گوشت و پوست لمس مي كنيم و هم خيانت روسپي وار حكومتهاي عربي را به مردم غزه.

مي خواستم قبلا بنويسم اما نمي نوشتم، چرا كه مي دانستم خشم مانع از رعايت كليشه هاي هميشگي و آداب مرسوم روزمره مان مي شود. نوشتم اما، خصوصا وقتي جايي خواندم جوانمردي پيدا شده كه اين چنين افشاگرانه بگويد:

- - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

 

بهمن احمدی امویی روزنامه نگار دوم خردادی و سردبیر روزنامه سرمایه با انتقاد شديد از عملكرد روزنامه هاي دوم خردادي در فاجعه غزه نوشت: در حالیکه در همه جای جهان حمله اسراییل به غزه محکوم می شود، اصلاح طلبها با این جنایت به مثابه موضوعی کم اهمیت بر خورد می کنند.

به گزارش پلاک‏نیوز، بهمن احمدی امویی طي يادداشتي در وبلاگ خود، با انتقاد از موضع دوم خردادی ها در بر خورد با جنایات در غزه نوشت: در همان سرزمینهای اشغالی گروههایی ازمردم ، نهادهای مدنی و گروه های دانشجویی یهودی با در دست داشتن پرچم فلسطین در خیابان های اسرائیل راهپیمایی می کنند و خواهان پایان یافتن جنگ و آزادی فلسطینی ها هستند ؛ در اروپا تیتر یک و عکس اول تمام روزنامه های مطرح در چند روز گذشته به فلسطینی ها و حملات اسرائیل به غزه اختصاص داده شده است ؛ در شیکاگو ، واشنگتن و لوئیزیانای آمریکا مردم با به اهتزاز درآوردن پرچم فلسطین شعار می دهند " اشغال مساوی است با تروریسم" ، "هلو کاست در غزه در حال اجرا است" و "فلسطین را هم اکنون آزاد کنید."

در حاليكه شبکه های خبری مهم جهان چون" سی . ان . ان" ، "بی. بی. سی" ، "یورو نیوز" و الجزیره مهمترین گزارش ها و خبرها و اتفاقات مربوط به حمله اسرائیل به غزه را در صدر اخبار و گزارش های خود قرار داده اند. با این همه گروهی از دانشجویان اروپایی یک "پتیشن" برای جمع آوری امضا علیه بی . بی . سی راه انداخته اند، چرا که از نظر آنها بی بی سی به اندازه کافی به موضوع غزه
نمی پردازد و برخی از خبرها و گزارش هایش تا حدودی جانبداری از
اسرائیل به نظر می رسد؛ در همین حال درژاپن سهام شرکت هایی که اسرائیلی ها در آن سهامدار عمده هستند، با افت قیمت و صف های فروش مواجه شده است.

احمدی امویی در باره واکنش روزنامه ها و محافل دوم خردادی به این بحران جهانی نوشت: اما در ایران، روزنامه ها اصلاح طلب چون دفاع از فلسطین را موضع رسمی نظام جمهوری اسلامی می دانند، به گونه ای با این موضوع برخورد می کنند که یا اهمیت خبری ندارد و یا به دلیل ترس از قهر حاکمیت و از روی ناچاری، رویدادهای فلسطین را به صورت حاشیه ای و کمرنگ پوشش خبری می دهند، تا مبادا موضع گیری این ها همطراز با موضع جمهوری اسلامی تلقی شود. بنابراین تمرکز خبری لازم را بر این حادثه نشان نمی دهند.

وی از عدم انتشار بیانیه های حمایت از ملت فلسطین در روزنامه های دوم خردادی پرده برداشت و تصریح کرد: وقتی اعضای چند گروه مدنی و صلح طلب در ایران با در دست داشتن بیانیه های خود که در دفاع از فلسطینی ها نوشته ان ، به روزنامه های دوم خردادی مراجعه می کنند و درخواست انتشار آن می کنند ، پاسخ می شنوند " شما باید در بیانیه های خود حماس و حملات او را هم محکوم کنید!"

روزنامه نگار دوم خردادی در این باره افزود: مسولان و برخی از دست اندر کاران و مدیران تحریریه این روزنامه ها به این افراد می گویند : چون جمهوری اسلامی ازفلسطینی ها دفاع می کند ما با آن مخالفیم !

سه كيلو گلابي!

موسوي لاري (وزير كشور خاتمي) خاطره جالبي تعريف كرده كه استدلال قشنگ جناح راست رو براي نوع رفتارشون در انتخابات و حذف مخالفان تبيين و تئوريزه! مي‌كنه:

ماجرای سه کیلو گلابی در انتخابات خبرگان

وزیر کشور دوران اصلاحات با بیان اینکه برداشت من این است که در انتخابات مجلس سوم بحث بر سر این بود که مردم قدرت گزینش و انتخاب داشته باشند و بتوانند از بین نیرو های متدین و صالح آن هایی را که خودشان شایسته می دانند ٬ انتخاب کنند، گفت:«مرحوم آیت الله آذری قمی خیلی صریح و شفاف بود و حرف هایش را بسیار رک و صریح می زد و من همیشه به خاطر همین صراحت لهجه به ایشان علاقمند بودم اگر چه اختلاف نظر مبنایی هم داشتیم. داستان سه کیلو گلابی را ایشان در تبیین اندیشه جناحی که خودش جزو آن جناح بود بیان کرده بود و آن این بود که در انتخابات خبرگان برای استانی سه نماینده لازم بود و شورای محترم نگهبان هم همه کاندیدا ها را به نحوی کنار گذاشته بود و تنها سه نماینده را باقی گذاشته بود و مردم هم باید می آمدند پای صندوق و به همین سه نفر رای می دادند٬ اعتراض شد که آخر این چه جور انتخابی است؟ چه جور رای دادنی است؟ ایشان گفتند که نه خیر این انتخاب و گزینش هست و در تبیین دیدگاه خودشان گفتند که شما فرض کنید که نصف شب هست و برای شما مهمان می آید و می روید میوه فروشی و می گویید که آقا سه کیلو گلابی بدهید و میوه فروش ظرف میوه را نشان می دهد و در آن تنها سه کیلو گلابی باقی مانده است. شما همان سه کیلو را می خرید و می برید٬ خوب انتخاب کرده اید دیگر.

اين استدلالش منو كشته! ظاهرا هميشه نصفه شبه تو اين مملكت!

 

 

نوابغ مختلف

۱- زیر قبض موبایل رو اگه نگاه کنین جمله زیبایی نوشته شده:

«در صورت تغییر پلاک توسط شهرداری به منظور دریافت به موقع صورتحساب خود به دفاتر خدمات ارتباطی جهت اصلاح رایگان آن مراجعه فرمایید.»

نمی دونم چطور ممکنه به ذهن یه نابغه رسیده باشه که برای همچین کاری احتمال اخذ پول وجود داره که تاکید کنه این کار - که حداقل وظیفه شونه- به صورت رایگان انجام میشه. انقدر تو سر این مردم زدن که برای بدیهی ترین چیزها هم سرشون (سرمون) منت می ذارن.

۲- شاید بی ربط به نظر برسه اما یه نابغه دیگه هست که می گفت داشته می رفته سوئیس ادامه تحصیل بده (فوق لیسانس بگیره) اما نتونسته بره. چرا؟ پول نداشته؟ دوری پدر و مادر اذیتش می کرده؟ عشق وطن  بوده؟ از سوئیس خوشش نمی امده؟ یه نابغه دیگه زیر قبض موبایلش چیزای عجیب غریب  نوشته بوده؟

نه خیر. ایشون یه فروند پیشی نازنین داشتن که می ترسیدن پیشیشون تو قرنطینه بره و بهشون یه وقت سخت بگذره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سفرو کنسل فرمودن.

