روي تكه كاغذي بر ديوار شركت‌مان اين جمله را نوشته: "هر روز به خودت يادآوري كن كه امروز بهترين روز زندگي است."

وامانده‌ام با خودم كه چطور مي‌تواند اين روزها، اين روزهاي سياه، اين روزهاي بيم و اميدي كه با همه اميدواري‌هايش هر روز براي‌مان خبر ناگواري دارد، بهترين روزهاي زندگي‌ام باشد.

كدام را بگويم؟ روزي را كه از بهت شعبده صندوق‌ها ميخ‌كوب شده بوديم؟ يا روزي را كه شتك خون بر ديوارهاي شهر منزجرت مي‌كرد؟ روزي كه با خواندن وبلاگي كه از خاطره مورد تجاوز قرار گرفتن‌اش گفته بود، عرق كرده بودم يا روزي كه ليست‌هاي 72 نفره و 360 نفره و گورهاي دسته جمعي نشان‌مان دادند؟ سرهاي شكافته و مغزهاي بيرون ريخته؟ يا شكم‌هاي دريده شده با ساطوري در كوي؟ يا شايد مانور نيروي انتظامي در سركوب كارگران فرضي معترض به عدم دريافت حقوق؟

كدام را؟ در بند شدن فهيم را؟ يا رفتن زهره را؟ از كدام بگويم؟ از حبس شدن حجت كه مصداق بارزي است از: "انسان تجسد وظيفه است"؟ يا از ماندن نفيسه در آن سوي ميله‌هايي كه ما را از همه آنهايي كه برگردن‌مان ديني دارند، جدا مي‌كند؟ از كدام بگريم؟

چگونه اين روزها و شب‌ها را بهترين روزان و شبان زندگي‌ام بدانم؟ چگونه؟

چگونه مي‌تواني ادامه دهي اگر نتواني همان يك ذره اميدي را كه با خودت يدك مي‌كشي، از زير بار سهمگين آوار هر خبر جديدي كه از راه مي‌رسد، بيرون بكشي؟

اميدهاي‌مان را به دنبال مي‌كشيم و تازيانه‌هايشان را تاب مي‌آوريم. در انتظار حجت و نفيسه عزيز روزها و شب‌ها را مي‌شماريم، غرق در اشك‌هاي‌مان، و چشم بر دوردست‌ها، در انتظار كورسويي. بهار ما بي‌شك فرا خواهد رسيد.