شرم، اينك،
فضيلت گمشده زمان است
وقاحت،
كهنه كالايي كه به زر تجارت ميكنند
و خون،
واحد پولي كه دوزخيان به بازار ميبرند
قساوت،
مالالتجاره زربفتياست كه مزايدت ميكنند
و گل،
تجسم هر گناه نابخشودهايست كه به آتش ميكشند
قاضيالقضات بر سر هر پيچ و هر كوي و هر خانه
سهم هر جمنده از باتوم و گاز به تساوی قسمت ميكند
سبز كفر زمانه است
و اللهاكبر،
جرمي است كه زنديق بر دار ميكند
هر دو شاخه هر درخت رو بر آسمان،
اتهام سهمگيني است
كه تبر و ساطور جلادان بر كمرگاه خود ميخواند
دنائت هر پاسبان،
چون مقامي است كه بر دوش سنگيني ميكند
و شناعت بازجويان،
آلتي است كه گناه عصمت از چهرهها ميزدايد
باش،
باش تا معاملت خون و درخت و عصمت و گل،
با پستي خاك دوزخت ببيني
و باش تا رويش هزارباره «ترانه» رود و «ندا»ي جنگل
بر ويرانه تعفن عربدههايت بشنوي
بعضی از کارها هست که اصولا باید فردا انجامشون داد. منتها نمی دونم چرا هر چی زمان می گذره، همیشه امروزه. هیچ وقت فردا نمیشه. صبح و ظهر و شب ميان و ميرن، اما هنوز، هميشه امروزه.
تقصیر من نیست که یه سری از کارهام زمین مونده، این مشکل روزگار و زمانه که هیچ وقت فردا نیست و همش امروزه.
در انتظار فردا، در انتظار، انتظار ...
تاريخي نقش بسته بر سنگفرشها،
با قلمويي سياه
هراسي برماسيده بر رخ نقاشها،
از قلمهايي سبز
شبحي گسترده بر گستره تا دوردستها
به سياه كردن هر درخت و هر دشت،
به چركتاب كردن دستبند ندا و سربند سهراب،
به كور كردن چشمان سبز ترانه،
گزمههايي در شهر
ديگهاي سياه خالي رنگرزان و
هجوم لشكريان بر دشتهاي شقايق و لاله
تاريخي سياه بر سنگفرش و
تاريخ اميدي سبز بر دلها.
آگهي ترحيم سبز رنگ رنگ سياه
بر ديوار.
24 تير 1388- سقوط هواپيماي تهران- ايروان. 168 نفر كشته
2 مرداد 1388- از باند خارج شدن هواپيماي تهران- مشهد از باند. حداقل 18 نفر كشته
3 مرداد 1388- خارج شدن هواپيماي اروميه- تهران از باند.
3 مرداد 1388- برخورد قطار مسافري تهران- مشهد با قطار تأسيساتي- يك نفر كشته
4 مرداد 1388- فرود اضطراري هواپيماي تهران- مشهد
ميشه يكي بگه چه خبره؟ همينجوري داره ادامه پيدا ميكنه. عمدي نيست به نظر شما؟ حداقل بعضيهاشون؟
100 دور گذشت از رفتن زهره. اتفاقات زيادي افتاد در اين مدت كه هيچكدام نتوانست نبودنش را كمرنگ كند برايمان. اين جمعه مي خواستيم برويم پيشش. نشد. شايد اين هفته. خاطره هايش همچنان پررنگ در ذهنمان به حضور خودشان ادامه مي دهند. و نمي دانم تا كي. شايد تا هميشه. براي همه مان.
ضمنا مانا اولین مسافرتش رو هم رفت اصفهان:
نمي دانم ماجراي اخير درگيري لفظي- قلمي دولت آبادي- سروش را دنبال كرده ايد يا خير. دولت آبادي در يك سخنراني –كه بدون برنامه ريزي قبلي انجام شد- از انقلاب فرهنگي و نقش سروش در آن انتقاد كرده بود:
«… من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکهای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود. …
آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»
سروش اما كه انگار نقطه اي اساسي از سوابق خود را در معرض انتقاد ديده بود، چنان برآشفت كه بي پروا و در كمال تعجب و البته با بي ادبي چنين پاسخ داد:
«… به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.»
در اين مورد در وبلاگها و البته روزنامه هاي زيادي مطالب مختلفي نوشته و در مورد جوانب مختلف قضيه بحث شد.
اگر بخواهم راستش را بگويم، با وجود نامطلوب بودن كل قضيه، براي من اما، اين ماجرا از يك جنبه بسيار لذت بخش بود. اينكه سروش بعد از سالها مجبور شد بالاخره چهره اصلي اش را كه پشت ژست روشنفكري پنهان كرده بود، نمايان كند. اينكه يك نفر براي تخريب ديگري به تجاهل افتخار كند كه يكي از بزرگترين نويسندگان مملكتش را نمي شناسد، به نظرم خودويرانگري عظيمي است. من شخصا از اين خودافشاگري محظوظ شدم.
هنوز هم باورم نمی شود توانسته باشیم چنین کاری بکنیم. اینکه زهره را ببریم وسط بیابان تک و تنها رها کرده باشیمش. ۵۰ کیلومتر دور از خانه اش. و هیچکداممان هم پیشش نباشیم. قبلا اینقدر بی رحم نبودیم.
کاش می شد آدم رفتگانش را پیشش نگه دارد.
اين رو براي زهره نوشتم.
مراسم سوم و هفتمش رو هم برگزار کردیم. همین قدر ناباورانه.
هنوز هم نمی دانیم چه شده؟
دل و دماغ کار کردن و زندگی کردن نداریم این روزها. چه کنیم؟
ميون هق هق هاش پرسيد يعني امكان داره؟
گفتم چي؟
- اينكه ديگه هيچ وقت به هوش نياد.
- نه عزيز. حتما خوب ميشه. خيالت راحت باشه.
و خيال ما راحت نشد. راحت نشد تا نتوانيم جمع ماهيانه مان را با آمدن مانا 10 نفره كنيم. نشد تا ديگر نتوانيم صداي زهره را در جمعمان بشنويم. نشد.
ديگر ميانمان نيست تا آنقدر مافيا را جدي بگيرد كه بعضي هامان از كوره در برويم. ديگر ميانمان نيست تا با ديدن مانا دلش غش و ضعف برود و دلش كوچولويي بخواهد.
و ديگر ميانمان نيست تا وبلاگش را بنويسد، گواهي نامه و گذرنامه در شرف آماده شدنش را بگيرد و فيلمهايي را كه آماده كرده بود، ببيند. فقط توانستيم شناسنامه از نو صادر شده اش را باطل كنيم.
هزار اما و اگر دوره مان كرده. اگر آن روز به بانك نمي رفتي، اگر دو ثانيه زودتر به بلوار وسط خيابان مي رسيدي، اگر قدمهايت را كمي كندتر يا كمي تندتر بر مي داشتي، اگر آن روز سر كار رفته بودي، اگر آن موتورسيكلت كذايي آن روز در آن لحظه درست در همانجا نمي بود و ... هزار اگر ديگر، ويرانمان مي كند. ما مانده ايم و بهت و بي در كجايي و اگرهامان. همين را داريم. و خاطرات تو كه باز و باز و باز مرور مي شود. كاش مي شد خاطره را هم به خاك سپرد. چه كنيم اما كه سبز مي شود از نو، جوانه مي زند و با ما زندگي مي كند.