حالم بهم می خوره از این جور آدما.

 

حقوق بشر اولیه!

وقتی تابناك بخواد از حقوق بشر دفاع کنه از این بهتر هم نباید از آب دربیاد. بجای «حقوق اولیه بشر» نوشته «حقوق بشر اولیه»:

نقض حقوق بشر اولیه در اسرائیل.

وقتی تیترو می خونی انتظار داری یک گزارش تاریخی در مورد هزاره های پیشین باشه اما خبر مربوط به همین دیروز پریروزهاست.

حالتهای محتمل:

۱- از نظر آقایان ما در ما قبل تاریخ زندگی می کنیم.

۲- اسرائیلیها کلا انسان اولیه اند.

۳- دستور زبان چیز خیلی خوبی است.

۴- اصولا آقایون باید به هر چی به حقوق بشر ربط داره یه گندی بزنن.

گفتگوهای حکمت آموز

براي خريد رفته بودم سوپر سركوچه. به مكالمه هيجان‌انگيزي كه درگرفت، توجه بفرماييد:

- يه پاكت شير كم چرب هم لطف كنين.

- اي بابا! چيه هي همه شيركم چرب مي خوان؟ ماست كم چرب مي خوان؟ همه چي رو  كم چرب مي خوان؟ ما بچه كه بوديم شير مي خورديم، اين هوا چربي روش بود.

پرسيدم شيراي پرچربشون باد كرده رو دستشون كه ناراحته؟

- نه، برا ما كه فرقي نداره. هر چي فروش داشته باشه، مياريم. شما جوونا بايد اين مملكتو اداره كنين. با اين شيراي كم چرب كه نميشه زندگي كرد!!!

- (همكار محترم فروشنده محترم): آره بابا. مثل اين پدر و مادراي جوون كه تا بچه‌شون دستش به خاك مي‌خوره، دعواش مي‌كنن و مي‌رن دستشو مي‌شورن. بچه بايد تو خاك و خل بزرگ بشه!!!

 نتيجه اخلاقي: چند تا دارد كه بايد خودتان پيدايش كنيد!

...

نمي‌خواهي بيازاري‌شان

با خستگي‌هايت، دردهايت، تنهاييت

 فرو مي‌روي

 در عمقي قيرين،

خود فرو كاهنده،

                             از خود دست كشنده.

 فريادرسي ...

پیکان

این هم از پیکان عزیزی که در تورنتو برای فروش گذاشته شده!!!

بهره وری؟

در دنیای سرمایه داری اسمش را بهره وری می گذارند و عللی برایش می آورند که همه ماجرا را تعریف نمیکند. به این اما در اینجا کاری ندارم. فقط می خواهم از یک تجربه عینی حرف بزنم.

راستش به یک شرکت بزرگ تولیدی کشور مشاوره می دهیم. قرار بود برای بازدید یکی از مقامات از شرکتشان یکسری کارهایی را انجام بدهند و باز هم قرار بود طراحیهای لازم را ما به آنها بدهیم. برآوردی کردیم و در مورد زمان تحویل طرحمان به توافق رسیدیم. زمان توافق شده به شکلی بود که بتوانند ظرف مدت ۳ ماه طرح را اجرا کنند هر چند با توجه به سوابق گذشته هم ما به اینکه بتوانند ۳ ماهه کار را انجام دهند خوش بین نبودیم و هم خودشان.

ما طرح را سر وقت آماده کردیم. از قضا برنامه بازدید تغییر کرد. نه یک تغییر عادی بلکه به نحوی که برای اجرای طرح کمتر از یک هفته وقت بود!

بنابر محاسبات معمول و زمان متداول برای انجام کارها در این شرکت انجام کار غیر ممکن می نمود. همه دستپاچه شده بودند. اما مساله مهم بود و فراهم نشدن مقدمات بازدید برای مدیریت شرکت تبعات قابل توجهی داشت. ناگهان حدود ۵۰ نفر بالاجبار برای اجرای طرح حاضر شدند. از وقت تلف کردن خبری نبود چرا که فشار وارده روی مدیریت به کارگران منتقا شده بود و عواقبی که آنها را تهدید می کرد مسلما وخیمتر از بلایی بود که سر مدیریت سازمان می آمد. خلاصه کنم. در میان بهت و ناباوری کاری که بنا به روال معمول در مدت ۳ الی ۵ ماه انجام میشد  تنها در مدت ۴ روز انجام شد!

نتایج مختلفی از این جریان می توان گرفت. ساده ترین نگاه اینکه که بگویی بهره وری در ایران پایین است و اصل تقصیر را هم  گردن خصوصی نبودن سیستم یا بهره ور نبودن کارگرها بیندازی. موضوع مسلما عمیق تر از این حرفهاست. اما فارغ از بحثهایی که می تواند به تحلیل چرایی قضیه بپردازد دیدن چنین اتفاق عجیبی با چشمهای خودم واقعا برایم جالب بود. اینکه چه پتانسیل عظیمی برای کار کردن وجود دارد و سیستم با چه عیوب بنیادینی روبروست که کار ۴ روزه را در ۴ ماه انجام میدهد!

 

فرصت کوتاه

فيلم My life without me رو ديدين؟ داستان زنيه كه مي فهمه به زودي مي ميره و تصميماتي كه براي مدت كوتاه زنده موندنش مي گيره. ديدنش رو توصيه مي كنم بيشتر از اين جهت كه آدم به فكر فرو مي ره كه اگه خودش بود، دوست داشت چي كار كنه. آرزوهايي كه هميشه فكر مي كنيم براي رسيدن بهشون فرصت زيادي داريم و وقتي متوجه ميشيم، فرصت تمومه، ...

 من اگه بودم، دوست داشتم مسافرت برم، تا خرخره كتاب بخونم، موسيقي گوش كنم و بنويسم. شما چي؟ بهش فكر كردين؟

دنیا

گاه دنیا، در انتظار درخشش لبخند بر لبی که دوستش داری، خلاصه می شود.

بزرگ شدن

نمی دانم، اما بزرگ شدن شايد در اين باشد كه كسي بتواند آنهايي را كه دوستشان دارد، خوشحال كند يا از رنجشان بكاهد، در درجه اول خودش را. و البته نه صرفا براي كسب مهر و تأييدشان.

 با اين معيار فكر نمي كنم زياد بزرگ شده باشم تا به حال. اميدوارم كه بشوم.

 به معناي عامش كه فكر نمي كنم به اين زوديها بتوانم از اين خردي در بيايم چون بايد حداقل ذره اي از خوشحالي را دست كم تا دوردستهاي سرزميني كه در آن چشم باز كرده ام، زيسته ام و در آن خواهم مرد (دست كم دوست دارم كه چنين باشد) پرتاب كنم، كه طبعا زورم نمي رسد. حداقل هنوز
نمي رسد.

 در معناي خاصش هم نمي دانم. اين را بايد جمع نسبتا كوچكي بگويند كه اسم بخش اصلي شان اين زير هست. آنهايي كه به طور خاص دوستشان دارم و البته محدود به اين اسامي نيستند:

روزبه، تهمينه، داريوش، نازي، مهشيد، پويا، ميهن، فهيم، ناصر، حجت، اعظم، ناهيد، فرامرز، فرهاد، ...

 بادا كه شاد باشند. 

