تبليغاتX
یک استراحت کوتاه

یک استراحت کوتاه

امروز

بعد از يه ساعت سگ دو زدن از اينور به اونور:

- ببخشيد آقا، پرسيدم دفتر گندزدايي از زندگي؟

يكي سرشو يه كم مياره بالا.

-         هان؟ چيه؟ چي مي خواي؟ تشكيل پرونده دادي؟

-         نخير.

-         مگه كوري؟ نمي بيني همه جا نوشتن اول تشكيل پرونده بدي؟

-         ا... اين چه طرز صحبته آقا؟ حالا مهم نيست. بايد چي كار كنم؟

-    اونجا نوشته. ميري شناسنامه و كارت ملي و گواهينامه و  پايان خدمت و كپي برابر اصل شده همه شونو مياري. مال خودت و خونوادت. آبجيا فقط پايان خدمت نميخوان.

-         لطفتون كم نشه. اين طرفا دفترخونه...

زرپ دريچه شو مي بنده.

لخ لخ لخ لخ... 12 ساعت بعد. همه مدارك رو جور كردي و آوردي.

-         آقا آوردم همه شونو.

-         چيو آوردي؟

-         همه اون كوفتايي رو كه گفتين.

-         من گفتم؟ چي گفتم؟

-         شما نه. يكي از همكاراي محترمتون.

-         ما از اين چيزا به كسي نمي گيم.

-         مگه اينجا دفتر گندزدايي از زندگي نيست؟

-         نه، اون طبقه بالاست. اينجا دفتر حذف امروز از تقويم زندگيه.

-         چي؟ بابا همين چند ساعت پيش اينجا بود.

-         خوب اون چند ساعت پيش بود. حالا اونا رفتن بالا، ما اومديم پايين. حرفيه؟

-         نه. ببخشين. حالا ببينم، ببخشين، جسارته. شما چي كار مي كنين؟ شايد كارم راه بيفته.

-         تقويم ثبت شده شخصي داري؟

-         نه، اين ديگه چي زهرماريه؟

-    ميري شناسنامه و كارت ملي و گواهينامه و  پايان خدمت و كپي برابر اصل شده همه شونو مياري. مال خودت و خونوادت. آبجيا فقط پايان خدمت نميخوان. يه گواهي احراز هويت از ثبت احوال و يه استشهاد محلي كه تو محضر امضا شده باشه هم بايد بياري. اين فرم درخواست حذف امروز از تقويم زندگيت رو هم پر كن.

-    شما كه گفتين از اين چيزا به كسي نمي گين. حالا هيچي، اون مدارك اولي رو دارم. نميشه يه جوري كار ما رو راه بندازي؟ ميرم احراز هويت و اون درد آخري رو هم جور مي كنم.

-         بده اين خرت و پرتاتو. برو بقيه شو هم بيار تا تقويمتو راه بندازيم.

لخ لخ لخ لخ... 123 ساعت بعد.

-         ببخشيد آقا، الآن اينجا دفتر گندزدايي از زندگيه يا دفتر حذف امروز از تقويم زندگي؟

-         هيچكدوم.

-         پس ببخشيد، چه جهنم دره اي هستين؟ ا... نه، يعني چي كار مي كنين؟

بعد از خوردن يه اردنگي، خودمو از رو زمين جمع و جور مي كنم. يكي رو اونجا پيدا مي كنم. مي پرسم اين دو تا دفتري كه مي خوامشون كجان؟ ميگه برو از اطلاعات دم در بپرس. ميرم.

-    ببخشيد آقا، در اين لحظه از اين روزگار قشنگ، دفتر گندزدايي از زندگي و دفتر حذف امروز از تقويم زندگي كجان؟

-         شما كجارو مي خواين؟ اطلاعات دم در؟

-         خوب آره ديگه.

-         مگه كوري؟ اينجا دره؟

-         ا... نه. اما به خدا، به جدم همين چند دقيقه پيش اينجا بود.

-         حالا كه مي بيني نيست.

-    اي بابا، تو اين اداره آمرزشتون هيچ نقطه ثابتي نيست؟ حتي در؟ اينجا كجاست حالا؟ ول كن. بي خيال. داداش، نمي دوني اين دفتر ... چي بود، حذف زندگي از تقويم، نه، گندزدايي دفتر...

-    من نمي دونم. اينجا دفتر فراموش كردن روزهاي بده. ا ... ببين دفتر اطلاعات از شانست همين الآن اومد همين بغل. برو بپرس.

