با خش خشگونه آزارندهاي كه هنوز گوشش را ميخراشيد، از خواب بيدار شد. نميدانست واتاب زنگ خورده شدن استخوان جمجمهايست كه خرد شدنش زير اره را در خواب ديده بود يا صداي برگهاييست كه در آن روز خفه پاييزي زير پاي رهگذري له ميشوند. خواب مانده بود. يادش آمد يك ساعت پيش در اداره جلسهاي داشته كه از آن بازمانده است. به ذهنش فشار آوردو خوابهايش را مرور کرد. احتمالا در آن زمان در حال شمارهگذاري قطرات آبي بوده كه از شير حمام ميچكيد: هزار و سيصد و هشتاد و شش، هزار و سيصد و هشتاد و هفت ... يادش آمد كه شب قبل به زنش گفته بود ساعت را براي صبح كوك كند. به ساعت نگاه كرد. براي 6 صبح كوك شده بود. نميدانست چرا صداي زنگ را اصلا نشنيده و به ياد نميآورد.
چون ناقوس كليسا بود. ده باري نواخت و جايش را در گوشش با آن يكي صداي آزارنده، عوض كرد. كسي جواب نمي داد. ميخواست به همكاري بگويد كه چون حالش خوش نبوده، كمي دير ميرسد. ده بار ديگر و اينبار پاسخي كه از خط زنش ميرسيد، صداي ناقوس را امتداد مي داد و ناگهان سوتي جيغآلود وادارش كرد تا قرمزي دكمه اي را براي خفه کردن صداي جيغ لمس كند. آشفته، لباسهايش را جستجو كرد تا زودتر برود و از اين كلافگي نجات پيدا كند.
به خيابان نرسيده بود كه برق، سياهي آسمان را سوزاند. چتري به همراه نبرده بود و كفشهاي خيسش وقتي برگهاي خيس را له ميكرد، هيچ صداي خش و خشي برنميانگيخت. سماجت بيشتري به خرج داد اما از هيچ برگي جوابي به فشارهاي بيهودهاش برنخاست.
متوجه شد بيست دقيقهاي هست كه كنار خيابان منتظر تاكسي ايستاده و هيچ كدام از تاكسيها سوارش نكردهاند. به تدريج تنها بيحسي انگشتهاي خيسش را حس ميكرد. براي اثبات اينكه دستهايش هنوز حس دارد، كرختي انگشتانش را تا ته جيبش لغزاند و به زحمت تکه فلزي را از دستهاش جدا كرد. با آنكه حركت تيغه بر نوك انگشتش، سريعتر از سرعت پس كشيدن دستش بود، ميديد كه انگار هيچ اتفاقي در نوك انگشتش نيفتاده است.
با استيصال، تصميم گرفت پياده به سمت اداره حركت كند. نميدانست چرا هيچكدام از تلفنهاي اداره جوابش را نميدادند. هر بار تنها با ده گلوله ممتد جوابش را داده بودند. با احتساب موبايل زنش، تا به حال دويست بار سرش با صداي زنگ دوران گرفته بود.
نميرسيد. دو ساعت پياده رفته بود و انگار اين خيابان قصد تمام شدن نداشت. ديگر خستگي امانش را بريده بود. از زنش جوابي نمي گرفت. نه دست منشي اداره و نه دست همکاران و رئيسش، هيچکدام به سمت گوشي لعنتي تلفن نمي رفت تا چيزي بجز ده زنگ گوش خراش ذهنش را بسايد. بعد از چند sms بي جواب به زنش، درمانده وار تصميم گرفت به دوستش زنگ بزند. sms را وقتي فرستاد که سي بار ديگر زنگي سوزن وار صفحه ذهنش را خط انداخته بود.
گم شدن در دالان زمان و از دست دادن حساب دقائق، بيشتر کلافه اش مي کرد. به چتري که کنار خيابان راه مي رفت، خيره شده بود و ناخودآگاه به سمت پيرمردي کشيده شد که در زير چتر راه مي رفت. چند لحظه بعد از آنکه پيرمرد بدون اعتناي به او از کنارش رد شد، فهميد که بي پاسخي، از او ساعت را پرسيده است.