نتیجه سفر

نتیجه سفر به اروپا رو میشه اینجوری خلاصه کرد:

          این مردم از بیخ و بن با ما فرق میکنن. این بیخ و بنش هم به اندازه سیصد- چهارصد سالی قطر داره.

--------------------------

دیوانه می دونین یعنی چی؟ دیوانه می شم بعضی از موزیکها رو وقتی می شنوم. تجربه اوج. عمرا اگه بدونین چی می گم.

پاریس

فکر کنم وقتی برگردم ایران باید فرانسه خوندنو شروع کنم. یعنی اینکه بری موزه لوور و اونجا همه چی رو به فرانسه نوشته باشن و بلانسبت خوانندگان محترم احساس بزغاله بودن به آدم دست بده فجیعه. با این وجود عظمت هر آن چیزی که آدم توی این مملکت می بینه مسحورکننده ست.

خوشبختانه موسیقی رو نمی تونن فرانسویش کنن. برای همین رسیتال پیانو توی اپرای ملی فرانسه فوق العاده بود.

 

دیار یوروپ!

گذران زندگی توی پاریس اگه فرانسه ندونی واقعا سخته. با رقابت سرسختانه و گاه لجوجانه ای که با زبان انگلیسی در مورد زبان بین المللی دارن مشکل میشه قانعشون کرد که انگلیسی صحبت کنن. شروع که می کنی حرف زدن فرانسه جوابتو میدن و وقتی هم میگی که فرانسه نمیدونی باز هم فرانسه جواب میدن.

البته علی الظاهر اونطوری که یکی از اهالی میگفت سن شروع یاذگیری انگلیسی نسبت به کشورهای دیگه کمی بالاتره و به همین خاطر خیلی مسلط نیستن. توی آمستردام خیلی راحت تر می شد با مردم ارتباط برقرار کرد.

پاریس چندان تمیز هم نیست. خیلی از خیابونا مثل خیابونای تهران کثیف و ناجوره.

کنسرت اخیر همایون شجریان

در مورد كنسرت اخير همايون شجريان (كه در دو CD منتشر شده)، بيش از اين‌كه زيبايي‌هاي تكنيكي و يا صداي قوي همايون نظرم رو جلب كنه، نكته ديگه‌اي برام جالب توجه بود.

علي‌الاصول توي كنسرت‌ها در پايان كنسرت و بعد از اين‌كه گروه برگزاركننده كنسرت صحنه رو ترك مي‌كنن، بعد از تشويق‌هاي مكرر حضار، گروه برمي‌گردن و قطعه‌اي رو –احتمالا در پاسخ به محبت حضار- اجرا مي‌كنن. از اين موضوع كه من شخصا با اصل اين كار ميونه‌اي ندارم كه بگذريم، در مورد اين كنسرت خاص اتفاق جالبي افتاد. شجريان پدر –همون‌طور كه همه مي‌دونين- به‌طور سنتي هميشه آخر كنسرت‌هاش «مرع سحر» رو اجرا مي‌كرد. من همه مدت تو فكر اين بودم كه همايون مي‌خواد كدوم‌يك از آثار «نسيم وصل» يا «ناشكيبا» يا «شوق دوست» يا «با ستاره‌ها» رو اجرا كنه؟ هي داشتم با خودم كلنجار مي‌رفتم كه از نظر خودش، به اصطلاح «آس» آثارش كدومه؟ و اين‌كه آيا چيزي رو كه اين‌جا مي‌خونه، مثل پدرش، حسن ختام تمام كنسرت‌هاي بعديش هم خواهد بود؟

بعد از تشويق‌هاي مكرر حضار و حضور مجدد اعضاي گروه دستان در صحنه، با كمال تعجب همون تصنيف «مرغ سحر» به وسيله گروه دستان و اين‌بار با صداي همايون اجرا شد.

اين چيزاي همايون بين جماعت به اصطلاح هنرمند امروز جامعه ما –كه دچار يك والدگريزي عجيبي شده- به نظرم تكه. اگه مصاحبه فروتنانه‌اي رو كه با حضور پدرش با يكي از شبكه‌هاي ماهواره‌اي انجام داده، ديده باشين، بهتر متوجه درك عميق و سترگي كه از عظمت پدرش و احساس دين و احترام فوق‌العاده‌اي كه نسبت بهش داره، مي‌شين. البته طبيعتا او بيش از ما به شجريان پدر نزديكه و نتيجتا بيش‌تر هم بايد قدرشو بدونه.

كاش شاملو هم يكي مثل خودش برامون جا گذاشته بود. حيف!

یک خاطره به یاد ماندنی

دیروز (شایدم دیشب!) به همت دو نفر از دوستان خوب، و به بهانه افطار، همکلاسیهای دوره دانشگاه جمع شدیم دور هم. این جمع البته ظاهرا چند سالیه که دور هم جمع میشن اما من اولین بار بود که رفتم. کلی دیدار تازه شد و کلی خاطره تداعی. از حدود 70-80 نفری که بودیم، حدود 20 نفر اومده بودن. از بقیه، فکر کنم اکثرا خارج از ایران باشن. هم خبرهای خوبی از موفقیتهای بچه هایی که از ایران رفتن شنیدیم و هم همین افرادی که مونده بودن، وضعیتشون وضع کاملا امیدوار کننده و خوبی بود. خلاصه جمع خوبی شده بود. امیدوارم از همین 20-30 نفری که موندن هم، سال دیگه نبینیم نصفشون رفتن.

الآن یکی از موضوعاتی که توی کار واقعا داره ما رو اذیت می کنه، کمبود نیروی متخصص درست و حسابیه. تا یکی دو سال پیش -حتی- نسبتا به سادگی میشد نیروهایی رو که سرشون به تنشون بیارزه، پیدا کرد. اما الآن به وضوح اثر این همه پذیرش تحصیلی گرفتن و برنگشتن، مهاجرت، ویزای کار گرفتن و ... داره خودشو توی کمبود نیرو نشون میده. البته هیچ ایرادی هم نمیشه به اونهایی که می رن یا رفتن گرفت. اوضاع داخل مملکت طبیعتا چندان بر وفق مراد نیست که بشه از کسی انتظار نرفتن و موندن و مصر بودن داشت. نمی دونم شاید پوست ما کلفته.

بهر حال خوب بود. جای شما خالی!

خانه کودکی

نمی دانم به چرایی تلخکامی از دست دادن هر یک از نزدیکان یا عزیزان تا چه حد فکر کرده ایم. تا این حد اما می دانم که بازنوایی خاطرات شیرین و تلخ، بیش و پیش از هر چیز دیگر می آزاردمان. باززیست گذشته در حال، و میل به حضور دیگرباره هر آنچه بازخوانی آن خاطره را واقعی تر جلوه دهد، وامی داردمان تا عدم حضور آن دیگری -که موضوع بازسازی یک خاطره است- دردآور و طاقت فرسا باشد. اگر چنین است، پس چرا نباید از دست دادن هر آن چیز دیگری -غیر از کسان نزدیک- به همان اندازه تألم زا باشد؟

این را گفتم چرا که امروز شنیدم پدر و مادرم پس از سالها (26 سال!) تنها خانه ای را که با آن می توانم روزهای کودکی، معنای شور و شادی، تعریف بی دغدغگی و نخستین تجارب ترس کودکانه را مرور کنم، ترک می کنند. خوشحالم از بابت سر و سامان جدیدی که به زندگیشان می دهند اما درد ندیدن دیگرباره باغچه ای که گلهایش را دهها بار شکسته ام، نمی توانم پنهان کنم. برای من بدون تجسم آن خانه، نیمی از عمرم از هر معنایی تهی است. ذره ذره ادراکات و خاطراتم به نوعی با گوشه ای از آن عجین است.