همه فكر مي كنيم راست نيست و مي آيي. روزي، گاهي، وقتي.
آي، آسمان سپيد ببار. ببار بر دلهاي ما تا كمي آراممان كند و ببار بر مزار او تا چون خودش سرزنده بماند. فقط ببار. چونان امروز كه باريدي.
کاش فهیم آرام بگیرد.
مسافر ما رسید. بادا که پایدار باشد و ماندگار، مانا.
يكي تو راهه، كه فردا برسه. و من نمي دونستم كه توي اين لحظات آخر، اينقدر دلهره پيدا خواهم كرد. قد همه دنيا دلهره دارم. نمي دونم چرا؟ اما دارم.
بنابر يكي از خبرهاي اخير سايت تابناك، چكناواريان از اينكه از يكي از آهنگهاش بدون اجازه در تيتراژ آخر سريال «مرد دوهزارچهره» استفاده شده، به صدا و سيما اعتراض كرده. صرفنظر از هر چيز ديگه اي، موضوعي كه براي من جالب بود، نظرات مشعشعانه، متفكرانه و زيباي امت شهيدپرور و عزيز و خوانندگان فهيم سايت فخيمه تابناك بود. واقعا چقدر ما خوشبختيم كه داريم تو اين مملكت زندگي مي كنيم. آدم حظ مي كنه از اين آدمايي كه دور و برش زندگي مي كنن. نمي دونه با اين همه خوشي چي كار كنه. در زير مطلب تابناك ببينين حضرات چه درفشانيهايي صادر فرمودن:
لوریس چکناوریان نسبت به استفاده بدون اجازه از یکی از آثارش در تیتراژ پایانی سریال مرد دو هزار چهره اعتراض کرد. چکناوریان با اعلام این مطلب به خبرنگار مهر گفت : متاسفانه بار دیگر صدا و سیما بدون اطلاع و آگاهی و حتی بدون ذکر نام آهنگساز اثر او را در برنامه ای پخش کرد.
این آهنگساز در ادامه گفت : چند شب پیش به طور اتفاقی سریال مرد دو هزار چهره کار آقای مهران مدیری را از شبکه سوم می دیدم که درتیتراژانتهایی، "والس سوییت آرارات " را پخش می کرد.
وی در پایان گفت : برای پیگیری موضوع با صدا و سیما تماس گرفتم اما پاسخ درستی نگرفتم ؛امیدوارم مسئولان این رسانه ملی به این موضوع رسیدگی کنند.
نظرات كاربران:
▪ به نظر من ايشون نباید ناراحت بشن چون آثار ایشون با محتوای سریال سنخیت داره.
▪ به نظر من سال 2009 ميلادي براي يك مسيحي زمان خوبي است كه چندصد سال زندگي خود را در ايران غنيمت شمرده و به هنرمندان عزيز اين كشور همچون آقاي مديري و ديگران به ديده احترام بنگرد و نه انتقام.
▪ اين اثر آقاي چكناوريان يك اثر تقليدي است و درضمن من شخصا تيتراژ پاياني سريال را به دقت ديده ام و هرگز چنين چيزي نيست.
▪ از كي تا حالا بايد براي استفاده هنري و بجا از يك اثر كسب اجازه كرد؟ مگر سواستفاده اي صورت گرفته كه اين آقا شاكي هستند؟ به نظر من اصلا شكايت ايشان وارد نيست.
▪ زنده باد مهران مديري هنرمند و هنرپرور ايراني.
▪ بهتر است واقع بين باشيم و به دور از تعصب و عناد سخن بگوييم. مهران عزيز دوستت داريم
▪ من يك ارمني هستم و آثار آقاي مديري را بي اندازه دوست دارم و به نظر من چنين چيزي نبوده و يا اينكه آقاي چكناوريان منظور ديگري را دنبال مي كنند.
▪ ما ايرانيان دزد نيستيم. ما هنردوست و هنرمند و هنرآفرين هستيم.
نميدونم تا به حال درباره پروژه HAARP چيزي شنيدين يا نه. كافيه توي google يه جستجوي مختصر بكننين تا يه عالمه اطلاعات بياد. (بطور خاص ميتونين كلمات HAARP+ Bam+ China+ earthquake رو جستجو كنين.) من از بين مقالههاي مختلف انگليسي و فارسي اين رو انتخاب كردم. بخشي رو هم از اين يكي انتخاب كردم. نميدونم چقدر واقعيه، چقدر جنگ تبليغاتي و چقدر توهم توطئه. اما بهرحال قابل تأمله. زياد كاري به اين نداشتم كه نويسنده اين سايتها كيه و سايتها معتبر هستن يا نه. فقط خواستم موضوع رو مطرح كنم. بنابراين بخشهايي از اين مقالهها رو در زير ميارم. مطالب زياد ديگه اي رو هم خودتون مي تونين جستجو كنين.
هر چند نميتونم بگم كلا چرنده، اما بهرحال مشكوكه. اينكه بصورت آماري نشون ميده تعداد نوع خاصي از زلزلهها در برخي نقاط جهان –مثل ايران- از زمان راهاندازي هارپ زياد شده، جالبه، اما تعميم دادنش به اينكه ميتونه جت و كشتي و ناو و سيستم انتقال برق و كامپيوتر و هزارتا چيز ديگرو از كار بندازه، به نظرم عجيبه. بيشتر براي گسترش آمريكاهراسي به درد مي خوره. به عنوان مثال اين سؤال ميتونه پيش بياد كه اگه چنين كاراييهاي متنوع و عظيمي داره، چرا تو جنگ 33 روزه اسرائيل- لبنان يا برخي موارد مشابه نشونهاي ازش ديده نشد؟ و یا اینکه چرا باید کسی دلفین های خلیج فارس رو بکشه؟ برای تست؟ نمی دونم. در هر صورت ببينيد. قابل تأمله:
هارپ (HAARP) یک پروژه تحقیقاتی است که در ظاهر برای بررسی و تحقيق درباره لایه ی آیونوسفیر (Ionosphere) و مطالعات معادن زير زمينی (با استفاده از امواج راديويی) تاسيس شده است. ولی در واقع پروژه ای است كه به منظور کامل کردن یک سلاح جدید پايه گذاری گرديده است. اين پروژه مشترك نيروي هوايي، دريايي و سازمان ناساي آمريكا است و متشكل از سيستمي از آنتنهاي بسيار قدرتمند است.
این سیستم در حال حاظر از یک مجموعه آنتن های مخصوص (١٨٠ برج آنتن آلومنيومی به ارتفاع ٥٠/٢٣متر) تشکيل و برروی زمينی وسيعی به مساحت ٢٣٠٠٠ متر مربع در آلاسکا (Alaska) نصب گرديده است.
این آنتن ها امواج مافوق کوتاه ELF/ULF/VLF را تولید و به آیونوسفیر پرتاب می کنند. اصولا امواج آنتن ها پس از اصابت به آيونوسفير و بازگشت به زمين قادرند نه تنها به عمق دريا بروند، بلکه فراتر رفته و به اعماق زمين نيز وارد شوند. با کمی فکر کردن می توان متوجه این شد که تکنولوژی هارپ "با ويژگی معدن يابی" برای پیدا کردن مخزن های گازی و نفتی ساخته نشده است! زیرا برای پیدا کردن مخازن نیاز به یک میلیارد وات نیست و يک ترموگراف برای اين کار کافيست. با توجه به تاثیرات هارپ بر روی آیونوسفیر و نهایتا تاثیرات آن بر روی زمین و وضعیت آب و هوا، می باید در مورد این تکنولوژی کمی جدی تر فکر کنیم. این تغییرات شامل خشکسالی در مناطقی که تا به حال بی سابقه بوده است، بارندگی های سیل آسا در جاهایی که به خشک بودن معروف هستند، طوفان ها و سونامی ها و ساده تر از همه ایجاد زلزله را ميتوان برای هارپ به شمار آورد.
