تبليغاتX
یک استراحت کوتاه

یک استراحت کوتاه

فرصت کوتاه

فيلم My life without me رو ديدين؟ داستان زنيه كه مي فهمه به زودي مي ميره و تصميماتي كه براي مدت كوتاه زنده موندنش مي گيره. ديدنش رو توصيه مي كنم بيشتر از اين جهت كه آدم به فكر فرو مي ره كه اگه خودش بود، دوست داشت چي كار كنه. آرزوهايي كه هميشه فكر مي كنيم براي رسيدن بهشون فرصت زيادي داريم و وقتي متوجه ميشيم، فرصت تمومه، ...

 من اگه بودم، دوست داشتم مسافرت برم، تا خرخره كتاب بخونم، موسيقي گوش كنم و بنويسم. شما چي؟ بهش فكر كردين؟

+ نوشته شده در  جمعه 1 آذر1387ساعت 10:13  توسط کیوان  | 

سنتوری

به احتمال زياد فيلم «سنتوري» رو اكثرا ديدين. فيلم عميقيه كه هر بار كه ببينين، چيزاي جديدي مي‌تونين توش كشف كنين. من كه دو بار كامل ديدم و يه بار هم مرور كردم.

يكي از آشنايان نزديك (برادر محترم همسر محترم) كه مسائل مربوط به فيلم و تئاتر از ضروريات زندگي و قوت غالبش هست، نكات جالبي در فيلم كشف كرده بود كه بسيار ريزبينانه و جالب توجه بود. گر چه بعضيشون ممكنه به نظر برخي تفاسير شخصي بياد، اما به نظرم بعضي‌ها هم ضرورتا (بنا به منطق فيلم) درست بود. يكي از اين نكته‌بيني‌ها واقعا تكان‌دهنده و جالب توجه بود. بعد از كسب اجازه از صاحب ايده، گفتم اينجا هم بنويسم تا موضوع رو با چند نفر ديگه هم به اشتراك گذاشته باشم.

نكته بسيار جالب فيلم (كه البته ممكنه شما هم بهش پي برده باشين) اينه كه بر خلاف ظاهر فيلم كه به نظر مياد سكانس پاياني فيلم اينه كه «علي سنتوري» توي مركز بازپروري كنسرت برگزار كرده و اعتيادش رو هم ترك كرده، موضوع چيز ديگه‌ايه و  در واقع فيلم اينجوري تموم نمي‌شه. در اصل «علي سنتوري در اين فيلم مي‌ميره و سكانس آخر فيلم هم اون صحنه‌ايست كه علي روي برف‌ها افتاده و داره شديدا سرفه مي‌كنه.» شگفت‌آوره، نه؟

توصيه مي‌كنم يه بار ديگه با دقت فيلم رو ببينين تا ترتيب چيدن سكانس‌ها گولتون نزنه. مهرجويي به طرز استادانه‌اي اين موضوع رو با تغيير ترتيب واقعي سكانس‌ها پوشونده و اوج تلخي و سياهي فيلم رو به اين وضوح توي روي بيننده‌اش نكوبيده تا كورسوي اميدي براي بيننده‌اي كه فيلم رو بدون تأمل و ريزبيني كافي مي‌بينه، باقي بذاره.

اگه فيلم رو از اين زاويه با دقت ببينين، براي اين موضوع دلايل فراواني هست. براي اينكه حس تيزبيني شما رو كور نكنم، كامل نمي‌نويسم، فقط اشاراتي گذرا به سه نكته مي‌كنم. نكات بسيار ديگه‌اي هم هست البته.

يكي ديالوگ اول فيلم، وقتي كه علي سنتوري داره از مترو مياد بيرون (دقت كنيد كه مترو ميرداماده نه مترو پايين شهر. دستش هم بسته نيست. پس اين سكانس به بلافاصله بعد از اون مهموني كذايي كه توش كتك خورده، مربوط نمي‌شه. به ديدار با خانواده‌اش و باباش هم مربوط نميشه. اين‌ها احتمالا حدس‌هاييه كه آدم هنگام ديدن فيلم براي اولين بار به ذهنش مي‌رسه.) در حال بيرون اومدن از مترو ميگه فكر نمي‌كردم اين «آخرين باري» باشه كه اين هواي آلوده رو ميدم تو ريه‌هام. اين آخرين بار يعني چي؟ و زمان روايتش چه صحنه‌اي از فيلم مي‌تونه باشه؟ مقصدش وقتي كه بعد از مترو توي تاكسي نشسته و داره روايت مي‌كنه، كجاست؟

دوم، سكانس بعد از افتادنش روي برف‌هاست كه حالش خيلي خرابه و داره بد جوري سرفه مي‌كنه. اگه دقت كنين، اين سكانس هيچ ارتباط مشخصي با سكانس قبل و بعد از خودش نداره. تنها جاي اين سكانس، از لحاظ تقدم و تأخر زمان رخ دادن، مي‌تونه بعد از اون سكانس اول فيلم باشه. و در واقع پايان داستان و مرگ علي سنتوريه.

سوم، در تمام يا اكثر سكانس‌ها، علي سنتوري داره روايت مي‌كنه و به عنوان راوي حاضره. اما در سكانس برف و سرفه، از راوي خبري نيست. چرا؟ چون به زمان حال (زماني كه ساير سكانس‌ها داره از اونجا روايت ميشه) رسيديم. به آخر فيلم. و ديگه علي سنتوري نميتونه روايتي كنه. فقط مي‌تونه بميره.

