براي مانا
نميگذاري. تا ميخواهم حواسم را جمع كنم و كارم را پيش ببرم، يكي دو دكمه از كيبورد را فشار نداده، بوي مستكننده موهايت توانم را ميبرد. پرت ميشوم. خودم را جمع ميكنم و ميآيم لب پنجره. به آنجايي كه تويي، نگاهي مياندازم و آرام ميشوم به مدد تخيلم كه دارد تو را ميبيند.
برميگردم پشت ميز و خيره به صفحه مانيتور. هنوز دستم به ماوس نرفته، دوباره خيال لمس دستان كوچكت، دستم (دستت) را بياختيار به سوي لبانم ميبرد. ياد پاهاي كوچكت كه تازه راه رفتن را تجربه ميكنند، نميگذارد كارم را بكنم.
ميروم چند بار اتاق كار كوچك را قدمرو ميكنم. برميگردم تا كار ناتمام را تمام كنم. نه، برق چشمانت نميگذارد بمانم. بايد برگردم خانه تا ببينمت.
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۴ تیر ۱۳۸۹ ساعت 13:23 توسط کیوان
|