ناگفته نماند که امواج بازگشتی از آيونوسفير، پس از ورود به عمق دريا ميتوانند صدمات جانی برای موجودات دريايی، به خصوص نهنگ ها و دلفین ها را در بر داشته باشند.
اگر در مورد پيشينه اين قضيه اطلاعاتي بخواهيم، ميتوان گفت در دهه 1970، «برژنسكي» مشاور اسبق امنيت ملي آمريكا در كتاب خود با عنوان «بين دو عصر» در اين باره اين گونه پيشبيني نمود: «تكنولوژي در آينده در اختيار رهبران دولتهاي بزرگ قرار ميگيرد و توسل به شيوههايي از جنگهاي پنهاني كه نيازمند حداقل نيروي انساني است، جايگاهي خاص پيدا خواهد كرد كه از جمله اين گونه شيوهها، ميتوان به دستكاريها و تغييرات تعمدي جوي اشاره نمود كه ميتواند به خلق مثلاً دورههايي بلندمدت از خشكسالي و يا ايجاد توفان دامن زند.»
در فوريه سال 1998، در واكنش به گزارش خانم «ماج برين تئورين» درباره اين پروژه، كميته امور خارجي امنيت و سياست دفاعي پارلمان اروپا، اقدام به صدور بيانيهاي نمود كه در بخشي از آن ميخوانيم:
به واسطه پيامدها و تأثيرات گسترده اين پروژه بر محيط زيست و نگرانيهاي جهاني آن و هم چنين توجه به ملاحظات قانوني، اخلاقي و نيز عواقب زيست محيطي آن، بايد هيأت بينالمللي مستقلي به بررسي ماهيت آن بپردازد. اين كميته، به واسطه امتناع مجدد دولت آمريكا از ارائه توضيح درباره اين پروژه، مراتب تأسف خود را ابراز ميدارد. با اين وجود، به واسطه فقدان اختيارت لازم، تقاضاي اين كميته براي تهيه پيشنويس درباره تأثيرات زيست محيطي فعاليتهاي نظامي اين طرح، هم چنان بينتيجه مانده است.
توضیحات کوتاهی در مورد برخی از کاربرد های هارپ به شرح زيراند:
١- ايجاد موج Extreme Low Frequency) ELF) با فرکانس از ١ تا ٢٠ هرتس به توسط آيونوسفير، که با برخورد امواج هارپ توليد شده و سپس به زمين فرستاده می شود و تا اعماق ٣٥ کيلومتری زمين نفوذ نمايد که پس از برخورد به لايه های مختلف زير زمينی توليد صدا نموده و در پی آن ايجاد زلزله می نمايد. ٣٠ دقیقه قبل از زلزله ی سیچوان (Sichuan) در چين در سال ٢٠٠٨، واکنش گذاختگی آیونوسفیر در آسمان مشاهده میشد و در پی آن زلزله هولناک ٨ ریشتری در آنجا بوقوع پیوست. فیلم کوتاهی از این گذاختگی را تماشا کنید.
2- ايجاد سونامی، خشکسالی، آتش فشان، سيل ها، طوفان هايی نظير طوفان کاترینا در نیواورلئان (New Orleans) طوفان گانو عمان .
3- ايجاد اختلال در جريان برق و قطع برق شهری و اختلال در کار کامپيوتر هواپيماهای مسافربری (مقاله ای از شرکت بوئينگ (Boeing) در اين رابطه بخوانید)، جت های جنگنده، کشتی ها، زير دريايی ها و غيره.
4- ايجاد انفجار های عظيم زیر زمينی با قدرت بمب های اتمی و بدون توليد اشعه های راديو اکتيو (Radioactive).
5- ايجاد ديوارهای راديويی ضد هواپیما و ضد موشک.
در اينجا نگاهی می کنیم به تعداد زمین لرزه هایی که در بیست سال اخیر در ایران رخ داده اند. این اطلاعات از وب سایت "پژوهشگاه زلزله شناسی ایران" به دست آمده است. این نمودار با توجه به تعداد زمین لرزه های بالای 3 ریشتر تهیه گردیده است.
نکته ی مورد توجه اینجاست که سیستم هارپ در سال ١٩٩٨ (١٣٧٧) تکمیل شد و این مصادف با سالیست که از آن به بعد به تعداد زمین لرزه ها در ایران اضافه شده است.
همان طوری که مشاهده می کنید، تعداد زمین لرزه هایی که در ایران در بیست سال اخیر آمده است رو به بالا بوده. محاسبات اینگونه نشان ميدهد که:
٧/٢٠٨ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧
٤/٦٣٩ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧
افزایش در دهه اخير برابر با : ٤/٢٠٦ درصد
برای مقایسه نگاهی می کنیم به تعداد زمین لرزه های بیست سال اخیر در نیوزیلند که یکی از زلزله خیز ترین کشورهای دنیا می باشد. اطلاعات از وب سایت "جی ان اس - نیوزیلند" به دست آمده است.
٣/١٥٥٩٣ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧
٢/١٥٢٠٦ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧
کاهش در دهه اخير برابر با: ٤٦/٢ درصد
اگر به نمودار زلزله در آلاسکا، که مجموعه ی هارپ در آن واقع است دقت کنیم متوجه افزایش بسیار غیر طبیعی را در سال ١٣٨١ مشاهده می کنیم که تعداد زمین لرزه ها به یکباره چهار برابر سال های قبل می شود. این تغییر ناگهانی شاید به دلیل آزمایشات تحقیقاتی مسئولین هارپ در این ایالت باشد. اطلاعات زير از از وب سایت "مرکز اطلاعاتی زمین لرزه آلاسکا" به دست آمده است.
٩/٤٧٧٣ میانگین بین دهه ی ١٣٦٧-١٣٧٧
٤/١٨٦٥٨ میانگین بین دهه ی ١٣٧٧-١٣٨٧
افزایش در دهه اخير برابر با : ٨/٢٩٠
چرا درصد زلزله ها در عمق ١٤ کيلومتر در ایران اينگونه بالا رفته اند؟
در حين جستجو ها به يک عدد ويژه ای برخورد کردم که به نظرم غير واقعی رسيد. سئوالی برايم پيش آمد که چگونه اغلب زمين لرزه ها در چند سال اخير در ایران در عمق ١٤ کيلومتر اتفاق افتاده اند؟ و وقتی نگاهی به دهه قبل انداختم متوجه شدم که عملا درصد زمين لرزه ها در این عمق يا صفر بودند و يا حد اکثر تا دو درصد.
ياد آور می شويم: زمين لرزه های خطر ناک در لبه های "رگه گسل" يا "Fault lines" توليد ميگردند.
ارگ بم چه شد؟
بم بعد از ٢٠٠٠سال ایستایی!
دلفین های چه شدند؟
در سال ١٣٨٦ , ١٥٢ دلفین در خلیج فارس به طور غیر منتظره در دو نوبت به فاصله یک ماه مرده و به ساحل دریا کشیده شدند. دسته ی اول شامل ٧٩ دلفین و دسته دوم هم ٧٣ دلفین بود.
