تبليغاتX
یک استراحت کوتاه

یک استراحت کوتاه

مانا (5)

مانای ما دو ماهه شد.  اینم چندتا از عکسهای ماهش.

ضمنا مانا اولین مسافرتش رو هم رفت اصفهان:

+ نوشته شده در  شنبه 16 خرداد1388ساعت 16:58  توسط کیوان  | 

دولت آبادی و سروش

نمي دانم ماجراي اخير درگيري لفظي- قلمي دولت آبادي- سروش را دنبال كرده ايد يا خير. دولت آبادي در يك سخنراني –كه بدون برنامه ريزي قبلي انجام شد- از انقلاب فرهنگي و نقش سروش در آن انتقاد كرده بود:

«… من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه‌ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود. …

آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»

 

سروش اما كه انگار نقطه اي اساسي از سوابق خود را در معرض انتقاد ديده بود، چنان برآشفت كه بي پروا و در كمال تعجب و البته با بي ادبي چنين پاسخ داد:

«… به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.»

 در اين مورد در وبلاگها و البته روزنامه هاي زيادي مطالب مختلفي نوشته و در مورد جوانب مختلف قضيه بحث شد.

اگر بخواهم راستش را بگويم، با وجود نامطلوب بودن كل قضيه، براي من اما، اين ماجرا از يك جنبه بسيار لذت بخش بود. اينكه سروش بعد از سالها مجبور شد بالاخره چهره اصلي اش را كه پشت ژست روشنفكري پنهان كرده بود، نمايان كند. اينكه يك نفر براي تخريب ديگري به تجاهل افتخار كند كه يكي از بزرگترين نويسندگان مملكتش را نمي شناسد، به نظرم خودويرانگري عظيمي است. من شخصا از اين خودافشاگري محظوظ شدم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 3 خرداد1388ساعت 22:42  توسط کیوان  | 

امروز

بعد از يه ساعت سگ دو زدن از اينور به اونور:

- ببخشيد آقا، پرسيدم دفتر گندزدايي از زندگي؟

يكي سرشو يه كم مياره بالا.

-         هان؟ چيه؟ چي مي خواي؟ تشكيل پرونده دادي؟

-         نخير.

-         مگه كوري؟ نمي بيني همه جا نوشتن اول تشكيل پرونده بدي؟

-         ا... اين چه طرز صحبته آقا؟ حالا مهم نيست. بايد چي كار كنم؟

-    اونجا نوشته. ميري شناسنامه و كارت ملي و گواهينامه و  پايان خدمت و كپي برابر اصل شده همه شونو مياري. مال خودت و خونوادت. آبجيا فقط پايان خدمت نميخوان.

-         لطفتون كم نشه. اين طرفا دفترخونه...

زرپ دريچه شو مي بنده.

لخ لخ لخ لخ... 12 ساعت بعد. همه مدارك رو جور كردي و آوردي.

-         آقا آوردم همه شونو.

-         چيو آوردي؟

-         همه اون كوفتايي رو كه گفتين.

-         من گفتم؟ چي گفتم؟

-         شما نه. يكي از همكاراي محترمتون.

-         ما از اين چيزا به كسي نمي گيم.

-         مگه اينجا دفتر گندزدايي از زندگي نيست؟

-         نه، اون طبقه بالاست. اينجا دفتر حذف امروز از تقويم زندگيه.

-         چي؟ بابا همين چند ساعت پيش اينجا بود.

-         خوب اون چند ساعت پيش بود. حالا اونا رفتن بالا، ما اومديم پايين. حرفيه؟

-         نه. ببخشين. حالا ببينم، ببخشين، جسارته. شما چي كار مي كنين؟ شايد كارم راه بيفته.

-         تقويم ثبت شده شخصي داري؟

-         نه، اين ديگه چي زهرماريه؟

-    ميري شناسنامه و كارت ملي و گواهينامه و  پايان خدمت و كپي برابر اصل شده همه شونو مياري. مال خودت و خونوادت. آبجيا فقط پايان خدمت نميخوان. يه گواهي احراز هويت از ثبت احوال و يه استشهاد محلي كه تو محضر امضا شده باشه هم بايد بياري. اين فرم درخواست حذف امروز از تقويم زندگيت رو هم پر كن.

-    شما كه گفتين از اين چيزا به كسي نمي گين. حالا هيچي، اون مدارك اولي رو دارم. نميشه يه جوري كار ما رو راه بندازي؟ ميرم احراز هويت و اون درد آخري رو هم جور مي كنم.

-         بده اين خرت و پرتاتو. برو بقيه شو هم بيار تا تقويمتو راه بندازيم.

لخ لخ لخ لخ... 123 ساعت بعد.

-         ببخشيد آقا، الآن اينجا دفتر گندزدايي از زندگيه يا دفتر حذف امروز از تقويم زندگي؟

-         هيچكدوم.

