سوسکها
اخیرا خوش داشت با سوسکها طور دیگری رفتار کند. طوری غیر از قبل. طوری که به تمامی تمام شوند. بعد از کشتنشان، نبیند که دست و پا می زنند. ته مانده رقت بار چنگ زدن مذبوحانه شان به زندگی متعفنشان را نبیند دیگر. تصور بازگشت نفرت بار حضورشان، زخمهای روحش را نخراشد.
پس دو دستمال کاغذی مچاله کرده بر می داشت و با دستی که در کیسه فریزری فرو رفته بود، دستمالها را بر می داشت. هجوم می برد به جسم و هیکل سوسکها، چنگ می زد و مشتش را گره می کرد. در کیسه را محکم می بست و خیالش راحت میشد که همان تو محبوس شده اند. مدفون. تمام. تمام تمام. این، مرده است. خفه شده است. و می انداختشان توی سطل آشغال. خلاص.
دفعه بعد اما، دفعه های بعد، هر بار که می آمد و در سطل متعفن آشغال را باز می کرد، دروازه گورستانی را انگار باز می کرد. قبرها باز می شدند و فکر اینکه جسدها یکی یکی از قبرها راه بیفتند در جانش، آرامش نمی گذاشت. روح سوسکها در خانه رژه می رفتند و روحش و مغزش را مثل آشغال و ته مانده کف بشقاب می خوردند. با شاخکهایشان سوراخ بینیش را قلقلک می دادند حتی، و قهقهه می زدند.
به تسخیر سوسکها در آمده بود.