سنتوری
به احتمال زياد فيلم «سنتوري» رو اكثرا ديدين. فيلم عميقيه كه هر بار كه ببينين، چيزاي جديدي ميتونين توش كشف كنين. من كه دو بار كامل ديدم و يه بار هم مرور كردم.
يكي از آشنايان نزديك (برادر محترم همسر محترم) كه مسائل مربوط به فيلم و تئاتر از ضروريات زندگي و قوت غالبش هست، نكات جالبي در فيلم كشف كرده بود كه بسيار ريزبينانه و جالب توجه بود. گر چه بعضيشون ممكنه به نظر برخي تفاسير شخصي بياد، اما به نظرم بعضيها هم ضرورتا (بنا به منطق فيلم) درست بود. يكي از اين نكتهبينيها واقعا تكاندهنده و جالب توجه بود. بعد از كسب اجازه از صاحب ايده، گفتم اينجا هم بنويسم تا موضوع رو با چند نفر ديگه هم به اشتراك گذاشته باشم.
نكته بسيار جالب فيلم (كه البته ممكنه شما هم بهش پي برده باشين) اينه كه بر خلاف ظاهر فيلم كه به نظر مياد سكانس پاياني فيلم اينه كه «علي سنتوري» توي مركز بازپروري كنسرت برگزار كرده و اعتيادش رو هم ترك كرده، موضوع چيز ديگهايه و در واقع فيلم اينجوري تموم نميشه. در اصل «علي سنتوري در اين فيلم ميميره و سكانس آخر فيلم هم اون صحنهايست كه علي روي برفها افتاده و داره شديدا سرفه ميكنه.» شگفتآوره، نه؟
توصيه ميكنم يه بار ديگه با دقت فيلم رو ببينين تا ترتيب چيدن سكانسها گولتون نزنه. مهرجويي به طرز استادانهاي اين موضوع رو با تغيير ترتيب واقعي سكانسها پوشونده و اوج تلخي و سياهي فيلم رو به اين وضوح توي روي بينندهاش نكوبيده تا كورسوي اميدي براي بينندهاي كه فيلم رو بدون تأمل و ريزبيني كافي ميبينه، باقي بذاره.
اگه فيلم رو از اين زاويه با دقت ببينين، براي اين موضوع دلايل فراواني هست. براي اينكه حس تيزبيني شما رو كور نكنم، كامل نمينويسم، فقط اشاراتي گذرا به سه نكته ميكنم. نكات بسيار ديگهاي هم هست البته.
يكي ديالوگ اول فيلم، وقتي كه علي سنتوري داره از مترو مياد بيرون (دقت كنيد كه مترو ميرداماده نه مترو پايين شهر. دستش هم بسته نيست. پس اين سكانس به بلافاصله بعد از اون مهموني كذايي كه توش كتك خورده، مربوط نميشه. به ديدار با خانوادهاش و باباش هم مربوط نميشه. اينها احتمالا حدسهاييه كه آدم هنگام ديدن فيلم براي اولين بار به ذهنش ميرسه.) در حال بيرون اومدن از مترو ميگه فكر نميكردم اين «آخرين باري» باشه كه اين هواي آلوده رو ميدم تو ريههام. اين آخرين بار يعني چي؟ و زمان روايتش چه صحنهاي از فيلم ميتونه باشه؟ مقصدش وقتي كه بعد از مترو توي تاكسي نشسته و داره روايت ميكنه، كجاست؟
دوم، سكانس بعد از افتادنش روي برفهاست كه حالش خيلي خرابه و داره بد جوري سرفه ميكنه. اگه دقت كنين، اين سكانس هيچ ارتباط مشخصي با سكانس قبل و بعد از خودش نداره. تنها جاي اين سكانس، از لحاظ تقدم و تأخر زمان رخ دادن، ميتونه بعد از اون سكانس اول فيلم باشه. و در واقع پايان داستان و مرگ علي سنتوريه.
سوم، در تمام يا اكثر سكانسها، علي سنتوري داره روايت ميكنه و به عنوان راوي حاضره. اما در سكانس برف و سرفه، از راوي خبري نيست. چرا؟ چون به زمان حال (زماني كه ساير سكانسها داره از اونجا روايت ميشه) رسيديم. به آخر فيلم. و ديگه علي سنتوري نميتونه روايتي كنه. فقط ميتونه بميره.
پس در واقع ترتيب حوادث اينجوري ميشه:
اول خاطرات مربوط به هانيه (در سكانسهاي مختلف)- آشنايي هانيه و جاويد- مهموني همراه كتك خوردن- خونه پدري- ديدار با پدر- خراب شدن خانه و بيرون افتادن از اون- پناه بردن به پارك- رفتن به بازپروري توسط پدر- بهبودي و برگزاري كنسرت در بازپروري- سكانس مترو كه در واقع داره از بازپروري بيرون مياد- بازگشت به اعتياد (توي يه ديالوگ هشدار ميده كه اگه دوباره به جامعه كثيف برگرده، معتاد ميشه)- سكانس قرار جلوي ميوه فروشي- سكانس افتادن روي برفها در حال سرفه كردن- تمام.
با تشکر از فرهاد عزیز به خاطر ریزبینی و دقت نظرش
