دیروز (شایدم دیشب!) به همت دو نفر از دوستان خوب، و به بهانه افطار، همکلاسیهای دوره دانشگاه جمع شدیم دور هم. این جمع البته ظاهرا چند سالیه که دور هم جمع میشن اما من اولین بار بود که رفتم. کلی دیدار تازه شد و کلی خاطره تداعی. از حدود 70-80 نفری که بودیم، حدود 20 نفر اومده بودن. از بقیه، فکر کنم اکثرا خارج از ایران باشن. هم خبرهای خوبی از موفقیتهای بچه هایی که از ایران رفتن شنیدیم و هم همین افرادی که مونده بودن، وضعیتشون وضع کاملا امیدوار کننده و خوبی بود. خلاصه جمع خوبی شده بود. امیدوارم از همین 20-30 نفری که موندن هم، سال دیگه نبینیم نصفشون رفتن.
الآن یکی از موضوعاتی که توی کار واقعا داره ما رو اذیت می کنه، کمبود نیروی متخصص درست و حسابیه. تا یکی دو سال پیش -حتی- نسبتا به سادگی میشد نیروهایی رو که سرشون به تنشون بیارزه، پیدا کرد. اما الآن به وضوح اثر این همه پذیرش تحصیلی گرفتن و برنگشتن، مهاجرت، ویزای کار گرفتن و ... داره خودشو توی کمبود نیرو نشون میده. البته هیچ ایرادی هم نمیشه به اونهایی که می رن یا رفتن گرفت. اوضاع داخل مملکت طبیعتا چندان بر وفق مراد نیست که بشه از کسی انتظار نرفتن و موندن و مصر بودن داشت. نمی دونم شاید پوست ما کلفته.
بهر حال خوب بود. جای شما خالی!
+ نوشته شده در پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 9:8  توسط کیوان
|
نمی دانم به چرایی تلخکامی از دست دادن هر یک از نزدیکان یا عزیزان تا چه حد فکر کرده ایم. تا این حد اما می دانم که بازنوایی خاطرات شیرین و تلخ، بیش و پیش از هر چیز دیگر می آزاردمان. باززیست گذشته در حال، و میل به حضور دیگرباره هر آنچه بازخوانی آن خاطره را واقعی تر جلوه دهد، وامی داردمان تا عدم حضور آن دیگری -که موضوع بازسازی یک خاطره است- دردآور و طاقت فرسا باشد. اگر چنین است، پس چرا نباید از دست دادن هر آن چیز دیگری -غیر از کسان نزدیک- به همان اندازه تألم زا باشد؟
این را گفتم چرا که امروز شنیدم پدر و مادرم پس از سالها (26 سال!) تنها خانه ای را که با آن می توانم روزهای کودکی، معنای شور و شادی، تعریف بی دغدغگی و نخستین تجارب ترس کودکانه را مرور کنم، ترک می کنند. خوشحالم از بابت سر و سامان جدیدی که به زندگیشان می دهند اما درد ندیدن دیگرباره باغچه ای که گلهایش را دهها بار شکسته ام، نمی توانم پنهان کنم. برای من بدون تجسم آن خانه، نیمی از عمرم از هر معنایی تهی است. ذره ذره ادراکات و خاطراتم به نوعی با گوشه ای از آن عجین است.
تا یک سال دیگر جز تلی احتمالا، چیز دیگری از آن باقی نمی ماند. مثل عزیزانمان اما، در خاطرات من زنده خواهد ماند.
+ نوشته شده در دوشنبه 1 مهر1387ساعت 16:7  توسط کیوان
|