تا یک سال دیگر جز تلی احتمالا، چیز دیگری از آن باقی نمی ماند. مثل عزیزانمان اما، در خاطرات من زنده خواهد ماند.

به یاد معلمم!

هر از گاهی که به یاد افرادی می افتم که مدتهاست ازشون خبری ندارم و یا به موضوع جدید یا جالب یا ناشناخته ای بر می خورم، یکی از اولین کارها اینه که توی google یه چرخی بزنم ببینم اطلاعاتی ازش پیدا می کنم یا نه. از این طریق از چندین نفر که مدتها خبری نداشتم و یا افرادی که دوست داشتم ازشون اطلاعاتی داشته باشم، با خبر شدم. قدرت خدا!

 دیروز داشتم با خودم به یکی از تأثیرگذارترین افراد زندگیم فکر می کردم. معلم کلاس پنجم دبستانم رو میگم که با جون و دل برای ماها به معنای واقعی کلمه جانفشانی می کرد و همیشه از ته دل دوستش داشتم. تقریبا در تمام طول دوره تحصیلی هیچ معلمی به اندازه اون باهام صمیمی نبود.

توی google گشتم اما هیچ اثر یا رد پایی ازش ندیدم. راستش دلم گرفت، که از یه آدمهای عجوج مجوج و بیخودی میشه توی اینترنت خبری، اسمی یا ردی پیدا کرد اما از همچین آدمی که همه عمرشو برای بچه کوچولوهایی مثل اونوقت من گذاشته و در طول 30 سال خدمتش هم حداقل 1000 تا شاگرد داشته، یه نفر پیدا نشده تا توی این فضای مجازی حتی یادی ازش بکنه. گفتم حداقل من یادی از خوبیهاش کرده باشم اینجا. حداقل کاریه که از دستم بر میاد. اگه بتونم خبری ازش بگیرم، حتما بهش سر می زنم و بهش میگم که چقدر دوران درس خوندنم قبل و بعد ازکلاس پنجم متفاوت بوده.

بهش می گفتیم: خانم «درباری». اسم کوچکشو نمی دونستم و الآن هم نمی دونم؛ اما اون روزهای سرد زمستون رو که بدون حقوق اضافه و بر خلاف میل مدیریت مدرسه  از ساعت 6 صبح برامون کلاس فوق العاده ریاضی می ذاشت، هرگز یادم نمی ره.

امیدوارم سالم باشه.

کتاب!

یه مدته که سرم خیلی شلوغه. برای همین هم نتونستم چیزی بنویسم. گفتم حداقل کاری که می تونم بکنم، اینه که کتابی رو که از خوندنش خیلی لذت بردم، به شما هم معرفی کنم. البته نمی دونم به جامعه شناسی علاقه دارین یا نه. اما فکر می کنم حتی اگه علاقه ای به این حوزه هم نداشته باشین، باز هم این کتاب می تونه به خیلی از سوالات جواب بده و در مورد خیلی از چیزایی که دائم در موردشون غر می زنیم، بهمون اطلاعات خوبی بده و ریشه خیلی چیزایی که نسبت بهشون معترضیم (مردم- حکومت- فرهنگ ایرانی و ...) رو تجزیه و تحلیل کنه. عنوان کتاب اینه: کار و فراعت ایرانیان. نویسنده اش حسن قاضی مرادیه. نویسنده ای که قطعا از اون بیشتر خواهیم شنید. کلا کتابهای این نویسنده توصیه می گردد! (پیرامون خودمداری ایرانیان- در ستایش شرم- نوسازی سیاسی در عصرمشروطه ایران- استبداد در ایران) از من می شنوین، آب دستتونه زمین بذارین و این کتاب رو بخونین! نشر اختران منتشرش کرده و ۲۶۰۰ تومان هم بیشتر نیست. بیشتر نمی نویسم به این امید که خودتون بخونینش.

برداشت آزاد!

با خش خش‌گونه آزارنده‌اي كه هنوز گوشش را مي‌خراشيد، از خواب بيدار شد. نمي‌دانست واتاب زنگ خورده شدن استخوان جمجمه‌ايست كه خرد شدنش زير اره را در خواب ديده بود يا صداي برگ‌هاييست كه در آن روز خفه پاييزي زير پاي رهگذري له مي‌شوند. خواب مانده بود. يادش آمد يك ساعت پيش در اداره جلسه‌اي داشته كه از آن بازمانده است. به ذهنش فشار آوردو خوابهايش را مرور کرد. احتمالا در آن زمان در حال شماره‌گذاري قطرات آبي بوده كه از شير حمام مي‌چكيد: هزار و سيصد و هشتاد و شش، هزار و سيصد و هشتاد و هفت ...  يادش آمد كه شب قبل به زنش گفته بود ساعت را براي صبح كوك كند. به ساعت نگاه كرد. براي 6 صبح كوك شده بود. نمي‌دانست چرا صداي زنگ را اصلا نشنيده و به ياد نمي‌آورد.

چون ناقوس كليسا بود. ده باري نواخت و جايش را در گوشش با آن يكي صداي آزارنده، عوض كرد. كسي جواب نمي داد. مي‌خواست به همكاري بگويد كه چون حالش خوش نبوده، كمي دير مي‌رسد. ده بار ديگر و اين‌بار پاسخي كه از خط زنش مي‌رسيد، صداي ناقوس را امتداد مي داد و ناگهان سوتي جيغ‌آلود وادارش كرد تا قرمزي دكمه اي را براي خفه کردن صداي جيغ لمس كند. آشفته، لباس‌هايش را جستجو كرد تا زودتر برود و از اين كلافگي نجات پيدا كند.

به خيابان نرسيده بود كه برق، سياهي آسمان را سوزاند. چتري به همراه نبرده بود و كفشهاي خيسش وقتي برگ‌هاي خيس را له مي‌كرد، هيچ صداي خش و خشي برنمي‌انگيخت. سماجت بيشتري به خرج داد اما از هيچ برگي جوابي به فشارهاي بيهوده‌اش برنخاست.

متوجه شد بيست دقيقه‌اي هست كه كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده و هيچ كدام از تاكسي‌ها سوارش نكرده‌اند. به تدريج تنها بي‌حسي انگشت‌هاي خيسش را حس مي‌كرد. براي اثبات اينكه دست‌هايش هنوز حس دارد، كرختي انگشتانش را تا ته جيبش لغزاند و به زحمت تکه فلزي را از دسته‌اش جدا كرد. با آن‌كه حركت تيغه بر نوك انگشتش، سريعتر از سرعت پس كشيدن دستش بود، مي‌ديد كه انگار هيچ اتفاقي در نوك انگشتش نيفتاده است.

با استيصال، تصميم گرفت پياده به سمت اداره‌ حركت كند. نمي‌دانست چرا هيچكدام از تلفن‌هاي اداره جوابش را نمي‌دادند. هر بار تنها با ده گلوله ممتد جوابش را داده بودند. با احتساب موبايل زنش، تا به حال دويست بار سرش با صداي زنگ دوران گرفته بود.

نمي‌رسيد. دو ساعت پياده رفته بود و انگار اين خيابان قصد تمام شدن نداشت. ديگر خستگي امانش را بريده بود. از زنش جوابي نمي گرفت. نه دست منشي اداره و نه دست همکاران و رئيسش، هيچکدام به سمت گوشي لعنتي تلفن نمي رفت تا چيزي بجز ده زنگ گوش خراش ذهنش را بسايد. بعد از چند sms بي جواب به زنش، درمانده وار تصميم گرفت به دوستش زنگ بزند. sms را وقتي فرستاد که سي بار ديگر زنگي سوزن وار صفحه ذهنش را خط انداخته بود.