دلیل های مختلفی برای مرگ این دلفین ها آورده شد ولی اگر از من می پرسید هیچ کدام قانع کننده نیستند. این دلفین ها کاملا مشخص است که سوخته اند! اینکه "خودکشی" کرده اند، یا اینکه به خاطر "فعالیت های صیادی" مرده اند جوابگوی سوختگی بدن های آنها را نمیدهد!
به گزارش خبرگزاری آفتاب "علت مرگ ٧٣ دلفین دیگر كه یك ماه پس از حادثه نخست رخ داد را نیز این كارشناسان بینالملللی در گزارش خود، ‘عوامل طبیعی’ اعلام كردهاند كه در این گزارش هنوز عوامل طبیعی ناشناخته است و میتواند ‘شوک’ یا ‘استرس’ باشد كه در نتیجه آن یكی از دلفینها به سمت ساحل آمده و مابقی نیز به دنبال آن آمدهاند یا یكی از آنها برای شكار ماهی به سمت ساحل آمده و بقیه نیز آمدهاند و در ساحل كه شیب ملایمی دارد، گیر كردهاند." ٢/١٢/١٣٨٦
آیا پاسخ به سئوال مرگ دلفین ها در خیلج فارس "هارپ" نیست؟
آیا این اثر سوختگی نیست؟
آدم چيزهايي در زندگي دارد كه قدرشان را آن طور كه بايد، نمي داند. شايد زيباترين اتفاق دنيا اين باشد كه بشود موقتا احساس كني از دستشان داده اي يا موقتا نداريشان، و بعد دوباره به دستشان آوري. آن وقت قدرشان را طوري مي داني كه نمي خواهي به هيچ وجه از دستشان بدهي، حتي براي يك لحظه.
خیلی ببخشید. چه جوری میشه یه فایل خالی اکسل ۴.۵ مگابایت حجم داشته باشه؟ لطفا یکی راهنمایی کنه. کمک! ضمناُ با عرض پوزش از کلیه هموطنان گرامی فایل مذکور از اردبیل به دست اینجانب رسیده است!
گاهي، از انفجار دردي به هم در فشرده زير تلنبار حجيم و ديرپاي زخمي كهنه است. گاه، از فوران خشمي كه ديرگاهي است فروخورده اي. وقتي، از كينه اي شايد، و زماني از تركيدن بغضي متراكم كه راهش را شايد مدتها گم كرده باشد. از شوقي فرياد بر نيامده، و يا از شور عشقي شايد، بر آيد. از سرباز كردن دلتنگي عميقي كه حبسش كرده باشي و يا از حس عميق ناتواني، گهگاه.
به هر دليلي كه باشد، هر كسي، تجربه هق هقي را دارد كه بعد از فرو ريختن سدي كه بر آن زده، سيل آسا فرو ريخته و از ته وجودش، همه را در بر گرفته باشد.
آسمان هميشه تيره تهران نيز، ديروز اينگونه بود. سپيد. زار مي زد، سبك و سپيدتر مي شد. از چه؟ نمي دانم.
فكر مي كنم نحوه برخورد با از دست دادن نزديكان، يكي از دل مشغوليهاي خيلي از ما باشد. اتفاقي است كه يا تجربه كرده ايم يا مي كنيم، بي اينكه گريزي باشد از آن. يكي از دوستان، اخيرا عزيزي را از دست داده. بعد از فاصله گرفتن از شوكهاي اوليه و كاسته شدن از هولناكي ابتدايي قضيه، درگيريهايي در روند كنار آمدن با وضعيت جديد برايش ايجاد شد كه پيش از اين كمتر به آنها فكر كرده بودم. در اينجا مي خواهم به دو مورد بپردازم.
1- مي گفت يكي از تناقضهاي كه برايش ايجاد شده، اين است كه ديدن مادرش بيش از هر چيز ديگري تداعي كننده ياد پدري است كه از دستش داده. پس هم دوست دارد مادرش را نبيند، و هم مي داند كه به هم نياز دارند، پس بايد او را ببيند و هر چه بيشتر از زنده شدن خاطرات آزرده شود. چرا كه تنها زنده شدن خاطرات است كه در از دست دادن نزديكان، عميقا مي آزاردمان.
2- ديگر اينكه ما آدمها هميشه براي كنار آمدن با چنين بحرانهايي چاره اي جز استفاده از مكانيسمهاي دفاعي رواني نداريم. معمولا در هنگام از دست دادن عزيزي، اگر بخواهيم به روال معمول زندگي برگرديم و در حال و هواي سوگواري دائمي باقي نمانيم، مكانيسم دفاعي اين طور عمل مي كند كه سعي مي كنيم به تدريج به خاطراتي كه از او داشته ايم، كمتر فكر كنيم، چون مي آزاردمان. با توسعه اين وضعيت، كم كم شرايط از به فراموشي سپردن خاطراتي كه احساسات عميقي در ما ايجاد مي كند، شروع مي شود و نهايتا به جايي ختم مي شود كه پس از مدتي به خود مي آييم و مي بينيم ديگر چندان خاطره پررنگ و جدي اي از او در ياد نداريم. چيزهايي مانده، اما ديگر آن حس ملموس بودن خاطرات را از دست داده ايم. او فراموش شده است. او حتي در ياد و خاطره ما نيز مرده است. به تعبيري، اين خيانتي است كه ما به نفع بقاي خود به مردگان خود مي كنيم. جز اين اما، انگار چاره اي نيست.
۱- زیر قبض موبایل رو اگه نگاه کنین جمله زیبایی نوشته شده:
«در صورت تغییر پلاک توسط شهرداری به منظور دریافت به موقع صورتحساب خود به دفاتر خدمات ارتباطی جهت اصلاح رایگان آن مراجعه فرمایید.»
نمی دونم چطور ممکنه به ذهن یه نابغه رسیده باشه که برای همچین کاری احتمال اخذ پول وجود داره که تاکید کنه این کار - که حداقل وظیفه شونه- به صورت رایگان انجام میشه. انقدر تو سر این مردم زدن که برای بدیهی ترین چیزها هم سرشون (سرمون) منت می ذارن.
۲- شاید بی ربط به نظر برسه اما یه نابغه دیگه هست که می گفت داشته می رفته سوئیس ادامه تحصیل بده (فوق لیسانس بگیره) اما نتونسته بره. چرا؟ پول نداشته؟ دوری پدر و مادر اذیتش می کرده؟ عشق وطن بوده؟ از سوئیس خوشش نمی امده؟ یه نابغه دیگه زیر قبض موبایلش چیزای عجیب غریب نوشته بوده؟
نه خیر. ایشون یه فروند پیشی نازنین داشتن که می ترسیدن پیشیشون تو قرنطینه بره و بهشون یه وقت سخت بگذره!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! سفرو کنسل فرمودن.
حالم بهم می خوره از این جور آدما.
نقض حقوق بشر اولیه در اسرائیل.
وقتی تیترو می خونی انتظار داری یک گزارش تاریخی در مورد هزاره های پیشین باشه اما خبر مربوط به همین دیروز پریروزهاست.
حالتهای محتمل:
۱- از نظر آقایان ما در ما قبل تاریخ زندگی می کنیم.
۲- اسرائیلیها کلا انسان اولیه اند.
۳- دستور زبان چیز خیلی خوبی است.
۴- اصولا آقایون باید به هر چی به حقوق بشر ربط داره یه گندی بزنن.
براي خريد رفته بودم سوپر سركوچه. به مكالمه هيجانانگيزي كه درگرفت، توجه بفرماييد:
- يه پاكت شير كم چرب هم لطف كنين.