کم کم ديوانگي داشت بر وجودش مسلط مي شد. ناگهان متوجه شد چندي است به گربه اي که زير سقفي کز کرده، خيره شده است. با بدطينتي خاصي به سمت گربه حمله برد تا بلکه با فرار گربه اي وجود خود را احساس کند. وا رفته بود چند دقيق بعد از آن که بي حرکتي گربه را در ذهنش مرور مي کرد. نمي دانست چرا؟ داشت ديوانه مي شد. بايد مي دانست هست يا نيست؟
و حالا به پل بالاي رودخانه رسيده بود. ته مانده هاي جانش را جمع کرد تا بودنش را فرياد کند. به لبه نرده ها رسيده بود. همه جاني را که نمي دانست دارد يا نه، به هم در فشرده بود. مي خواست باشد و اين را ببيند. پس گام ديگري برداشت و حالا احساس بهتري داشت.
دمي بعد از بالا رفتن از نرده ها، ديگر تنها صداي فرياد خودش بود که براي آخرين بار، لحظه اي پيش از فرو رفتن در آب مي شنيد.
+ نوشته شده در جمعه 7 تیر1387ساعت 12:33  توسط کیوان
|
همانطور که در پست قبلی نوشتم، می خواهم اول کمی درباره مالزی و سنگاپوری بنویسم که در نگاه اول به نظر می آید کشورهای بی تمدنی بوده اند که به صورت ناگهانی و معجزه آسایی به کشورهای توسعه یافته ای تبدیل شده اند.
اگر واقعیت قضیه را بخواهیم بدانیم، تنگه مالا از قدیم الایام یکی از مشهورترین مراکز ترس و وحشت برای دریانوردان بوده است. در تاریخ تمدن ویل دورانت هم می توانید این را ببینید که از قرون و اعصار پیش، این تنگه (در سواحل مالزی) به دلیل موقعیت استراتژیک و جغرافیایی خاص خود، یکی از مهمترین تنگه های دریایی جهان که دزدان دریایی در آن حکمفرمایی می کرده اند، بوده است. این موضوع دو نکته اساسی را می رساند: اول این که دریانوردی و صنعت کشتی سازی در این کشور رواج فراوانی داشته و مهمتر آن که مالزی طبعا تبدیل به یکی از مراکز بزرگ تجارت در منطقه می شده است. این موضوع رونق و ریشه دار بودن دو پایه اصلی نظام سرمایه داری (تجارت و صنعت) را در این کشور می نمایاند.
علاوه بر این، موضوع مهم دیگر آن که این کشور سالها (یا بهتر بگوییم قرنها) مستعمره پرتقال و پس از آن مستعمره کشور پیشرو نظام سرمایه داری، یعنی انگلیس، بوده است. انگلیسیها به خوبی از مزایای انتخاب این محل آگاه بوده اند. نباید از نقش و اثر آب و هوای فوق العاده مستعد برای کشاورزی این مناطق، همراه با خاک فوق العاده حاصلخیزش غافل ماند. (در کنار هر جاده ای، شما می توانید به سادگی جنگلهای انبوه نارگیل را نظاره گر باشید.) طبیعی است وقتی کشوری بکر را سالها به دست قلب نظام سرمایه داری جهان بسپارید و امنیت حضور فیزیکی و امنیت سود سرمایه اش را تضمین کنید، بسترهای لازم را برای پیشبرد منافع سرمایه دارانه اش به بهترین وجه ممکن فراهم می نماید. اگر به این مقدمات توجه کنیم، بهتر می توانیم متوجه شویم که کشوری که ظاهرا مردمش تا 50 سال پیش بالای درخت بوده اند و استقلالش را 50 سال است که بدست آورده است، چگونه توانسته چنین جهشهایی داشته باشد. در واقع تمام بسترهای لازم برای این جهش در طول سالها فراهم شده بوده و بعد با مدیریت و هدایت کامل کسانی که در ظاهر دیگر صاحب کشور نبوده اند (انگلیسیها) توانسته درجات ترقی را طی کند.
طبیعتا و قطعا نقش عواملی مانند مدیریت افرادی مانند ماهاتیر محمد قابل انکار نیست. همچنین نقش عامل فرهنگی که اجازه چنان شکل مستعمره شدنی را مجاز می شمرده، قابل حذف کردن نیست اما اگر چنان بسترهای اقلیمی و اقتصادی فراهم نمی بود، قطعا چنین اتفاقاتی در مدت 50 سال که هیچ، در 100 سال هم نمی افتاد و چه بسا هنوز بسیاری از مردم بالای درخت بودند.