گم شدن در دالان زمان و از دست دادن حساب دقائق، بيشتر کلافه اش مي کرد. به چتري که کنار خيابان راه مي رفت، خيره شده بود و ناخودآگاه به سمت پيرمردي کشيده شد که در زير چتر راه مي رفت. چند لحظه بعد از آنکه پيرمرد بدون اعتناي به او از کنارش رد شد، فهميد که بي پاسخي، از او ساعت را پرسيده است.

کم کم ديوانگي داشت بر وجودش مسلط مي شد. ناگهان متوجه شد چندي است به گربه اي که زير سقفي کز کرده، خيره شده است. با بدطينتي خاصي به سمت گربه حمله برد تا بلکه با فرار گربه اي وجود خود را احساس کند. وا رفته بود چند دقيق بعد از آن که بي حرکتي گربه را در ذهنش مرور مي کرد. نمي دانست چرا؟ داشت ديوانه مي شد. بايد مي دانست هست يا نيست؟

و حالا به پل بالاي رودخانه رسيده بود. ته مانده هاي جانش را جمع کرد تا بودنش را فرياد کند. به لبه نرده ها رسيده بود. همه جاني را که نمي دانست دارد يا نه، به هم در فشرده بود. مي خواست باشد و اين را ببيند. پس گام ديگري برداشت و حالا احساس بهتري داشت.

دمي بعد از بالا رفتن از نرده ها، ديگر تنها صداي فرياد خودش بود که براي آخرين بار، لحظه اي پيش از فرو رفتن در آب مي شنيد.

دوبی، مالزی، سنگاپور و ایران   (2)

همانطور که در پست قبلی نوشتم، می خواهم اول کمی درباره مالزی و سنگاپوری بنویسم که در نگاه اول به نظر می آید کشورهای بی تمدنی بوده اند که به صورت ناگهانی و معجزه آسایی به کشورهای توسعه یافته ای تبدیل شده اند.

اگر واقعیت قضیه را بخواهیم بدانیم، تنگه مالا از قدیم الایام یکی از مشهورترین مراکز ترس و وحشت برای دریانوردان بوده است. در تاریخ تمدن ویل دورانت هم می توانید این را ببینید که از قرون و اعصار پیش، این تنگه (در سواحل مالزی) به دلیل موقعیت استراتژیک و جغرافیایی خاص خود، یکی از مهمترین تنگه های دریایی جهان که دزدان دریایی در آن حکمفرمایی می کرده اند، بوده است. این موضوع دو نکته اساسی را می رساند: اول این که دریانوردی و صنعت کشتی سازی در این کشور رواج فراوانی داشته و مهمتر آن که مالزی طبعا تبدیل به یکی از مراکز بزرگ تجارت در منطقه می شده است. این موضوع رونق و ریشه دار بودن دو پایه اصلی نظام سرمایه داری (تجارت و صنعت) را در این کشور می نمایاند.

علاوه بر این، موضوع مهم دیگر آن که این کشور سالها (یا بهتر بگوییم قرنها) مستعمره پرتقال و پس از آن مستعمره کشور پیشرو نظام سرمایه داری، یعنی انگلیس، بوده است. انگلیسیها به خوبی از مزایای انتخاب این محل آگاه بوده اند. نباید از نقش و اثر آب و هوای فوق العاده مستعد برای کشاورزی این مناطق، همراه با خاک فوق العاده حاصلخیزش غافل ماند. (در کنار هر جاده ای، شما می توانید به سادگی جنگلهای انبوه نارگیل را نظاره گر باشید.) طبیعی است وقتی کشوری بکر را سالها به دست قلب نظام سرمایه داری جهان بسپارید و امنیت حضور فیزیکی و امنیت سود سرمایه اش را تضمین کنید، بسترهای لازم را برای پیشبرد منافع سرمایه دارانه اش به بهترین وجه ممکن فراهم می نماید. اگر به این مقدمات توجه کنیم، بهتر می توانیم متوجه شویم که کشوری که ظاهرا مردمش تا 50 سال پیش بالای درخت بوده اند و استقلالش را 50 سال است که بدست آورده است، چگونه توانسته چنین جهشهایی داشته باشد. در واقع تمام بسترهای لازم برای این جهش در طول سالها فراهم شده بوده و بعد با مدیریت و هدایت کامل کسانی که در ظاهر دیگر صاحب کشور نبوده اند (انگلیسیها) توانسته درجات ترقی را طی کند.

طبیعتا و قطعا نقش عواملی مانند مدیریت افرادی مانند ماهاتیر محمد قابل انکار نیست. همچنین نقش عامل فرهنگی که اجازه چنان شکل مستعمره شدنی را مجاز می شمرده، قابل حذف کردن نیست اما اگر چنان بسترهای اقلیمی و اقتصادی فراهم نمی بود، قطعا چنین اتفاقاتی در مدت 50 سال که هیچ، در 100 سال هم نمی افتاد و چه بسا هنوز بسیاری از مردم بالای درخت بودند.

شاید در پستی دیگر در مورد خلق و خوی مردم آنجا هم بنویسم. آرامش افراد، پایین بودن سطح عصبیت و احترام به فردیت افراد، نسبت به جامعه ای مانند ایران، ممکن است از عوامل دیگر این قضایا به نظر آیند اما به نظر من خودشان بیشتر معلولند تا علت. بحثش واقعا مفصل است و  شاید عجیب به نظر برسد، اما دو عامل اقلیم (وفور آب) و نبود افیونی چون نفت را عامل اصلی این خصایص می دانم که امیدوارم در پستی دیگر به این موضوع بپردازم. بنابراین موضوعات فرهنگی را جزء عوامل اصلی بر نشمردم. بررسی این گونه مثالها خیلی ملموستر –و برای بار چندم- به انسان ثابت می کند که اقتصاد زیربناست و مسائل فرهنگی روبنا و تابعی از شرایط و زیرساختهای اقتصادی است. در واقع پس از آن که انگلیسیها نظام اقتصادی مالزی (و سنگاپور) را مستعد حضور سرمایه داری کردند، این موضوع، فرهنگ خاص خود را هم به مرور زمان حکمفرما نمود.

 

و اما در مورد دوبی. در دوبی اگر کمی دقت کنید، سیستم و فرمول اقتصادی بسیار ساده ای حکمفرماست: مملکتشان را در بست اجاره داده اند به کورپوریشن های بزرگ دنیا. در عوض مالیاتش را می گیرند و همراه با درآمد حاصل از نفت، باز سرمایه گذاری می کنند. طبیعتا رشد می کنند. اگر با همین دید دوباره به سؤال قبلیمان برگردیم که می گفت: «مگر ما از اینها چه کم داریم که چنین تفاوت آشکاری در وضعیت دوبی و ایران قابل تشخیص است؟»، می توان پاسخهای ساده ای برایش پیدا کرد.

