تبليغاتX
یک استراحت کوتاه

یک استراحت کوتاه

دموکراسی امریکایی

یک نکته جالب از دموکراسی امریکایی از وبلاگ شهیر:

 

... در هر ایالت علاوه بر این که مردم تعدادی نماینده را که از یک کاندیدا حمایت می کنند انتخاب می کنند (که بعدا این نمایندگان در کنوانسیون بزرگ حزب با حمایت خود از کاندیدای مورد نظرشان برنده نهائی را رقم خواهند زد)، یک گروه از خواص نیز از سوی حزب که افراد رده بالا از قبیل نمایندگان مجلس، فرمانداران و رهبران حزبی هستند با رای خود می توانند نتیجه نهائی آراء مردم را بکلی بر هم بزنند. این گروه که ٠٫٠٠٠٠۰۳ درصد جمعیت را تشکیل می دهند قدرتی معاول ١٩٫۶درصد از آراء را به خود اختصاص داده اند. با نگاهی به آراء هیلاری کلینتون و برک اوباما (در روزیکشنبه صبح ۱۰ فوریه) متوجه می شوید که این گروه نخبگان که به نام فوق نماینده به Superdelegates معروف هستند چگونه توانسته اند تا این لحظه بر نتیجه انتخابات تاثیر بگذارند.

هیلاری کلینتون : ۹۳۰ نماینده متعهد + ۲۳۴ فوق نماینده یا نخبگان = ١۱۶۴ نماینده

برک اوباما : ۱۰۰۳ نماینده متعهد + ۱۵۶ فوق نماینده یا نخبگان =۱۱۵۹

حتی تصور چنین امری که در آمریکا که یکی از موثرترین و با سابقه ترین دموکراسی های جهان است نخبگان بتوانند این چنین بر سرنوشت انتخاباتی با این درجه از اهمیت تاثیر بگذارند، برای انسان مشکل است. اگر آراء این فوق نمایندگان نبود بدلیل اینکه شانس اوباما (آن چنان که گفته می شود) در ایالات دیگر بیشتر است و نیز به این دلیل که جبهه هیلاری به کمبود مالی دچار شده و با محدودیت قانونی برای جذب کمکهای مالی روبروست، احتمال داشت که نتیجه به نفع اوباما تمام شود. اما حضور ٨٠٠ نفر نخبه در برابر ٣٢٠٠ نماینده از سوی مردم با توجه به ارتباطات فوق العاده گسترده شخص بیل کلینتون در حزب، شانس کمی را برای اوباما باقی می گذارد.

مهم تر از همه فراموش نکنیم که حامی اصلی اوباما یعنی برژینسکی و جناح او در شورای روابط خارجی نه تنها از حمایت لابی اسرائیل برخوردار نیستند، بلکه تقریبا در تضاد و تقابل با آنان قرار دارند.

-------------------------------------

گوئی اینکه یکمرتبه این مسئله Superdelegates ها نظر خیلی ها را در آمریکا جلب کرده و سر و صدای زیادی درست شده است. یکی از بزرگترین سازمان های پیشرو در آمریکا (و شاید بزرگترین آنها) بنام MoveOn.org در حال جمع آوری امضاء است که این موقعیت غیرمنطقی برای یک عده "الیت" که هر کدام معادل ۱۰۰۰۰ نفر حق رای دارند از میان برود.

+ نوشته شده در  سه شنبه 30 بهمن1386ساعت 10:11  توسط کیوان  | 

و باز هم بنزین

این مسؤولین محترم خیلی باحال تشریف دارن. میگین نه؟ گوش کنین. چند روز پیش صبح توی ماشین رادیو گوش می کردم. گوینده رادیو می گفت: «دولت به راننده های کم مصرف اتومبیلهای بنزین سوز، بنزین اضافه جایزه میده.»

 

تو رو خدا ذکاوتو می بینین؟ خوب کسی که بنزین خودشو هم مصرف نمی کنه، بنزین اضافه می خواد چی کار؟ غیر از اینه که منظورشون از دادن بنزین اضافه به این افراد این باشه که برن بنزینشونو به قیمت آزاد بفروشن؟ اونوقت آقایون میگن بنزین به قیمت آزاد بده و نه تنها قیمت آزاد اعلام نمی کنیم، بلکه اصلا وجودش رو هم انکار می کنیم. حالا همین آقایون میان اینجوری تبلیغ می کنن برای فروش آزاد بنزین.

+ نوشته شده در  دوشنبه 29 بهمن1386ساعت 12:54  توسط کیوان  | 

یک وبلاگ، کتاب و ...

۱. نمی دونم این وبلاگ رو می خونین یا نه. بعضی مقاله هاش جالبه.