شاید در پستی دیگر در مورد خلق و خوی مردم آنجا هم بنویسم. آرامش افراد، پایین بودن سطح عصبیت و احترام به فردیت افراد، نسبت به جامعه ای مانند ایران، ممکن است از عوامل دیگر این قضایا به نظر آیند اما به نظر من خودشان بیشتر معلولند تا علت. بحثش واقعا مفصل است و شاید عجیب به نظر برسد، اما دو عامل اقلیم (وفور آب) و نبود افیونی چون نفت را عامل اصلی این خصایص می دانم که امیدوارم در پستی دیگر به این موضوع بپردازم. بنابراین موضوعات فرهنگی را جزء عوامل اصلی بر نشمردم. بررسی این گونه مثالها خیلی ملموستر –و برای بار چندم- به انسان ثابت می کند که اقتصاد زیربناست و مسائل فرهنگی روبنا و تابعی از شرایط و زیرساختهای اقتصادی است. در واقع پس از آن که انگلیسیها نظام اقتصادی مالزی (و سنگاپور) را مستعد حضور سرمایه داری کردند، این موضوع، فرهنگ خاص خود را هم به مرور زمان حکمفرما نمود.
و اما در مورد دوبی. در دوبی اگر کمی دقت کنید، سیستم و فرمول اقتصادی بسیار ساده ای حکمفرماست: مملکتشان را در بست اجاره داده اند به کورپوریشن های بزرگ دنیا. در عوض مالیاتش را می گیرند و همراه با درآمد حاصل از نفت، باز سرمایه گذاری می کنند. طبیعتا رشد می کنند. اگر با همین دید دوباره به سؤال قبلیمان برگردیم که می گفت: «مگر ما از اینها چه کم داریم که چنین تفاوت آشکاری در وضعیت دوبی و ایران قابل تشخیص است؟»، می توان پاسخهای ساده ای برایش پیدا کرد.
1- درآمد نفتی ما و امارات تفاوت آنچنان چشمگیری با هم ندارد. اما جمعیت ما چند برابر امارات است؟ یا مساحت ایران چند برابر آنجاست؟ پس سهم هر نفر ایرانی یا هر کیلومتر مربع از ایران چه کسری از سهم هر نفر از اهالی آنجا یا هر کیلومتر مربع از آنجا می شود؟ چیزی در حدود یک بیستم! (5 %)
2- آیا ما ایرانیها حاضریم مملکتمان را به شرکتهای بزرگ بین المللی اجاره بدهیم؟ بیایید رو راست باشیم و بیهوده به حکومت و ... ناسزا نگوییم. آیا ما – مردم ایران به طور نوعی- با این قضیه کنار می آییم؟ نوع رویکردی که ملت ما با حکومتی مانند دوران پهلوی داشته و یا نوع رویکردی که همین یکی دو دهه پیش خیلی از مردم نسبت به تحولاتی که در کیش می گذشت نشان دادند، پاسخ این سؤال را روشن می کتد. اگر یادمان نرفته باشد، در زمان ریاست جمهوری رفسنجانی، تلاشهایی در جهت تبدیل کیش به مکانی مشابه دوبی آغاز شد. فکر نمی کنم واکنشهایی را که ایجاد شد، از یاد برده باشیم. جالب اینکه این واکنشها فقط از جانب انصار حزب الله صورت نگرفت بلکه بخش قابل توجهی از همین مردم عادی با برخی تغییراتی که به آهستگی پای برخی اتباع کشورهای دیگر را با نوع پوشش مطلوب خودشان به سواجل کشور ما باز می کرد، موضع می گرفتند.
این البته – باز- پدیده ای عجیب نیست که به حماقت یا بی فرهنگی نسبت داده شود. محصول کاملا طبیعی حافظه تاریخی ملت ایران است از صدماتی قطعی، انکارناپذیر و همچنان پایدار که از «آن دیگری»، «بیگانه»،«خارجی»، «ملت مهاجم» و ... دیده است. ما از دبستان –به درستی- می آموزیم که زمانی مورد هجوم یونانیان قرار گرفته ایم، یکبار مغولان دودمانمان را بر باد داده اند، بار دیگر اعراب کشور و فرهنگمان را غارت کرده اند، مدتی از غرب مورد هجوم ترکان بوده ایم، زمانی کشورمان به وسیله افعانها اشغال شده، دیگر زمانی روس و انگلیسی هر طرف که توانسته اند تکه ای از خاکمان را از بدنمان جدا کرده اند و نهایتا امریکاییها اولین تجربه مان از دولتی دموکراتیک را با کودتا در نطفه خفه کرده اند. ما هر چقدر هم در باب نداشتن حافظه تاریخی قصیده سرایی کنیم، این فجایع تأثیر خود را در ناخودآگاه ایرانی نوعی باقی گذاشته است و طبیعتا تأثیر خود را تا سالها به همراه خواهد داشت. پس این، با احساس ملتی که 50 سال از استقلالش نمی گذرد، تفاوت ماهوی دارد. آن ملت تصوری از هجوم بیگانه، خطر محو فرهنگ خودی و مورد هجوم واقع شدن سنتهایی که سالها حفظش کرده، ندارد و به سادگی خود را تمام و کمال در اختیار آن دیگری قرار می دهد.