1- درآمد نفتی ما و امارات تفاوت آنچنان چشمگیری با هم ندارد. اما جمعیت ما چند برابر امارات است؟ یا مساحت ایران چند برابر آنجاست؟ پس سهم هر نفر ایرانی یا هر کیلومتر مربع از ایران چه کسری از سهم هر نفر از اهالی آنجا یا هر کیلومتر مربع از آنجا می شود؟ چیزی در حدود یک بیستم! (5 %)

2- آیا ما ایرانیها حاضریم مملکتمان را به شرکتهای بزرگ بین المللی اجاره بدهیم؟ بیایید رو راست باشیم و بیهوده به حکومت و ... ناسزا نگوییم. آیا ما – مردم ایران به طور نوعی- با این قضیه کنار می آییم؟ نوع رویکردی که ملت ما با حکومتی مانند دوران پهلوی داشته و یا نوع رویکردی که همین یکی دو دهه پیش خیلی از مردم نسبت به تحولاتی که در کیش می گذشت نشان دادند، پاسخ این سؤال را روشن می کتد. اگر یادمان نرفته باشد، در زمان ریاست جمهوری رفسنجانی، تلاشهایی در جهت تبدیل کیش به مکانی مشابه دوبی آغاز شد. فکر نمی کنم واکنشهایی را که ایجاد شد، از یاد برده باشیم. جالب اینکه این واکنشها فقط از جانب انصار حزب الله صورت نگرفت بلکه بخش قابل توجهی از همین مردم عادی با برخی تغییراتی که به آهستگی پای برخی اتباع کشورهای دیگر را با نوع پوشش مطلوب خودشان به سواجل کشور ما باز می کرد، موضع می گرفتند.

این البته – باز- پدیده ای عجیب نیست که به حماقت یا بی فرهنگی نسبت داده شود. محصول کاملا طبیعی حافظه تاریخی ملت ایران است از صدماتی قطعی، انکارناپذیر و همچنان پایدار که از «آن دیگری»، «بیگانه»،«خارجی»، «ملت مهاجم» و ... دیده است. ما از دبستان –به درستی- می آموزیم که زمانی مورد هجوم یونانیان قرار گرفته ایم، یکبار مغولان دودمانمان را بر باد داده اند، بار دیگر اعراب کشور و فرهنگمان را غارت کرده اند، مدتی از غرب مورد هجوم ترکان بوده ایم، زمانی کشورمان به وسیله افعانها اشغال شده، دیگر زمانی روس و انگلیسی هر طرف که توانسته اند تکه ای از خاکمان را از بدنمان جدا کرده اند و نهایتا امریکاییها اولین تجربه مان از دولتی دموکراتیک را با کودتا در نطفه خفه کرده اند. ما هر چقدر هم در باب نداشتن حافظه تاریخی قصیده سرایی کنیم، این فجایع تأثیر خود را در ناخودآگاه ایرانی نوعی باقی گذاشته است و طبیعتا تأثیر خود را تا سالها به همراه خواهد داشت. پس این، با احساس ملتی که 50 سال از استقلالش نمی گذرد، تفاوت ماهوی دارد. آن ملت تصوری از هجوم بیگانه، خطر محو فرهنگ خودی و مورد هجوم واقع شدن سنتهایی که سالها حفظش کرده، ندارد و  به سادگی خود را تمام و کمال در اختیار آن دیگری قرار می دهد.

پس فکر می کنم بهتر است مختصات دقیق اقتصادی، سیاسی، اقلیمی و فرهنگی خودمان را بهتر درک کنیم و به جای مقایسه های عجیب و یا اعتراضهای بیهوده، انتظارات معقول، منطقی و البته پیشروانه ای نسبت به آینده کشورمان داشته باشیم.

 

ببخشید از اینکه خیلی طولانی شد. در واقع موضوع خیلی مفصل تر از این حرفها بود ولی در قالب وبلاگ همین مقدار هم به گمانم خسته کننده باشد. به همین خاطر خیلی از مطالب را خلاصه و شاید ابتر گفته ام.

دوبی، مالزی، سنگاپور و ایران

جمله ای را که بارها از افراد مختلف شنیده بودم، در سفر اخیر دوچندان و مکرر به گوشم خورد: حیرت و حسرتی را می گویم که در گفتار بسیاری از بازدیدکنندگان ایرانی از مناطق خاصی می توان دید. ممالکی که از دید اکثر بازدیدکنندگان ایرانی، در روزگاری نه چندان دور بهره خاصی از مدنیت نبرده بوده اند و اکنون هر روزه شتابشان را در جرکت به سمت جهان اول، بیشتر می کنند. و این موضوع، حیرانی و حسرت را بر دیدگان مبهوت ایرانی بر جای می گذارد که: ما کجا وامانده ایم؟ با آن همه تاریخ و سابقه مدنیت و فرهنگ، چه بر ما گذشته که همچنان درجا می زنیم.

من البته درپی پرداختن به این چرایی نیستم، چرا که اولا بحث مفصل و بسیار می طلبد و دوم اینکه بزرگان بسیاری از دیدگاههای مختلف به آن پرداخته اند. آنچه می خواهم به آن اشاره ای داشته باشم، متوجه ایران نیست بلکه متوجه آن سوی قضیه است. معمولا در قضاوت اولیه بسیاری از افراد استنباطات نه چندان صائبی در مورد چنین ممالکی وجود دارد که دوست دارم کمی به آن بپردازم. موضوع دوبی البته کاملا متفاوت از مالزی و سنگاپور است اما همه با ما تفاوتهایی اساسی دارند.

به مالزی که بروی، از راهنمای تور و سایر ایرانیانی که آنجا بوده اند، به کرات چنین جمله ای را می شنوی: «اینها تا 50 سال پیش بالای درخت بودند. تمدنی نداشتند. 50 سال پیش استقلالشان را بدست آوردند و تنها از حدود 20 سال پیش بود که به همت نخست وزیرشان ماهاتیر محمد معروف به پدر خرد دنیا، راه پیشرفت و ترقی را طی کردند و امروز از اقتصادهای پیشرو آسیا به حساب می آیند.» در سنگاپور هم جملات مشابهی را می شنوی. در دوبی آنچه بیش از همه ذهن ایرانیان را به خود مشغول می سازد، یک سؤال بسیار ساده است. در واقع به دلیل نزدیکی بیش از حد دو سرزمین (مثلا کیش و دوبی) و وجود مشابهت های مختلف  و البته آب و هوای بیابانی –و گهگاه غیر قابل تحمل- دوبی، این ساده ترین سؤالی است که ممکن است به ذهن خطور کند: مگر ما از اینها چه کم داریم که چنین تفاوت آشکاری در وضعیت دوبی و ایران قابل تشخیص است؟

اکثرا بدون تأمل و فوری بدون موشکافی قضیه، دنبال مقصر می گردیم و معمولا افراد اولین مقصر را در عناوینی کلی مانند «رفتار حکومت»، «ناکاراییهای فرهنگ»، «رفتارهای نابالغانه» و بعضا در «نوع دین و مذهب» می دانند. نمی خواهم تأثیر اینگونه موضوعات را نفی کنم اما به نظرم این برخورد، اولا مسأله ای عمیق را به موضوعاتی محدود تقلیل می دهد و دوم اینکه نوعی رفع تکلیف برای پاک کردن صورت مسأله ایست که ذهنمان را می آزارد. خوشحال می شوم نظرات شما را هم بدانم. در پست بعد نظر خودم را در این مورد خواهم نوشت.

امتحان آیین نامه رانندگی در تهران

1-  شما به خط عابر پیاده ای نزدیک می شوید که یک عابر نگون بخت دو سه قدمی از آن را طی کرده است. شما باید چه کار کنید؟

الف- چنان بر گاز فشار دهید که پایتان از کف اتومبیل بیرون بزند. اجداد عابر پیاده حتما باید جلوی چشمش رژه بروند.

ب- خود را هر چه سریعتر به خط عابر برسانید مبادا عابر حق شما را بخورد و زودتر از شما از آن عبور کند.

ج- دست خود را تا حد امکان بر بوق فشار دهید بطوریکه عابر متجاوز فکر عبور را از سر بیرون کند.