۲. هر جوری حساب می کنم، ۲۴ ساعت کمه. نمیشه بر اثر افزایش دمای کره زمین، یه کم قطر زمین بیشتر بشه و بعد بر اثر بیشتر شدن قطرش، طول شبانه روز بیشتر بشه تا آدم حداقل به  بعضی از کارها و برنامه هاش برسه؟

۳. این مجموعه کتابهای تاریخ تمدن ویل دورانت واقعا یک گنجینه ست. اگه یک عزیزی پیدا شد و مجموعه ۱۳ جلدیشو برای تولدتون خرید که خوش به حالتون. اما اگه هم اینجوری نشد لااقل این جلد اولشو بخونین. معرکه ست.

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 بهمن1386ساعت 23:24  توسط کیوان  | 

تحریمها

1. آقایون میگن تحریمها هیچ اثری نداشته! البته حق دارن لابد. اونا که قرار نیست متوجه آثار تحریم بشن. اما مثال به حد کافی از آثار ملموس تحریم وجود داره. من الآن می خوام یکیشو که امروز بهش برخوردیم، بنویسم.

با دو تا از دوستان یه مقاله فرستادیم برای یه کنفرانس. حالا که پذیرفته شده، باید برای ثبت نام یه پولی رو می ریختیم به یه حساب توی امریکا.

بعد از مراجعه به دو سه تا بانک (سامان، صادرات و ملی) متوجه شدیم اصلا امکان همچین کاری نیست که از بانکی توی ایران، مبلغی واریز بشه به بانکی توی امریکا. دو تا راه حل پیشنهاد کردن: اول اینکه با واسطه یک بانک خارجی –مثلا توی کویت یا دبی- این کارو انجام بدن، که در اینصورت کارمزد بانکها (مبدا، واسط و مقصد) خیلی زیاد میشه بطوریکه نسبت کارمزد به اصل پول بالاست و توجیه نداره. دوم هم اینکه از طریق یه صرافی این کارو انجام بدیم که اون هم یه مقدار مشکل زمان داشت. خلاصه برای منتقل کردن 390 دلار ناقابل، کلی ما رو مچل کردن. اینه رایحه خوش خدمت!

 

2. یه سفر خارجی پیش اومده بود و چندتا از افراد شرکت باید می رفتن به کشوری در اون سر دنیا. طبیعتا به یه فرودگاه واسط نیاز داشتن. هیچکدوم از کشورهای اروپایی حاضر نشد حتی در این حد همکاری کنه. اول دنبال ویزای ترانزیت بودن (3 روزه!) اما ندادن. بعد حتی به کمتر از این هم راضی شده بودن اما باز هم موافقت نکردن. آخر سر مجبور شدن از طریق سوریه برن!!

 

خوب البته لابد این چیزا ربطی به تحریمها و سیاستهای موجود نداره!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 بهمن1386ساعت 19:38  توسط کیوان  | 

شب... سکوت، کویر

نمی دونم «شب... سکوت، کویر» شجریان رو گوش کردین یا نه. احتمالا آره.

به طرز غریبی فوق العاده ست. کمانچه کیهان کلهر با لمس عمق وجود شنونده، کویر رو میاره جلوی چشمات. صدای سوزدار شجریان، عظمت، تاریکی و ابهت شب رو مجسم میکنه و بی اختیار سکوت رو هم در اوج نجواها حس میکنی. 

برای خودش زندگی ایه. انگار دردها و غمناله های تاریخی پیرمردها و پیرزنهای کویرهای خراسان رو فریاد می زنه.

 

*********************

نمی دونم چرا؟ اما یاد این افتادم:

«چه بسيار انسانها که کام مرگ را در چشيده اند

و مرگ هر انسان اندوهناکي يک جهان است

ما و زمین!

این ميراث داران بي کرانگي اندوه.»

 

+ نوشته شده در  جمعه 19 بهمن1386ساعت 19:11  توسط کیوان  | 

سرمایه طبقاتی

چند روز پیشتر با همسر عزیز رفته بودیم کتابی رو برای یه کلاس زبان از شهر کتاب میدان پونک بخریم. به ما گفته شده بود که این کتاب یه CD هم به همراه داره که جدا از کتابه و می تونیم نخریمش. ما هم چون CD رو داشتیم، فقط می خواستیم کتاب رو بخریم.

القصه، یارو فروشنده، کتاب رو داد بهمون و با لحنی تحکم آمیز – و جوری که انگار یعنی شما چرا نمی فهمین- حالیمون کرد که کتاب و CD با همه و باید –اگه می خوایم- جفتشو با هم بخریم (آش با جاش). ما هم چون کتابو لازم داشتیم، گرفتیم.

