مانا (5)
ضمنا مانا اولین مسافرتش رو هم رفت اصفهان:
ضمنا مانا اولین مسافرتش رو هم رفت اصفهان:
نمي دانم ماجراي اخير درگيري لفظي- قلمي دولت آبادي- سروش را دنبال كرده ايد يا خير. دولت آبادي در يك سخنراني –كه بدون برنامه ريزي قبلي انجام شد- از انقلاب فرهنگي و نقش سروش در آن انتقاد كرده بود:
«… من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکهای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود. …
آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»
سروش اما كه انگار نقطه اي اساسي از سوابق خود را در معرض انتقاد ديده بود، چنان برآشفت كه بي پروا و در كمال تعجب و البته با بي ادبي چنين پاسخ داد:
«… به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولتآباد کيست. خبر آوردند خفتهاي است در غاري نزديک دولتآباد که پس از 30 سال ناگهان بيخواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقدهگشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.»
در اين مورد در وبلاگها و البته روزنامه هاي زيادي مطالب مختلفي نوشته و در مورد جوانب مختلف قضيه بحث شد.
اگر بخواهم راستش را بگويم، با وجود نامطلوب بودن كل قضيه، براي من اما، اين ماجرا از يك جنبه بسيار لذت بخش بود. اينكه سروش بعد از سالها مجبور شد بالاخره چهره اصلي اش را كه پشت ژست روشنفكري پنهان كرده بود، نمايان كند. اينكه يك نفر براي تخريب ديگري به تجاهل افتخار كند كه يكي از بزرگترين نويسندگان مملكتش را نمي شناسد، به نظرم خودويرانگري عظيمي است. من شخصا از اين خودافشاگري محظوظ شدم.