 

2- شما به یک خروجی در بزرگراه نزدیک می شوید و اتومبیل لاین سمت چپ شما راهنمازنان قصد خروج از آن را دارد. عکس العمل شما چیست؟

الف- دنده را یک شماره سنگینتر کرده، دور موتور را بالا برده، با سرعت هر چه بیشتر جلوی هر گونه پایمال شدن حق خود را در استفاده از لاینی که در مالکیت شماست، می گیرید.

ب- ضمن پایین کشیدن شیشه، صحبتهای ادیبانه ای در وصف فامیل و خانواده راننده اتومبیل مذکور به زبان می آورید.

ج- بیجا کرده راهنما می زنه. اگه می خواد واقعا بپیچه، یه دفعه بپیچه. این قرتی بازیا چیه راهنما میزنه؟

 

3- به چراغ راهنمایی که بی اجازه شما زرد شده و وقتی به چهارراه می رسید، قرمز می شود، رسیده اید. چه کار می کنید؟

الف و دیگر هیچ- این که دیگه خوراکه بابا. سؤال نداره.

 

4- هر روز برای رسیدن از منزل به خیابان اصلی، باید یک بلوار 200 متری را تا رسیدن به دوربرگردان طی کنید و برگردید. در این صورت چه عملی شایسته انجام است؟

الف- شهردار و راهنمایی و رانندگی و زمین و زمان را به دلیل کار نگذاشتن یک دوربرگردان اختصاصی جلوی منزل شما، منور به الفاظ شریفه ای می نمایید.

ب- شبانه با کلنگ به جان حفاظ وسط بلوار افتاده، آن را می جوید تا از فردا صبح برای عبور از آن محل دیگر هیچ مشکلی نداشته باشید. (خداییش اینو با دو تا چشمای خودم دیدم. نگین خالی بستی.)

ج- گزینه دیگری که در شأن و حد و اندازه امت همیشه در صحنه و اهالی محترم لیانگ شامپو باشد، به ذهن طراحان سؤال نرسید.

 

5- به دلیل شایستگی بالای عموم شهروندان، همه شرکت کنندگان در امتحان، به صورت تضمینی پیشاپیش نمره قبولی را اخذ نموده اند.

 

توضیح 1: این امتحان بر اساس اتفاقات واقعی طرح شده است.

توضیح 2: خوانندگان عزیز می توانند به هر چه پربارتر شدن لیست سؤالات امتحان مدد رسانند.

مدیران با کفایت!

مدتی نبودم. اول رفته بودم امتحان IELTS بدم. بعد هم یک هفته ای برای ارائه یک مقاله رفته بودم مالزی. خوب بود. شاید در موردش بعدا بنویسم.

بعد از اومدن از سفر هم انقدر کارهای دو هفته تلنبار شده بود که نتونستم اینجا رو به روز کنم. اما امروز دیگه یه اتفاقاتی افتاد که گفتم اگه ننویسم، می ترکم.

 

توی یه جلسه ای خدمت حضراتی بودیم. یکی از وزرای معظم و یکی از نمایندگان همیشه در صحنه مجلس هم تو جلسه بودن. بحث کارشناسی بود. نمی دونم اینا اونجا چی کار می کردن.

مشاور طرج بنده خدا داشت پاورپوینت ارائه میکرد. ما هم به عنوان مشاور ناظر داشتیم درفشانی می فرمودیم. یه دفعه معلوم نشد چی شد که جناب وزیر و جناب نماینده مثل تام و جری پریدن به هم:

 

-          تو که اگه سواد داشتی، نمی رفتی نماینده مجلس بشی!

-         خوب شد جاسبی دانشگاه آزاد رو راه انداخت که تو بری وزیر بشی!

(خنده حضار متعجب)

-          ...

 

مشاور بیچاره هم که غرق در اعداد و ارقام و نمودارها بود، فکش آویزون شد. خلاصه بحث حکیمانه آقایون یه چند دقیقه ای طول کشید و جناب وزیری که یکی از وزارتخانه های اصلی خدماتی کشور دستشه، حتی نتونست یه جلسه 30 نفره رو جمع کنه. اونم نه یه جلسه سنگین. دو تا از معاونتهاش در دو مطالعه مشابه، به نتایج مختلف رسیده بودن. حالا می خواستن ببینن تو برنامه پنجم توسعه چی بنویسن. جناب وزیر هم اومده بود جوک می گفت و می خندید. آخر جلسه هم فرمودند:

«ما که چیزی نفهمیدیم، خودتون یه جوری حلش کنین.» به همین سادگی.

خدا آخر و عاقبت ما رو با این برنامه پنجم توسعه و این عظما ختم به خیر کنه. کلی خدا رو شکر کردم که با این اوضاع تورم چرا مثلا 500 درصد نیست؟ یا اینکه با وجود این نوابغ واقعا مملکت چه جوری داره می گرده؟ اگه فهمیدین، به منم بگین.

 

نکته جالب این بود که هر چی رده های مدیریتی پایینتر می اومد، افراد با صلاحیت تری نشسته بودن. معاون وزیر یه چیزایی حالیش بود. مدیر کل بیشتر. کارشناسش واردتر بود. مشاوری که از بخش خصوصی بود، سرش به تن همه اونا می ارزید.

خلاصه هم کمیک بود هم تراژیک. نمی دونستی بخندی یا گریه کنی.

 

یادم افتاد به جلسه ای که بالاجبار با یکی از وزرای عزیز دیگه داشتیم. بحث یه مطالعه ای شد. فرمودن:

بابا، اینو که یه مشت استاد دانشگاه انجام دادن. به درد نمی خوره. ما اصلا احتیاجی به کارای آکادمیک نداریم.

 

شما فکر می کنین تو این مملکت میشه کار کرد دیگه؟ چی کار؟

اعتماد به نفس!

بعضي آدما چه احساس خوبي نسبت به خودشون دارن. كانال‌هاي صدتا يه غاز ماهواره رو بالا پايين مي‌كرديم، يه يارو نشسته بود مسابقه برگزار مي‌كرد. حالا چي بود مسابقه؟ يه مشت عكس يك از يك درب و داغون‌تر رو نشون مي‌داد، مي‌گفت اگه حدس زدين كيه، برنده مي‌شين. هر چي فكر كرديم حالا اين شازده كيه، نفهميديم. گفتيم طبيعيه. ما پرتيم از دنياي اين والا حضرتا.

يه مدت كه گذشت و كسي هم از بينندگان محترم نتونست حدس بزنه، چند نفر پرسيدن حالا جايزه‌ش چي هست؟ يارو گفت اينم سورپرايزه!

ما كه رفتيم يه كانال ديگه. يه دو ساعت بعد بر حسب تصادف از كوچه همون كانال رد مي‌شديم، جواب مسابقه و جايزه‌ش رو متوجه شديم. سعادتمند شديم كه نادون از دنيا نرفتيم.

جواب مسابقه: عكس‌ها مربوط به سنين مختلف خود مجري محترم برنامه بودن!

جايزه مسابقه هم اين بود كه مجري محترم براي برندگان محترم ترانه بخونن!!!

اعتماد به نفسو مي‌بينين تو رو خدا؟ بعضيا كپسول اعتماد به نفسن هستن.

عجایب خلقت!