-    خدا عمرت بده...... ببخشيد خانم، دفتر اطلاعات؟ به خدا گ...گيجه گرفتم. كمكم كنين. اين دو تا دفتر كه الآن اسمشونو اينجا نوشتم تا يادم نره، كجان؟

-    آقا ما رو گرفتيا. چه مي دونم. برو بگرد پيداشون كن. اگه خوش شانس باشي و سرجاشون باشن، طبقه چهاردهمن الآن. بدو در آسانسور بازه.

هلك هولوك...هلك هولوك...

-         سلام آقا كجا رفته بودين؟ كلي گشتم دنبالتون. همه مداركو آوردم. حالا چي ميشه؟

-         بده ببينم... خوب كامله. هيچي ميري فردا مياي تا تقويمتو بديم بهت.

-         خوب بعدش چي؟

-    بعدش چي مي خواي بشه؟ چون فردا امروز نيست، نمي تونيم امروزو از تقويمت حذف كنيم. شما هم كه براي حذف امروز درخواست دادين، نه فردا.

-    اي بميرين الهي همتون با هم. حالا چه خاكي تو سرم بريزم؟ نخواستم بابا. ديوانه اين همه تون. حالا اون يكي دفترتون كجاس؟ خدا به دادم برس.

در حال پرسه زدن تو طبقات بعد از 1234 ساعت سگدو زدن توي طبقات، بالاخره دفتر گندزدايي از زندگي رو پيدا مي كنم.

-         سلام آقا. لطف عالي مستدام. ميشه روزگار ما رو گندزدايي بفرمايين؟ اينم مدارك.

-         حالا بايد بري آزمايش بدي، ببينيم جوهر وجوديت چيه؟ تا بفهميم از چه گندزدايي استفاده كنيم؟

-    اي بابا، لابد حالا بايد برم آزمايشگاه و بعد كه بيام دوباره كوچ كردين. نه تو رو به جدت يه كاريش بكن. اصلا ببين قويترينش چيه؟ اگه جوهر وجودي ما از چيزاي بد بد باشه، چي به خوردمون ميدي؟

-    ببين يارو. اگه فكر كردي به همين راحتياست، كور خوندي. اولا اينجا كل زندگيتو گندزدايي نمي كنن. يه روز يه روزه. ثانيا، بايست اول بري تقويم ثبت شده شخصيتو بياري، بعد درخواست بدي تا روزي رو كه از زندگيت نتونستي حذف كني، گندزدايي كني. فهميدي؟

-    ميشه امروز درخواست دفع آفت براي فردا بدم كه فردا كه اومدم نگي امروز فرداست و نميشه امروز كه ديروز بود رو حذف كني؟

-         نه!

-         پس چه خاكي تو سرم بريزم؟

-    هيچي. برو اونجا تسهيلات كافي هست. اينجا طبقه آخره، طبقه دوازده. برو خودتو بنداز پايين راحت شي. يه دفعه همه تقويمت با هم حذف ميشه. راحت و بي دردسر.

-         اينجا كه 15 طبقه داشت!

-         داشت كه داشت، حالا كه نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 19:59  توسط کیوان  | 

برداشت آزاد!

با خش خش‌گونه آزارنده‌اي كه هنوز گوشش را مي‌خراشيد، از خواب بيدار شد. نمي‌دانست واتاب زنگ خورده شدن استخوان جمجمه‌ايست كه خرد شدنش زير اره را در خواب ديده بود يا صداي برگ‌هاييست كه در آن روز خفه پاييزي زير پاي رهگذري له مي‌شوند. خواب مانده بود. يادش آمد يك ساعت پيش در اداره جلسه‌اي داشته كه از آن بازمانده است. به ذهنش فشار آوردو خوابهايش را مرور کرد. احتمالا در آن زمان در حال شماره‌گذاري قطرات آبي بوده كه از شير حمام مي‌چكيد: هزار و سيصد و هشتاد و شش، هزار و سيصد و هشتاد و هفت ...  يادش آمد كه شب قبل به زنش گفته بود ساعت را براي صبح كوك كند. به ساعت نگاه كرد. براي 6 صبح كوك شده بود. نمي‌دانست چرا صداي زنگ را اصلا نشنيده و به ياد نمي‌آورد.