- اي بابا! چيه هي همه شيركم چرب مي خوان؟ ماست كم چرب مي خوان؟ همه چي رو كم چرب مي خوان؟ ما بچه كه بوديم شير مي خورديم، اين هوا چربي روش بود.
پرسيدم شيراي پرچربشون باد كرده رو دستشون كه ناراحته؟
- نه، برا ما كه فرقي نداره. هر چي فروش داشته باشه، مياريم. شما جوونا بايد اين مملكتو اداره كنين. با اين شيراي كم چرب كه نميشه زندگي كرد!!!
- (همكار محترم فروشنده محترم): آره بابا. مثل اين پدر و مادراي جوون كه تا بچهشون دستش به خاك ميخوره، دعواش ميكنن و ميرن دستشو ميشورن. بچه بايد تو خاك و خل بزرگ بشه!!!
نتيجه اخلاقي: چند تا دارد كه بايد خودتان پيدايش كنيد!
نميخواهي بيازاريشان
با خستگيهايت، دردهايت، تنهاييت
فرو ميروي
در عمقي قيرين،
خود فرو كاهنده،
از خود دست كشنده.
فريادرسي ...

در دنیای سرمایه داری اسمش را بهره وری می گذارند و عللی برایش می آورند که همه ماجرا را تعریف نمیکند. به این اما در اینجا کاری ندارم. فقط می خواهم از یک تجربه عینی حرف بزنم.
راستش به یک شرکت بزرگ تولیدی کشور مشاوره می دهیم. قرار بود برای بازدید یکی از مقامات از شرکتشان یکسری کارهایی را انجام بدهند و باز هم قرار بود طراحیهای لازم را ما به آنها بدهیم. برآوردی کردیم و در مورد زمان تحویل طرحمان به توافق رسیدیم. زمان توافق شده به شکلی بود که بتوانند ظرف مدت ۳ ماه طرح را اجرا کنند هر چند با توجه به سوابق گذشته هم ما به اینکه بتوانند ۳ ماهه کار را انجام دهند خوش بین نبودیم و هم خودشان.
ما طرح را سر وقت آماده کردیم. از قضا برنامه بازدید تغییر کرد. نه یک تغییر عادی بلکه به نحوی که برای اجرای طرح کمتر از یک هفته وقت بود!
بنابر محاسبات معمول و زمان متداول برای انجام کارها در این شرکت انجام کار غیر ممکن می نمود. همه دستپاچه شده بودند. اما مساله مهم بود و فراهم نشدن مقدمات بازدید برای مدیریت شرکت تبعات قابل توجهی داشت. ناگهان حدود ۵۰ نفر بالاجبار برای اجرای طرح حاضر شدند. از وقت تلف کردن خبری نبود چرا که فشار وارده روی مدیریت به کارگران منتقا شده بود و عواقبی که آنها را تهدید می کرد مسلما وخیمتر از بلایی بود که سر مدیریت سازمان می آمد. خلاصه کنم. در میان بهت و ناباوری کاری که بنا به روال معمول در مدت ۳ الی ۵ ماه انجام میشد تنها در مدت ۴ روز انجام شد!
نتایج مختلفی از این جریان می توان گرفت. ساده ترین نگاه اینکه که بگویی بهره وری در ایران پایین است و اصل تقصیر را هم گردن خصوصی نبودن سیستم یا بهره ور نبودن کارگرها بیندازی. موضوع مسلما عمیق تر از این حرفهاست. اما فارغ از بحثهایی که می تواند به تحلیل چرایی قضیه بپردازد دیدن چنین اتفاق عجیبی با چشمهای خودم واقعا برایم جالب بود. اینکه چه پتانسیل عظیمی برای کار کردن وجود دارد و سیستم با چه عیوب بنیادینی روبروست که کار ۴ روزه را در ۴ ماه انجام میدهد!
این مردم از بیخ و بن با ما فرق میکنن. این بیخ و بنش هم به اندازه سیصد- چهارصد سالی قطر داره.
--------------------------
دیوانه می دونین یعنی چی؟ دیوانه می شم بعضی از موزیکها رو وقتی می شنوم. تجربه اوج. عمرا اگه بدونین چی می گم.
خوشبختانه موسیقی رو نمی تونن فرانسویش کنن. برای همین رسیتال پیانو توی اپرای ملی فرانسه فوق العاده بود.
البته علی الظاهر اونطوری که یکی از اهالی میگفت سن شروع یاذگیری انگلیسی نسبت به کشورهای دیگه کمی بالاتره و به همین خاطر خیلی مسلط نیستن. توی آمستردام خیلی راحت تر می شد با مردم ارتباط برقرار کرد.
پاریس چندان تمیز هم نیست. خیلی از خیابونا مثل خیابونای تهران کثیف و ناجوره.
دیروز (شایدم دیشب!) به همت دو نفر از دوستان خوب، و به بهانه افطار، همکلاسیهای دوره دانشگاه جمع شدیم دور هم. این جمع البته ظاهرا چند سالیه که دور هم جمع میشن اما من اولین بار بود که رفتم. کلی دیدار تازه شد و کلی خاطره تداعی. از حدود 70-80 نفری که بودیم، حدود 20 نفر اومده بودن. از بقیه، فکر کنم اکثرا خارج از ایران باشن. هم خبرهای خوبی از موفقیتهای بچه هایی که از ایران رفتن شنیدیم و هم همین افرادی که مونده بودن، وضعیتشون وضع کاملا امیدوار کننده و خوبی بود. خلاصه جمع خوبی شده بود. امیدوارم از همین 20-30 نفری که موندن هم، سال دیگه نبینیم نصفشون رفتن.
الآن یکی از موضوعاتی که توی کار واقعا داره ما رو اذیت می کنه، کمبود نیروی متخصص درست و حسابیه. تا یکی دو سال پیش -حتی- نسبتا به سادگی میشد نیروهایی رو که سرشون به تنشون بیارزه، پیدا کرد. اما الآن به وضوح اثر این همه پذیرش تحصیلی گرفتن و برنگشتن، مهاجرت، ویزای کار گرفتن و ... داره خودشو توی کمبود نیرو نشون میده. البته هیچ ایرادی هم نمیشه به اونهایی که می رن یا رفتن گرفت. اوضاع داخل مملکت طبیعتا چندان بر وفق مراد نیست که بشه از کسی انتظار نرفتن و موندن و مصر بودن داشت. نمی دونم شاید پوست ما کلفته.
بهر حال خوب بود. جای شما خالی!
نمی دانم به چرایی تلخکامی از دست دادن هر یک از نزدیکان یا عزیزان تا چه حد فکر کرده ایم. تا این حد اما می دانم که بازنوایی خاطرات شیرین و تلخ، بیش و پیش از هر چیز دیگر می آزاردمان. باززیست گذشته در حال، و میل به حضور دیگرباره هر آنچه بازخوانی آن خاطره را واقعی تر جلوه دهد، وامی داردمان تا عدم حضور آن دیگری -که موضوع بازسازی یک خاطره است- دردآور و طاقت فرسا باشد. اگر چنین است، پس چرا نباید از دست دادن هر آن چیز دیگری -غیر از کسان نزدیک- به همان اندازه تألم زا باشد؟
این را گفتم چرا که امروز شنیدم پدر و مادرم پس از سالها (26 سال!) تنها خانه ای را که با آن می توانم روزهای کودکی، معنای شور و شادی، تعریف بی دغدغگی و نخستین تجارب ترس کودکانه را مرور کنم، ترک می کنند. خوشحالم از بابت سر و سامان جدیدی که به زندگیشان می دهند اما درد ندیدن دیگرباره باغچه ای که گلهایش را دهها بار شکسته ام، نمی توانم پنهان کنم. برای من بدون تجسم آن خانه، نیمی از عمرم از هر معنایی تهی است. ذره ذره ادراکات و خاطراتم به نوعی با گوشه ای از آن عجین است.