فکر کنم همه کسانی که در زمینه مهندسی راه‌آهن در ایران کار می‌کنند، بدون استثنا مهندس آذری رو بشناسند. با جرأت مي‌تونم بگم بجز هم سن‌هاي خودش، هر كسي تو ايران راه‌آهن خونده (اعم از مشاور و كارفرما و مدير و ...) همه شاگردش بودن. وقتي مي‌بينيش، اصلا فكر نمي‌كني اين پيرمرد هفتاد و چند ساله سال 1342 فوق ليسانس راه‌آهنش رو از دانشگاه مسكو گرفته و الآن توي هر جمعي كه دو تا آدم راه‌آهني توش باشن پا بذاره، همه جلوي پاش بلند مي‌شن. تواضعش آدمو نابود مي‌كنه. داري باهاش مي‌ري جلسه و مكالمه عاديتون ادامه داره. پاتونو مي‌ذارين تو يه جلسه‌اي با چندتا از اين مديراني كه خدا رو هم بنده نيستن. يه دفعه مي‌بيني همه دولا سه‌لا جلوش خم شدن. از خودت وا ميري. سواد و تجربه‌شو همه قبول دارن طوري كه هر حرف فني بزنه، كسي نه نمي‌گه. طبيعيه، همه كساني كه تو هر جلسه‌اي هستن، شاگردش بودن يه وقتي. كافيه يه كلمه بگه، تا گزارش 500 صفحه‌اي يه مشاور هوا شه.

از اين بگذريم. از هم‌نسلهاي اين پيرمرد چند تاي ديگه‌اي رو هم ديدم كه باسواد و باتجربه‌اند. اما اين يه چيز ديگه‌است. مي‌شينه پشت كامپيوتر CAD كار مي‌كنه، همچين مسلطه كه كف مي‌كني. يه سري از كارهاشو با excel انجام مي‌ده. به نظرم براي آدم حدود 75 ساله توي ايران عجيبه. اون روز ديگه شاخ از كلمون سبز شد. اومده بود كتاب آموزش Visual Basic گرفت. رفت بخونه، ياد بگيره تا بعضي كارهاشو بهتر بتونه انجام بده!

اميد به زندگي و ميل به يادگيري رو مي‌بينين؟ آدم خجالت مي‌كشه از خودش. چرا اينجورين اينا؟ ابوي محترم هم در سن 68 سالگي از بنده 29 ساله بيشتر دنبال چيز ياد گرفتنه.

 

سنتوری

به احتمال زياد فيلم «سنتوري» رو اكثرا ديدين. فيلم عميقيه كه هر بار كه ببينين، چيزاي جديدي مي‌تونين توش كشف كنين. من كه دو بار كامل ديدم و يه بار هم مرور كردم.

يكي از آشنايان نزديك (برادر محترم همسر محترم) كه مسائل مربوط به فيلم و تئاتر از ضروريات زندگي و قوت غالبش هست، نكات جالبي در فيلم كشف كرده بود كه بسيار ريزبينانه و جالب توجه بود. گر چه بعضيشون ممكنه به نظر برخي تفاسير شخصي بياد، اما به نظرم بعضي‌ها هم ضرورتا (بنا به منطق فيلم) درست بود. يكي از اين نكته‌بيني‌ها واقعا تكان‌دهنده و جالب توجه بود. بعد از كسب اجازه از صاحب ايده، گفتم اينجا هم بنويسم تا موضوع رو با چند نفر ديگه هم به اشتراك گذاشته باشم.

نكته بسيار جالب فيلم (كه البته ممكنه شما هم بهش پي برده باشين) اينه كه بر خلاف ظاهر فيلم كه به نظر مياد سكانس پاياني فيلم اينه كه «علي سنتوري» توي مركز بازپروري كنسرت برگزار كرده و اعتيادش رو هم ترك كرده، موضوع چيز ديگه‌ايه و  در واقع فيلم اينجوري تموم نمي‌شه. در اصل «علي سنتوري در اين فيلم مي‌ميره و سكانس آخر فيلم هم اون صحنه‌ايست كه علي روي برف‌ها افتاده و داره شديدا سرفه مي‌كنه.» شگفت‌آوره، نه؟

توصيه مي‌كنم يه بار ديگه با دقت فيلم رو ببينين تا ترتيب چيدن سكانس‌ها گولتون نزنه. مهرجويي به طرز استادانه‌اي اين موضوع رو با تغيير ترتيب واقعي سكانس‌ها پوشونده و اوج تلخي و سياهي فيلم رو به اين وضوح توي روي بيننده‌اش نكوبيده تا كورسوي اميدي براي بيننده‌اي كه فيلم رو بدون تأمل و ريزبيني كافي مي‌بينه، باقي بذاره.

اگه فيلم رو از اين زاويه با دقت ببينين، براي اين موضوع دلايل فراواني هست. براي اينكه حس تيزبيني شما رو كور نكنم، كامل نمي‌نويسم، فقط اشاراتي گذرا به سه نكته مي‌كنم. نكات بسيار ديگه‌اي هم هست البته.

يكي ديالوگ اول فيلم، وقتي كه علي سنتوري داره از مترو مياد بيرون (دقت كنيد كه مترو ميرداماده نه مترو پايين شهر. دستش هم بسته نيست. پس اين سكانس به بلافاصله بعد از اون مهموني كذايي كه توش كتك خورده، مربوط نمي‌شه. به ديدار با خانواده‌اش و باباش هم مربوط نميشه. اين‌ها احتمالا حدس‌هاييه كه آدم هنگام ديدن فيلم براي اولين بار به ذهنش مي‌رسه.) در حال بيرون اومدن از مترو ميگه فكر نمي‌كردم اين «آخرين باري» باشه كه اين هواي آلوده رو ميدم تو ريه‌هام. اين آخرين بار يعني چي؟ و زمان روايتش چه صحنه‌اي از فيلم مي‌تونه باشه؟ مقصدش وقتي كه بعد از مترو توي تاكسي نشسته و داره روايت مي‌كنه، كجاست؟

دوم، سكانس بعد از افتادنش روي برف‌هاست كه حالش خيلي خرابه و داره بد جوري سرفه مي‌كنه. اگه دقت كنين، اين سكانس هيچ ارتباط مشخصي با سكانس قبل و بعد از خودش نداره. تنها جاي اين سكانس، از لحاظ تقدم و تأخر زمان رخ دادن، مي‌تونه بعد از اون سكانس اول فيلم باشه. و در واقع پايان داستان و مرگ علي سنتوريه.

سوم، در تمام يا اكثر سكانس‌ها، علي سنتوري داره روايت مي‌كنه و به عنوان راوي حاضره. اما در سكانس برف و سرفه، از راوي خبري نيست. چرا؟ چون به زمان حال (زماني كه ساير سكانس‌ها داره از اونجا روايت ميشه) رسيديم. به آخر فيلم. و ديگه علي سنتوري نميتونه روايتي كنه. فقط مي‌تونه بميره.

پس در واقع ترتيب حوادث اينجوري ميشه:

اول خاطرات مربوط به هانيه (در سكانس‌هاي مختلف)- آشنايي هانيه و جاويد-  مهموني همراه كتك خوردن- خونه پدري- ديدار با پدر- خراب شدن خانه و بيرون افتادن از اون- پناه بردن به پارك- رفتن به بازپروري توسط پدر- بهبودي و برگزاري كنسرت در بازپروري- سكانس مترو كه در واقع داره از بازپروري بيرون مياد- بازگشت به اعتياد (توي يه ديالوگ هشدار ميده كه اگه دوباره به جامعه كثيف برگرده، معتاد ميشه)- سكانس قرار جلوي ميوه فروشي- سكانس افتادن روي برف‌ها در حال سرفه كردن- تمام.

 

با تشکر از فرهاد عزیز به خاطر ریزبینی و دقت نظرش