 

هفته بعد که استاد گرامیمون کتابامونو چک کرد، اول مؤاخذه شدیم که «چرا یک نسخه از این کتابو خریدین و نه دو تا؟»، بعد هم: «مگه نگفته بودم کتابو بدون CD بخرین؟!»

 

نتیجتا روز آینده دوباره انر انر رفتیم همون شهر کتاب پونک که نسخه دوم از کتاب رو ابتیاع نماییم که فروشنده محترم فرمودند «این کتاب فعلا تموم شده.»

-         «خوب پس کی میارین؟»

-         «پس فردا زنگ بزنین تا بگیم اومده یا نه.»

 

پس فردا:

-         «ببخشید، کتاب رو آوردین؟»

-         «بله، زودتر بیاین بگیرین تا تموم نشده.»

 

همسر عزیز رفتند برای خرید نسخه دوم از کتاب کذایی و در کمال مسرت خاطر متوجه شدند که سرکار خانم محترم فروشنده، کتاب رو با یک کتاب دیگه اشتباه فرموده بودند.

 

پس از مقادیری کظم غیظ و تماس با استاد عزیرتر از جان، متوجه شدیم که برای اخذ کتاب قشنگ مذکور، باید به محلات زیبای از ما بهتران تشرف یابیم: شهر کتاب نیاوران.

 

به محض تشرّف، متوجه شدیم که نه خیر، انگار ما مشرّف نشده ایم، اونها مشرّف شده اند. اول دم در، یک نفر خوشامدگویان راهنمایی فرمود و بعد چند نفر مثل پروانه دورمون چرخیدند که انگار ما منت نهاده بودیم و اونجا رو به مقدم مبارک خودمون مزین فرموده بودیم. کتاب رو هم دو دستی تقدیممون نمودن و پرسیدن که میل داریم CD رو هم ابتیاع بفرماییم یا نه؟ که فرمودیم نه خیر ابتیاع نمی فرماییم. همان یک، بسمان است!

 

بهر حال در امر صعب خرید کتاب موفق شدیم اما کمی تا قسمتی اعصابمون از این تفاوت نحوه برخورد خط خطی شد و مقادیری هم متعجب بودیم.

 

این مسأله وقتی جالب تر شد، که با یکی از دوستان در همین مورد صحبت می کردم و متوجه شدم وقتی اخیرا به یک کتابفروشی نسبتا عمومی –مشابه شهر کتاب- منتها پایینتر از میدان آزادی مراجعه کرده، صاحبان کتابفروشی انگار ارث پدر مهربان و محترمشون رو ازش مطالبه فرموده بودند. علی الظاهر احساس می فرمایند همین که لطف فرموده اند و مقادیری کتاب –این کالای لوکس! که بدرد بدبخت بیچاره ها نمی خوره- رو در اختیار مردمان بی پرستیژ جنوب شهر گذاشته اند! این بندگان قدر نشناس کلی هم باید خدای منان رو شکرگذار باشن.

 

خلاصه، کمی که بیشتر در موردش با همسر عزیز صحبت کردیم، دیدیم خیلی از چیزایی که قبلا نمی شد با پول خرید، رو دیگه الآن خیلی راحت میشه بصورت کالا خرید و فروش کرد. یکیش همین «احترامه». آقایون و خانمهای از ما بهتران به کتابفروشی –یا هر جای دیگه- افتخار میدن و قدوم مبارکشون رو اونجا می گذارن و میزبانان گرامی هم مثل پروانه دورشون می چرخن. عاشق چشم و ابروشونن فکر میکنین؟ نه خیر. در واقع چی کار می کنن؟ دارن احترام می خرن و می فروشن چون پولشو دارن. اون بدبختی هم که اون پایینا میره، پولی نداره از اینجور کالاهای لوکس(!) مثل احترام بخره. ما هم که این وسطهاییم و پونک میریم کتابفروشی، لطف می کنن و عجالتا فحش نمی دن بهمون.

 

از اینجور کالاهای نو ظهور کم نیستن و به یمن و برکت نظام زیبای سرمایه داری –که قدومش بر فرق سر ما باد!- از این هم بیشتر خواهند شد. کافیه یه خرده فکر کنین تا به این لیست کالاهای دیگه ای رو هم اضافه کنین. چیزهایی که قبلا به شکل ارزش بودن و یا حداقل کالا نبودن، و حالا تبدیل به سرمایه طبقاتی شدن:

احترام

کرامت انسانی

آزادی فردی (یه داستان هم دراین مورد بعدا می نویسم)

و از همه اساسی تر: خندیدن، شاد بودن و رضایت.

 

به نظر من خندیدین اولین سرمایه طبقاتی هست.