چون ناقوس كليسا بود. ده باري نواخت و جايش را در گوشش با آن يكي صداي آزارنده، عوض كرد. كسي جواب نمي داد. مي‌خواست به همكاري بگويد كه چون حالش خوش نبوده، كمي دير مي‌رسد. ده بار ديگر و اين‌بار پاسخي كه از خط زنش مي‌رسيد، صداي ناقوس را امتداد مي داد و ناگهان سوتي جيغ‌آلود وادارش كرد تا قرمزي دكمه اي را براي خفه کردن صداي جيغ لمس كند. آشفته، لباس‌هايش را جستجو كرد تا زودتر برود و از اين كلافگي نجات پيدا كند.

به خيابان نرسيده بود كه برق، سياهي آسمان را سوزاند. چتري به همراه نبرده بود و كفشهاي خيسش وقتي برگ‌هاي خيس را له مي‌كرد، هيچ صداي خش و خشي برنمي‌انگيخت. سماجت بيشتري به خرج داد اما از هيچ برگي جوابي به فشارهاي بيهوده‌اش برنخاست.

متوجه شد بيست دقيقه‌اي هست كه كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده و هيچ كدام از تاكسي‌ها سوارش نكرده‌اند. به تدريج تنها بي‌حسي انگشت‌هاي خيسش را حس مي‌كرد. براي اثبات اينكه دست‌هايش هنوز حس دارد، كرختي انگشتانش را تا ته جيبش لغزاند و به زحمت تکه فلزي را از دسته‌اش جدا كرد. با آن‌كه حركت تيغه بر نوك انگشتش، سريعتر از سرعت پس كشيدن دستش بود، مي‌ديد كه انگار هيچ اتفاقي در نوك انگشتش نيفتاده است.

با استيصال، تصميم گرفت پياده به سمت اداره‌ حركت كند. نمي‌دانست چرا هيچكدام از تلفن‌هاي اداره جوابش را نمي‌دادند. هر بار تنها با ده گلوله ممتد جوابش را داده بودند. با احتساب موبايل زنش، تا به حال دويست بار سرش با صداي زنگ دوران گرفته بود.

نمي‌رسيد. دو ساعت پياده رفته بود و انگار اين خيابان قصد تمام شدن نداشت. ديگر خستگي امانش را بريده بود. از زنش جوابي نمي گرفت. نه دست منشي اداره و نه دست همکاران و رئيسش، هيچکدام به سمت گوشي لعنتي تلفن نمي رفت تا چيزي بجز ده زنگ گوش خراش ذهنش را بسايد. بعد از چند sms بي جواب به زنش، درمانده وار تصميم گرفت به دوستش زنگ بزند. sms را وقتي فرستاد که سي بار ديگر زنگي سوزن وار صفحه ذهنش را خط انداخته بود.

گم شدن در دالان زمان و از دست دادن حساب دقائق، بيشتر کلافه اش مي کرد. به چتري که کنار خيابان راه مي رفت، خيره شده بود و ناخودآگاه به سمت پيرمردي کشيده شد که در زير چتر راه مي رفت. چند لحظه بعد از آنکه پيرمرد بدون اعتناي به او از کنارش رد شد، فهميد که بي پاسخي، از او ساعت را پرسيده است.

کم کم ديوانگي داشت بر وجودش مسلط مي شد. ناگهان متوجه شد چندي است به گربه اي که زير سقفي کز کرده، خيره شده است. با بدطينتي خاصي به سمت گربه حمله برد تا بلکه با فرار گربه اي وجود خود را احساس کند. وا رفته بود چند دقيق بعد از آن که بي حرکتي گربه را در ذهنش مرور مي کرد. نمي دانست چرا؟ داشت ديوانه مي شد. بايد مي دانست هست يا نيست؟

و حالا به پل بالاي رودخانه رسيده بود. ته مانده هاي جانش را جمع کرد تا بودنش را فرياد کند. به لبه نرده ها رسيده بود. همه جاني را که نمي دانست دارد يا نه، به هم در فشرده بود. مي خواست باشد و اين را ببيند. پس گام ديگري برداشت و حالا احساس بهتري داشت.

دمي بعد از بالا رفتن از نرده ها، ديگر تنها صداي فرياد خودش بود که براي آخرين بار، لحظه اي پيش از فرو رفتن در آب مي شنيد.

+ نوشته شده در  جمعه 7 تیر1387ساعت 12:33  توسط کیوان  |