پس در واقع ترتيب حوادث اينجوري ميشه:

اول خاطرات مربوط به هانيه (در سكانس‌هاي مختلف)- آشنايي هانيه و جاويد-  مهموني همراه كتك خوردن- خونه پدري- ديدار با پدر- خراب شدن خانه و بيرون افتادن از اون- پناه بردن به پارك- رفتن به بازپروري توسط پدر- بهبودي و برگزاري كنسرت در بازپروري- سكانس مترو كه در واقع داره از بازپروري بيرون مياد- بازگشت به اعتياد (توي يه ديالوگ هشدار ميده كه اگه دوباره به جامعه كثيف برگرده، معتاد ميشه)- سكانس قرار جلوي ميوه فروشي- سكانس افتادن روي برف‌ها در حال سرفه كردن- تمام.

 

با تشکر از فرهاد عزیز به خاطر ریزبینی و دقت نظرش

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 فروردین1387ساعت 13:44  توسط کیوان  | 

یک پیشنهاد

یه پیشنهاد دارم که عملی کردن و خوب پیاده کردنش تنها با یاری کردن خوانندگان عزیز ممکن میشه. البته سعی میکنم اگه شد، به اینجا محدودش نکنم و با افراد دیگه ای هم این ایده رو به اشتراک بذارم.

تا به حال جشنواره ها، فستیوالها، منتقدین فیلم، علاقمندان، مجلات سینمایی و ... انتخابهای مختلف و متعددی از بهترین کارگردانها، بازیگران نقش اول و دوم زن و مرد، فیلمبرداران، موسیقی فیلم و ... رو معرفی کردن. اما یه چیزی که همیشه برای من جذاب بوده (و البته حداقل من جایی ندیدم برگزار شده باشه) اینه که برترین سکانس یا صحنه ها رو انتخاب کنن. به نظرم بهترین سکانسها عصاره و اوج تلاش همه عوامل فیلم در کنار همه و در واقع درخشانترین لحظات تاریخ سینما رو میشه توی اونها دید. حالا اگه یه آرشیو یا کلکسیونی از این صحنه های زیبا وجود داشت باشه، به نظر من که معرکه ست. نظر شما چیه؟

ازتون می خوام اگه ممکنه لطف کنین و 3 تا از زیباترین، دلپذیرترین و تأثیرگذارترین صحنه ها یا سکانسهایی از فیلمهایی که تا حالا به عمرتون دیدین رو اینجا لیست کنین یا برام ایمیل کنین. یا اینکه تو وبلاگ خودتون بنویسینش. می خوام اگه بشه یه لیست پر و پیمون از ماندگارترین سکانسهای تاریخ سینما تهیه کنیم. اگه میشه و حوصله دارین، به دوستاتونم بگین و یا بقیه رو هم دعوت کنین این کارو بکنن. اگه کسی بتونه تو وبلاگش هم از بقیه اینو بخواد باز خوبه. همینطور خوبه با توضیحی از کارگردان یا بازیگر اصلی سکانس و توضیح کوتاهی از سکانس همراه باشه.

خوب بهر حال، فعلا از خودم شروع می کنم و امیدوارم با همکاری بقیه کار خوبی از آب در بیاد:

1-     صحنه ای که توی فیلم «پدر خوانده 3»، دختر «دن کورلئونه» کشته میشه و در اون لحظه «آلپاچینو (دن کورلئونه)» وقتی صحنه به زمین افتادن دخترشو میبینه، فریاد و ضجه ای خفه، عمیق، وحشتناک و تأثیرگذار رو در حدود 10 ثانیه ای ادامه میده. به نظر من، این صحنه بی اختیار ویرانت میکنه.

2-     صحنه ای که باشو در «باشو غریبه ای کوچک» بیضایی، در میون تمام تنهاییها، غریبگی با مردمی دیگه، فرهنگی دیگه و بعد از از دست دادن تمام خانواده و همه زندگی پیشینش، کتاب فارسی کلاس اول دبستان رو جلوش میبینه که روی زمین افتاده. برش میداره و جلوی پسر بچه های شمالی، از روی درس ای ایران شروع میکنه به خوندن. این صحنه خیلی عمیق و خوب معنای ملیت، زبان مشترک و اون چیزی که ما انسانها رو بهم پیوند میده، به نمایش می ذاره. عمیق نشون میده که اون پسر عرب خوزستانی و اون بچه های گیلکی چه پیوند عمیقی به نام ایرانی بودن دارن که بهم گره زدتشون.

3-     صحنه ای که خاله «فرحان» (یا شاید فرهان؟) توی فیلم «عروس آتش» با اون گاوه حرف می زنه و درد دل میکنه. عمق درد و رنج و ستمهایی که یک تاریخ به یک زن تحمیل کرده رو توی اون دیالوگ درد دلش با یک گاو، فریاد میزنه.

البته میتونم به این لیست یه 10 تا دیگه هم اضافه کنم اما به همون 3 تا اکتفا می کنم.

اگه با کل ایده موافقین، هر پیشنهادی برای بهتر انجام دادن این کار هم می تونه خیلی کمک کنه.

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 اسفند1386ساعت 19:15  توسط کیوان  |