پس فکر می کنم بهتر است مختصات دقیق اقتصادی، سیاسی، اقلیمی و فرهنگی خودمان را بهتر درک کنیم و به جای مقایسه های عجیب و یا اعتراضهای بیهوده، انتظارات معقول، منطقی و البته پیشروانه ای نسبت به آینده کشورمان داشته باشیم.
ببخشید از اینکه خیلی طولانی شد. در واقع موضوع خیلی مفصل تر از این حرفها بود ولی در قالب وبلاگ همین مقدار هم به گمانم خسته کننده باشد. به همین خاطر خیلی از مطالب را خلاصه و شاید ابتر گفته ام.
+ نوشته شده در دوشنبه 3 تیر1387ساعت 23:33  توسط کیوان
|
جمله ای را که بارها از افراد مختلف شنیده بودم، در سفر اخیر دوچندان و مکرر به گوشم خورد: حیرت و حسرتی را می گویم که در گفتار بسیاری از بازدیدکنندگان ایرانی از مناطق خاصی می توان دید. ممالکی که از دید اکثر بازدیدکنندگان ایرانی، در روزگاری نه چندان دور بهره خاصی از مدنیت نبرده بوده اند و اکنون هر روزه شتابشان را در جرکت به سمت جهان اول، بیشتر می کنند. و این موضوع، حیرانی و حسرت را بر دیدگان مبهوت ایرانی بر جای می گذارد که: ما کجا وامانده ایم؟ با آن همه تاریخ و سابقه مدنیت و فرهنگ، چه بر ما گذشته که همچنان درجا می زنیم.
من البته درپی پرداختن به این چرایی نیستم، چرا که اولا بحث مفصل و بسیار می طلبد و دوم اینکه بزرگان بسیاری از دیدگاههای مختلف به آن پرداخته اند. آنچه می خواهم به آن اشاره ای داشته باشم، متوجه ایران نیست بلکه متوجه آن سوی قضیه است. معمولا در قضاوت اولیه بسیاری از افراد استنباطات نه چندان صائبی در مورد چنین ممالکی وجود دارد که دوست دارم کمی به آن بپردازم. موضوع دوبی البته کاملا متفاوت از مالزی و سنگاپور است اما همه با ما تفاوتهایی اساسی دارند.
به مالزی که بروی، از راهنمای تور و سایر ایرانیانی که آنجا بوده اند، به کرات چنین جمله ای را می شنوی: «اینها تا 50 سال پیش بالای درخت بودند. تمدنی نداشتند. 50 سال پیش استقلالشان را بدست آوردند و تنها از حدود 20 سال پیش بود که به همت نخست وزیرشان ماهاتیر محمد معروف به پدر خرد دنیا، راه پیشرفت و ترقی را طی کردند و امروز از اقتصادهای پیشرو آسیا به حساب می آیند.» در سنگاپور هم جملات مشابهی را می شنوی. در دوبی آنچه بیش از همه ذهن ایرانیان را به خود مشغول می سازد، یک سؤال بسیار ساده است. در واقع به دلیل نزدیکی بیش از حد دو سرزمین (مثلا کیش و دوبی) و وجود مشابهت های مختلف و البته آب و هوای بیابانی –و گهگاه غیر قابل تحمل- دوبی، این ساده ترین سؤالی است که ممکن است به ذهن خطور کند: مگر ما از اینها چه کم داریم که چنین تفاوت آشکاری در وضعیت دوبی و ایران قابل تشخیص است؟
اکثرا بدون تأمل و فوری بدون موشکافی قضیه، دنبال مقصر می گردیم و معمولا افراد اولین مقصر را در عناوینی کلی مانند «رفتار حکومت»، «ناکاراییهای فرهنگ»، «رفتارهای نابالغانه» و بعضا در «نوع دین و مذهب» می دانند. نمی خواهم تأثیر اینگونه موضوعات را نفی کنم اما به نظرم این برخورد، اولا مسأله ای عمیق را به موضوعاتی محدود تقلیل می دهد و دوم اینکه نوعی رفع تکلیف برای پاک کردن صورت مسأله ایست که ذهنمان را می آزارد. خوشحال می شوم نظرات شما را هم بدانم. در پست بعد نظر خودم را در این مورد خواهم نوشت.
+ نوشته شده در شنبه 1 تیر1387ساعت 22:45  توسط کیوان
|