-         پس ببخشيد، چه جهنم دره اي هستين؟ ا... نه، يعني چي كار مي كنين؟

بعد از خوردن يه اردنگي، خودمو از رو زمين جمع و جور مي كنم. يكي رو اونجا پيدا مي كنم. مي پرسم اين دو تا دفتري كه مي خوامشون كجان؟ ميگه برو از اطلاعات دم در بپرس. ميرم.

-    ببخشيد آقا، در اين لحظه از اين روزگار قشنگ، دفتر گندزدايي از زندگي و دفتر حذف امروز از تقويم زندگي كجان؟

-         شما كجارو مي خواين؟ اطلاعات دم در؟

-         خوب آره ديگه.

-         مگه كوري؟ اينجا دره؟

-         ا... نه. اما به خدا، به جدم همين چند دقيقه پيش اينجا بود.

-         حالا كه مي بيني نيست.

-    اي بابا، تو اين اداره آمرزشتون هيچ نقطه ثابتي نيست؟ حتي در؟ اينجا كجاست حالا؟ ول كن. بي خيال. داداش، نمي دوني اين دفتر ... چي بود، حذف زندگي از تقويم، نه، گندزدايي دفتر...

-    من نمي دونم. اينجا دفتر فراموش كردن روزهاي بده. ا ... ببين دفتر اطلاعات از شانست همين الآن اومد همين بغل. برو بپرس.

-    خدا عمرت بده...... ببخشيد خانم، دفتر اطلاعات؟ به خدا گ...گيجه گرفتم. كمكم كنين. اين دو تا دفتر كه الآن اسمشونو اينجا نوشتم تا يادم نره، كجان؟

-    آقا ما رو گرفتيا. چه مي دونم. برو بگرد پيداشون كن. اگه خوش شانس باشي و سرجاشون باشن، طبقه چهاردهمن الآن. بدو در آسانسور بازه.

هلك هولوك...هلك هولوك...

-         سلام آقا كجا رفته بودين؟ كلي گشتم دنبالتون. همه مداركو آوردم. حالا چي ميشه؟

-         بده ببينم... خوب كامله. هيچي ميري فردا مياي تا تقويمتو بديم بهت.

-         خوب بعدش چي؟

-    بعدش چي مي خواي بشه؟ چون فردا امروز نيست، نمي تونيم امروزو از تقويمت حذف كنيم. شما هم كه براي حذف امروز درخواست دادين، نه فردا.

-    اي بميرين الهي همتون با هم. حالا چه خاكي تو سرم بريزم؟ نخواستم بابا. ديوانه اين همه تون. حالا اون يكي دفترتون كجاس؟ خدا به دادم برس.

در حال پرسه زدن تو طبقات بعد از 1234 ساعت سگدو زدن توي طبقات، بالاخره دفتر گندزدايي از زندگي رو پيدا مي كنم.

-         سلام آقا. لطف عالي مستدام. ميشه روزگار ما رو گندزدايي بفرمايين؟ اينم مدارك.

-         حالا بايد بري آزمايش بدي، ببينيم جوهر وجوديت چيه؟ تا بفهميم از چه گندزدايي استفاده كنيم؟

-    اي بابا، لابد حالا بايد برم آزمايشگاه و بعد كه بيام دوباره كوچ كردين. نه تو رو به جدت يه كاريش بكن. اصلا ببين قويترينش چيه؟ اگه جوهر وجودي ما از چيزاي بد بد باشه، چي به خوردمون ميدي؟

-    ببين يارو. اگه فكر كردي به همين راحتياست، كور خوندي. اولا اينجا كل زندگيتو گندزدايي نمي كنن. يه روز يه روزه. ثانيا، بايست اول بري تقويم ثبت شده شخصيتو بياري، بعد درخواست بدي تا روزي رو كه از زندگيت نتونستي حذف كني، گندزدايي كني. فهميدي؟

-    ميشه امروز درخواست دفع آفت براي فردا بدم كه فردا كه اومدم نگي امروز فرداست و نميشه امروز كه ديروز بود رو حذف كني؟

-         نه!

-         پس چه خاكي تو سرم بريزم؟

-    هيچي. برو اونجا تسهيلات كافي هست. اينجا طبقه آخره، طبقه دوازده. برو خودتو بنداز پايين راحت شي. يه دفعه همه تقويمت با هم حذف ميشه. راحت و بي دردسر.

-         اينجا كه 15 طبقه داشت!

-         داشت كه داشت، حالا كه نداره.

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 اردیبهشت1388ساعت 19:59  توسط کیوان  | 

مانا (4)

مانا امروز ۴۰ روزه شد. عکسهای جدیدش رو میگذارم اینجا.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 اردیبهشت1388ساعت 22:44  توسط کیوان  | 

زهره (3)

هنوز هم باورم نمی شود توانسته باشیم چنین کاری بکنیم. اینکه زهره را ببریم وسط بیابان تک و تنها رها کرده باشیمش. ۵۰ کیلومتر دور از خانه اش. و هیچکداممان هم پیشش نباشیم. قبلا اینقدر  بی رحم نبودیم.

کاش می شد آدم رفتگانش را پیشش نگه دارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اردیبهشت1388ساعت 12:34  توسط کیوان  |