تا یک سال دیگر جز تلی احتمالا، چیز دیگری از آن باقی نمی ماند. مثل عزیزانمان اما، در خاطرات من زنده خواهد ماند.
هر از گاهی که به یاد افرادی می افتم که مدتهاست ازشون خبری ندارم و یا به موضوع جدید یا جالب یا ناشناخته ای بر می خورم، یکی از اولین کارها اینه که توی google یه چرخی بزنم ببینم اطلاعاتی ازش پیدا می کنم یا نه. از این طریق از چندین نفر که مدتها خبری نداشتم و یا افرادی که دوست داشتم ازشون اطلاعاتی داشته باشم، با خبر شدم. قدرت خدا!
دیروز داشتم با خودم به یکی از تأثیرگذارترین افراد زندگیم فکر می کردم. معلم کلاس پنجم دبستانم رو میگم که با جون و دل برای ماها به معنای واقعی کلمه جانفشانی می کرد و همیشه از ته دل دوستش داشتم. تقریبا در تمام طول دوره تحصیلی هیچ معلمی به اندازه اون باهام صمیمی نبود.
توی google گشتم اما هیچ اثر یا رد پایی ازش ندیدم. راستش دلم گرفت، که از یه آدمهای عجوج مجوج و بیخودی میشه توی اینترنت خبری، اسمی یا ردی پیدا کرد اما از همچین آدمی که همه عمرشو برای بچه کوچولوهایی مثل اونوقت من گذاشته و در طول 30 سال خدمتش هم حداقل 1000 تا شاگرد داشته، یه نفر پیدا نشده تا توی این فضای مجازی حتی یادی ازش بکنه. گفتم حداقل من یادی از خوبیهاش کرده باشم اینجا. حداقل کاریه که از دستم بر میاد. اگه بتونم خبری ازش بگیرم، حتما بهش سر می زنم و بهش میگم که چقدر دوران درس خوندنم قبل و بعد ازکلاس پنجم متفاوت بوده.
بهش می گفتیم: خانم «درباری». اسم کوچکشو نمی دونستم و الآن هم نمی دونم؛ اما اون روزهای سرد زمستون رو که بدون حقوق اضافه و بر خلاف میل مدیریت مدرسه از ساعت 6 صبح برامون کلاس فوق العاده ریاضی می ذاشت، هرگز یادم نمی ره.
امیدوارم سالم باشه.
1- شما به خط عابر پیاده ای نزدیک می شوید که یک عابر نگون بخت دو سه قدمی از آن را طی کرده است. شما باید چه کار کنید؟
الف- چنان بر گاز فشار دهید که پایتان از کف اتومبیل بیرون بزند. اجداد عابر پیاده حتما باید جلوی چشمش رژه بروند.
ب- خود را هر چه سریعتر به خط عابر برسانید مبادا عابر حق شما را بخورد و زودتر از شما از آن عبور کند.
ج- دست خود را تا حد امکان بر بوق فشار دهید بطوریکه عابر متجاوز فکر عبور را از سر بیرون کند.
2- شما به یک خروجی در بزرگراه نزدیک می شوید و اتومبیل لاین سمت چپ شما راهنمازنان قصد خروج از آن را دارد. عکس العمل شما چیست؟
الف- دنده را یک شماره سنگینتر کرده، دور موتور را بالا برده، با سرعت هر چه بیشتر جلوی هر گونه پایمال شدن حق خود را در استفاده از لاینی که در مالکیت شماست، می گیرید.
ب- ضمن پایین کشیدن شیشه، صحبتهای ادیبانه ای در وصف فامیل و خانواده راننده اتومبیل مذکور به زبان می آورید.
ج- بیجا کرده راهنما می زنه. اگه می خواد واقعا بپیچه، یه دفعه بپیچه. این قرتی بازیا چیه راهنما میزنه؟
3- به چراغ راهنمایی که بی اجازه شما زرد شده و وقتی به چهارراه می رسید، قرمز می شود، رسیده اید. چه کار می کنید؟
الف و دیگر هیچ- این که دیگه خوراکه بابا. سؤال نداره.
4- هر روز برای رسیدن از منزل به خیابان اصلی، باید یک بلوار 200 متری را تا رسیدن به دوربرگردان طی کنید و برگردید. در این صورت چه عملی شایسته انجام است؟
الف- شهردار و راهنمایی و رانندگی و زمین و زمان را به دلیل کار نگذاشتن یک دوربرگردان اختصاصی جلوی منزل شما، منور به الفاظ شریفه ای می نمایید.
ب- شبانه با کلنگ به جان حفاظ وسط بلوار افتاده، آن را می جوید تا از فردا صبح برای عبور از آن محل دیگر هیچ مشکلی نداشته باشید. (خداییش اینو با دو تا چشمای خودم دیدم. نگین خالی بستی.)
ج- گزینه دیگری که در شأن و حد و اندازه امت همیشه در صحنه و اهالی محترم لیانگ شامپو باشد، به ذهن طراحان سؤال نرسید.
5- به دلیل شایستگی بالای عموم شهروندان، همه شرکت کنندگان در امتحان، به صورت تضمینی پیشاپیش نمره قبولی را اخذ نموده اند.
توضیح 1: این امتحان بر اساس اتفاقات واقعی طرح شده است.
توضیح 2: خوانندگان عزیز می توانند به هر چه پربارتر شدن لیست سؤالات امتحان مدد رسانند.
مدتی نبودم. اول رفته بودم امتحان IELTS بدم. بعد هم یک هفته ای برای ارائه یک مقاله رفته بودم مالزی. خوب بود. شاید در موردش بعدا بنویسم.
بعد از اومدن از سفر هم انقدر کارهای دو هفته تلنبار شده بود که نتونستم اینجا رو به روز کنم. اما امروز دیگه یه اتفاقاتی افتاد که گفتم اگه ننویسم، می ترکم.
توی یه جلسه ای خدمت حضراتی بودیم. یکی از وزرای معظم و یکی از نمایندگان همیشه در صحنه مجلس هم تو جلسه بودن. بحث کارشناسی بود. نمی دونم اینا اونجا چی کار می کردن.
مشاور طرج بنده خدا داشت پاورپوینت ارائه میکرد. ما هم به عنوان مشاور ناظر داشتیم درفشانی می فرمودیم. یه دفعه معلوم نشد چی شد که جناب وزیر و جناب نماینده مثل تام و جری پریدن به هم:
- تو که اگه سواد داشتی، نمی رفتی نماینده مجلس بشی!
- خوب شد جاسبی دانشگاه آزاد رو راه انداخت که تو بری وزیر بشی!
(خنده حضار متعجب)
- ...