 

 

******************

 

بی ربطه. اما نمی دونم چرا وقتی آهنگهای Gipsy King رو گوش می کنم، با وجود شاد بودن ظاهری خیلیاشون، یه غم و رنج تاریخی رو توش احساس می کنم. آدم دلش میگیره.

+ نوشته شده در  شنبه 13 بهمن1386ساعت 19:35  توسط کیوان  | 

گل، کتاب و باقی قضایا

۱. اینی که این زیر می بینین، گلیه که از وقتی کوچولو بوده، خودم بزرگش کردم. الآن شده این هوا. تازه این فقط یه بخششه.

 

 

۲.یه کتاب هم معرفی کنم اینجا. فکر کنم جزء جالب ترین کتابهاییه که خوندم تا حالا. «تاریخ مشروطه» نوشته احمد کسروی رو میگم. من چاپ قدیمیشو دارم که عکس جلدشو این پایین آوردم. الآن مجددا چاپ شده. نمی دونم، اما به احتمال زیاد با کلی سانسور تجدید چاپ شده.

نثرش خیلی جالبه و امیدوارم توی پستهای بعدی یه چیزایی ازش بتونم بنویسم اینجا. خیلی درسها میشه ازش گرفت. فعلا بیشتر نمی نویسم راجع بهش.

 

 

۳. آهای مردم، بشتابید که همه مشکلاتتون حل شد. به یمن فکر خلاق بنی بشر و نیز مرحمت و قدرت باریتعالی، چیزهایی اختراع میشه که موجب مسرت خاطر خلق خدا می گردد. بنده فقط عکس تبلیغشو اینجا میارم. بدون شرح.

 

+ نوشته شده در  جمعه 12 بهمن1386ساعت 9:36  توسط کیوان  | 

الگوی مصرف سوخت

 

این مسؤولین محترم و قشنگ ما انقدر باحالند که آدم لذت می بره. همین چند ماه پیش بود که یه محشر کبرایی درست کردن سر اینکه: آی ایها الناس، بنزین سوخت خوبی نیست و ما قدر همه دنیا گاز داریم و گاز سوخت بسیار زیباییست و باید همه خودروها رو گازسوز کنیم و از این حرفها. بعد هم شروع کردن به تغییر خط تولید خودروها و ایجاد جایگاههای CNG و ایجاد کارگاههای تبدیل خودرو و ...

فقط یه قلمشو که من خبر دارم، یه قرارداد حدود 2 میلیارد دلاری با صنایع دفاع بستن برای تبدیل 5/1 میلبون خودرو از بنزین سوز به گازسوز.

 

هر چی هم یه عده گفتن «بابا ما خودمون تو فصل سرما مشکل گاز داریم. چرا مشکل کمبود بنزین رو با یه مشکل جدید جایگزین می کنین؟»، کسی گوشش بدهکار نبود. تنها چیزی که برای نظام خوشگل جمهوری اسلامی اهمیت داشت، این بود که خطر تحریم بنزین رو کاهش بده.

 

حالا هنوز 1 سال نگذشته که گاز چند تا شهر قطع شده و مردم بدبخت تو سرما دارن می لرزن. آقایون هم احداث جایگاههای جدید CNG رو فعلا قطع کردن. همین آقایون با استعداد حالا که اینجوری شد میگن: «ما به دنبال جایگزینی گاز بجای بنزین در بخش خودرو و جایگزینی سوختهای جایگزین بجای گاز در سایر بخشها هستیم.» خوب خدا خیرتون بده. از اول فکر سوخت جایگزین دیگه ای توبخش خودرو می کردین. مثل کشورهای دیگه که رفتن سراع دیزل جدید یا موتور هیبریدی. خداییش باحال نیستن اینا؟ شوخیشون گرفته؟

 

مثل اینه که دلت درد کنه، بری یه قرصی بخوری که دل دردتو خوب کنه اما باعث بشه سکته قلبی هم بکنی. حالا برو دنبال درمون سکته ات. خدا عاقبتمونو به خیر کنه با این پرفسورها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 بهمن1386ساعت 21:32  توسط کیوان  | 

یک، دو، سه، شروع!

خیلی پیشتر قصد کردم یک وبلاگ راه بندازم. این کار رو هم کردم. وبلاگی بود به اسم «به نام انسان» که بنا به دلایل مختلف ادامه پیدا نکرد. این بار سعی دارم خودمونی تر و روزمره بنویسم. تا چه پیش آید.

از خودم، وقایع روز، علایقم، نظراتم و ... خواهم نوشت و از خواندن نظرات خوانندگان خوشحال خواهم شد. تا بعد.

+ نوشته شده در  جمعه 5 بهمن1386ساعت 20:28  توسط کیوان  |