مشاور بیچاره هم که غرق در اعداد و ارقام و نمودارها بود، فکش آویزون شد. خلاصه بحث حکیمانه آقایون یه چند دقیقه ای طول کشید و جناب وزیری که یکی از وزارتخانه های اصلی خدماتی کشور دستشه، حتی نتونست یه جلسه 30 نفره رو جمع کنه. اونم نه یه جلسه سنگین. دو تا از معاونتهاش در دو مطالعه مشابه، به نتایج مختلف رسیده بودن. حالا می خواستن ببینن تو برنامه پنجم توسعه چی بنویسن. جناب وزیر هم اومده بود جوک می گفت و می خندید. آخر جلسه هم فرمودند:
«ما که چیزی نفهمیدیم، خودتون یه جوری حلش کنین.» به همین سادگی.
خدا آخر و عاقبت ما رو با این برنامه پنجم توسعه و این عظما ختم به خیر کنه. کلی خدا رو شکر کردم که با این اوضاع تورم چرا مثلا 500 درصد نیست؟ یا اینکه با وجود این نوابغ واقعا مملکت چه جوری داره می گرده؟ اگه فهمیدین، به منم بگین.
نکته جالب این بود که هر چی رده های مدیریتی پایینتر می اومد، افراد با صلاحیت تری نشسته بودن. معاون وزیر یه چیزایی حالیش بود. مدیر کل بیشتر. کارشناسش واردتر بود. مشاوری که از بخش خصوصی بود، سرش به تن همه اونا می ارزید.
خلاصه هم کمیک بود هم تراژیک. نمی دونستی بخندی یا گریه کنی.
یادم افتاد به جلسه ای که بالاجبار با یکی از وزرای عزیز دیگه داشتیم. بحث یه مطالعه ای شد. فرمودن:
بابا، اینو که یه مشت استاد دانشگاه انجام دادن. به درد نمی خوره. ما اصلا احتیاجی به کارای آکادمیک نداریم.
شما فکر می کنین تو این مملکت میشه کار کرد دیگه؟ چی کار؟
فکر کنم همه کسانی که در زمینه مهندسی راهآهن در ایران کار میکنند، بدون استثنا مهندس آذری رو بشناسند. با جرأت ميتونم بگم بجز هم سنهاي خودش، هر كسي تو ايران راهآهن خونده (اعم از مشاور و كارفرما و مدير و ...) همه شاگردش بودن. وقتي ميبينيش، اصلا فكر نميكني اين پيرمرد هفتاد و چند ساله سال 1342 فوق ليسانس راهآهنش رو از دانشگاه مسكو گرفته و الآن توي هر جمعي كه دو تا آدم راهآهني توش باشن پا بذاره، همه جلوي پاش بلند ميشن. تواضعش آدمو نابود ميكنه. داري باهاش ميري جلسه و مكالمه عاديتون ادامه داره. پاتونو ميذارين تو يه جلسهاي با چندتا از اين مديراني كه خدا رو هم بنده نيستن. يه دفعه ميبيني همه دولا سهلا جلوش خم شدن. از خودت وا ميري. سواد و تجربهشو همه قبول دارن طوري كه هر حرف فني بزنه، كسي نه نميگه. طبيعيه، همه كساني كه تو هر جلسهاي هستن، شاگردش بودن يه وقتي. كافيه يه كلمه بگه، تا گزارش 500 صفحهاي يه مشاور هوا شه.
از اين بگذريم. از همنسلهاي اين پيرمرد چند تاي ديگهاي رو هم ديدم كه باسواد و باتجربهاند. اما اين يه چيز ديگهاست. ميشينه پشت كامپيوتر CAD كار ميكنه، همچين مسلطه كه كف ميكني. يه سري از كارهاشو با excel انجام ميده. به نظرم براي آدم حدود 75 ساله توي ايران عجيبه. اون روز ديگه شاخ از كلمون سبز شد. اومده بود كتاب آموزش Visual Basic گرفت. رفت بخونه، ياد بگيره تا بعضي كارهاشو بهتر بتونه انجام بده!
اميد به زندگي و ميل به يادگيري رو ميبينين؟ آدم خجالت ميكشه از خودش. چرا اينجورين اينا؟ ابوي محترم هم در سن 68 سالگي از بنده 29 ساله بيشتر دنبال چيز ياد گرفتنه.
۱- پسر ۳ ساله خواهرم شگفت زده در جلوی یه قفس خطاب به چند برغاله و بچه آهو:
«سلام از ماست!»
۲- دیشب تو فرحزاد یه تابلو دیدم. اینطوری روش نوشته شده بود:
«گوسفند زنده
۰۹۱۲۳۸۴۶۲۷۸»
یعنی چی اونوقت؟
-------------------------
علی الظاهر ما از قافله معاشرت با جماعت چارپا عقب افتاده ایم!
می خواستم چیزی از سال نو و تبریکی از آمدن بهار و نوروز بنویسم.
هر چه کردم اما، تلخی ایام نمی گذاشت انگار. بهرحال سعی کردم و آخر این آمد:
دیرگاهی چشم انتظار شعله و نوری، ز نو روزی،
وین شب یلدا هنوزش سر بازایستادن نیست
ز نوروزی ندایی نیست آیا؟
آسمان را گو ببارد سرد
ما به امید بهاری لحظه ها را می شماریم.

چه حسی دارین نسبت بهش؟
تکرار،
تکرار به صبحگاهان برخاستن،
به نيمروز در هم شکستن،
به شامگاهان تن فروخفتن.
تکرارشبانگاهان به پايان نبرده،
به صبحگاهان باز برخاستن.
تکرار از خود خستگي،
از ديگر دل شکستگي.
تکرار حسرت فرو خوردن،
از خود، به خود فرو رفتن.
تکرار بر خود نهيب بر کشيدن
به خشم ديگري، دندان بر جگر خود بر فشردن.
تکرار مفهوم بي معناي نو بودن،
لباس لبخند بر لحظات کهنه بر پوشاندن.
تکرار تکرار،
تکرار لحظات مکرر
به سوي يک تک لحظه نامکرر.
۲- وزن: ۶۶ کیلوگرم
۳- اونایی که می شناسنم میگن لاغری.
۴- کلسترول: ۲۴۵ (خیلی بالا)
۵- تری گلیسیرید: ۳۴۵ (خیلی بالا)
میشه نشه؟ یعنی چی اونوقت؟
آيا مي دانيد که ...
- چشمهاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است؟
(بلا نسبت برخي از عزيزان که احتمال داره گوشهاشون همچین یه نمه بزرگتر از مغزشون باشه. طفلیا کاری به من و تو ندارن که. فقط با مملکت کار دارن.)
- يک سوسک حمام ميتواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد؟
(باز هم بلا نسبت برخي از اهالي محترم بالانشین که سالهاست نيازي به کله و اينجور چيزاي زائد ندارن. نمیمیرن هم.)
- حلزون ميتواند 3 سال بخوابد.
(کاش داش محمود معاصر 3 سال مي خوابيد.)
- به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر ميترسند تا از مرگ!
(خداييش این داداش معاصر از عنکبوتم ترسناکتره. نيست؟)
- اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچوقت تمام نخواهد شد.
(خدا خيرشون بده. نمي ميرن اينا؟)
- کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف ميکند.
(قابل توجه افرادی که اضافه وزن دارن. از اين راحتتر نميشه.)
(آخی! بمیرم براش. بیاد اینجا کلی رفیق براش پیدا میکنیم. فکر کنم بتونه برای دوره بعد ریاست جمهوری کاندیدا بشه. طفلی شورای عظمای نگهبان دربدر داره میگرده بعد از این دو دوره، چی کار کنه. خبر نداره از این اعجوبه خلقت.)
- شما نمیتوانید با حبس کردن نفستان خودکشی کنید.
(اما بقیه میتونن این کارو برامون بکنن. پس حس نوعدوستی رو برا چی گذاشتن؟)
- مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که تلویزیون میبینید.
(البته در بعضیها مغز در هنگام خواب فعالتر از وقتی است که سخنرانی میکنن.)
- غیر ممکن است که بتوانی با چشمان باز، عطسه کنی!
(میگی نه؟ امتحان کن.)
- 30 برابر مردمی که امروزه بر سطح زمین زندگی میکنند، در زیر خاک مدفون شدهاند.
(ارجاع میدم به شعری که توی چند پست قبل نوشته بودم.)
- کرمهای ابریشم در 56 روز، 86 هزار برابر خود غذا میخورند.
(لابد اون بالاها میشینن.)
پی نوشت:
1- اولا نمی دونم چرا باید یه آدم بیکار پیدا بشه و گزاره های بالا رو بنویسه. منم نمی دونم این گزاره ها درستن یا نه. اما بعضیاشون جالب بودن به نظرم. در نتیجه در موردشون قلمفرسایی فرمودم.
2- متن کمی مشمول سانسور درمانی شده است.
3- امروز حالم خیلی خوش نیست که اینجوری نوشتم. کمی غیر متعارف بود. می دونم. اینجوری بنویسم، اشکالی داره از نظر شما؟
۲. هر جوری حساب می کنم، ۲۴ ساعت کمه. نمیشه بر اثر افزایش دمای کره زمین، یه کم قطر زمین بیشتر بشه و بعد بر اثر بیشتر شدن قطرش، طول شبانه روز بیشتر بشه تا آدم حداقل به بعضی از کارها و برنامه هاش برسه؟
۳. این مجموعه کتابهای تاریخ تمدن ویل دورانت واقعا یک گنجینه ست. اگه یک عزیزی پیدا شد و مجموعه ۱۳ جلدیشو برای تولدتون خرید که خوش به حالتون. اما اگه هم اینجوری نشد لااقل این جلد اولشو بخونین. معرکه ست.
چند روز پیشتر با همسر عزیز رفته بودیم کتابی رو برای یه کلاس زبان از شهر کتاب میدان پونک بخریم. به ما گفته شده بود که این کتاب یه CD هم به همراه داره که جدا از کتابه و می تونیم نخریمش. ما هم چون CD رو داشتیم، فقط می خواستیم کتاب رو بخریم.
القصه، یارو فروشنده، کتاب رو داد بهمون و با لحنی تحکم آمیز – و جوری که انگار یعنی شما چرا نمی فهمین- حالیمون کرد که کتاب و CD با همه و باید –اگه می خوایم- جفتشو با هم بخریم (آش با جاش). ما هم چون کتابو لازم داشتیم، گرفتیم.
هفته بعد که استاد گرامیمون کتابامونو چک کرد، اول مؤاخذه شدیم که «چرا یک نسخه از این کتابو خریدین و نه دو تا؟»، بعد هم: «مگه نگفته بودم کتابو بدون CD بخرین؟!»
نتیجتا روز آینده دوباره انر انر رفتیم همون شهر کتاب پونک که نسخه دوم از کتاب رو ابتیاع نماییم که فروشنده محترم فرمودند «این کتاب فعلا تموم شده.»
- «خوب پس کی میارین؟»
- «پس فردا زنگ بزنین تا بگیم اومده یا نه.»
پس فردا:
- «ببخشید، کتاب رو آوردین؟»
- «بله، زودتر بیاین بگیرین تا تموم نشده.»
همسر عزیز رفتند برای خرید نسخه دوم از کتاب کذایی و در کمال مسرت خاطر متوجه شدند که سرکار خانم محترم فروشنده، کتاب رو با یک کتاب دیگه اشتباه فرموده بودند.
پس از مقادیری کظم غیظ و تماس با استاد عزیرتر از جان، متوجه شدیم که برای اخذ کتاب قشنگ مذکور، باید به محلات زیبای از ما بهتران تشرف یابیم: شهر کتاب نیاوران.
به محض تشرّف، متوجه شدیم که نه خیر، انگار ما مشرّف نشده ایم، اونها مشرّف شده اند. اول دم در، یک نفر خوشامدگویان راهنمایی فرمود و بعد چند نفر مثل پروانه دورمون چرخیدند که انگار ما منت نهاده بودیم و اونجا رو به مقدم مبارک خودمون مزین فرموده بودیم. کتاب رو هم دو دستی تقدیممون نمودن و پرسیدن که میل داریم CD رو هم ابتیاع بفرماییم یا نه؟ که فرمودیم نه خیر ابتیاع نمی فرماییم. همان یک، بسمان است!
بهر حال در امر صعب خرید کتاب موفق شدیم اما کمی تا قسمتی اعصابمون از این تفاوت نحوه برخورد خط خطی شد و مقادیری هم متعجب بودیم.
این مسأله وقتی جالب تر شد، که با یکی از دوستان در همین مورد صحبت می کردم و متوجه شدم وقتی اخیرا به یک کتابفروشی نسبتا عمومی –مشابه شهر کتاب- منتها پایینتر از میدان آزادی مراجعه کرده، صاحبان کتابفروشی انگار ارث پدر مهربان و محترمشون رو ازش مطالبه فرموده بودند. علی الظاهر احساس می فرمایند همین که لطف فرموده اند و مقادیری کتاب –این کالای لوکس! که بدرد بدبخت بیچاره ها نمی خوره- رو در اختیار مردمان بی پرستیژ جنوب شهر گذاشته اند! این بندگان قدر نشناس کلی هم باید خدای منان رو شکرگذار باشن.
خلاصه، کمی که بیشتر در موردش با همسر عزیز صحبت کردیم، دیدیم خیلی از چیزایی که قبلا نمی شد با پول خرید، رو دیگه الآن خیلی راحت میشه بصورت کالا خرید و فروش کرد. یکیش همین «احترامه». آقایون و خانمهای از ما بهتران به کتابفروشی –یا هر جای دیگه- افتخار میدن و قدوم مبارکشون رو اونجا می گذارن و میزبانان گرامی هم مثل پروانه دورشون می چرخن. عاشق چشم و ابروشونن فکر میکنین؟ نه خیر. در واقع چی کار می کنن؟ دارن احترام می خرن و می فروشن چون پولشو دارن. اون بدبختی هم که اون پایینا میره، پولی نداره از اینجور کالاهای لوکس(!) مثل احترام بخره. ما هم که این وسطهاییم و پونک میریم کتابفروشی، لطف می کنن و عجالتا فحش نمی دن بهمون.
از اینجور کالاهای نو ظهور کم نیستن و به یمن و برکت نظام زیبای سرمایه داری –که قدومش بر فرق سر ما باد!- از این هم بیشتر خواهند شد. کافیه یه خرده فکر کنین تا به این لیست کالاهای دیگه ای رو هم اضافه کنین. چیزهایی که قبلا به شکل ارزش بودن و یا حداقل کالا نبودن، و حالا تبدیل به سرمایه طبقاتی شدن:
احترام
کرامت انسانی
آزادی فردی (یه داستان هم دراین مورد بعدا می نویسم)
و از همه اساسی تر: خندیدن، شاد بودن و رضایت.
به نظر من خندیدین اولین سرمایه طبقاتی هست.
******************
بی ربطه. اما نمی دونم چرا وقتی آهنگهای Gipsy King رو گوش می کنم، با وجود شاد بودن ظاهری خیلیاشون، یه غم و رنج تاریخی رو توش احساس می کنم. آدم دلش میگیره.