تبليغاتX
یک استراحت کوتاه

یک استراحت کوتاه

بگذار سخن بگویم

نمي‌دونم كتاب "بگذار سخن بگويم" رو خوندين يا نه. اثر ديميتيلا باريوس دچونگارا هست و ترجمه شاملو و پاشايي. شرح سالها فعاليت و مبارزه زنيه كه براي حقوق زحمتكشان بوليوي جنگيده. متولد 1937 بوده و كتاب در 1976 چاپ شده.

داشتم مي‌گشتم ببينم زنده‌ست يا نه. ديدم آره. تو سال 2005 هم يكي از كانديداهاي دريافت جايزه صلح نوبل بوده.

محتواي كتاب واقعا تكان‌دهنده‌ست، از نظر استقامت اين زن. فقط يه قلمش اينكه در گير و دار سال‌ها مبارزه با حكومت‌هاي ديكتاتوري بوليوي، 7 بار وضع حمل كرده كه 3 تا از بچه‌هاش در جريان مبارزات و شكنجه‌هايي كه شده، سقط شده‌ن! حداقل 45 ساله كه داره مبارزه مي‌كنه و هنوز هم دست نكشيده.

وقتي فهميدم زنده‌ست، كنجكاو شدم بدونم نظرش راجع به حكومت مورالس تو بوليوي چيه. راستي، راستي داره براي مردم كار مي‌كنه يا نه؟

اين مصاحبه رو ازش ديدم كه همين امسال (نوامبر 2009) انجام شده:

http://www.lapress.org/articles.asp?art=5936

تو يه قسمت از مصاحبه اينجوري ميگه:

What do you think about President Evo Morales´ government?

I think he´s doing things well and he´s doing everything he can, but the danger is that the people around him have taken advantage of their power for their own benefit. One person alone cannot change things, even if he may want to. That´s why the entire population needs to participate. There should be a social control to avoid corruption. I think political training is important, so we know what needs to change and how we want to change it. I´ve been a leader and I know how difficult it is. A small mining camp had many problems and many things to do. Imagine how it is to resolve the problems of a country. On the other hand, there are people who criticize this government and call it a dictatorship, but they don´t realize what it means. In a dictatorship, you could not sleep because in any moment, the army broke down the door, raped the women, took valuables and called it their “war booty.” No one could say anything about it.

 كلا خوندن اين كتاب توصيه مي‌شود.

+ نوشته شده در  شنبه 21 آذر1388ساعت 12:18  توسط کیوان  | 

روزهای سیاه

روي تكه كاغذي بر ديوار شركت‌مان اين جمله را نوشته: "هر روز به خودت يادآوري كن كه امروز بهترين روز زندگي است."

وامانده‌ام با خودم كه چطور مي‌تواند اين روزها، اين روزهاي سياه، اين روزهاي بيم و اميدي كه با همه اميدواري‌هايش هر روز براي‌مان خبر ناگواري دارد، بهترين روزهاي زندگي‌ام باشد.

كدام را بگويم؟ روزي را كه از بهت شعبده صندوق‌ها ميخ‌كوب شده بوديم؟ يا روزي را كه شتك خون بر ديوارهاي شهر منزجرت مي‌كرد؟ روزي كه با خواندن وبلاگي كه از خاطره مورد تجاوز قرار گرفتن‌اش گفته بود، عرق كرده بودم يا روزي كه ليست‌هاي 72 نفره و 360 نفره و گورهاي دسته جمعي نشان‌مان دادند؟ سرهاي شكافته و مغزهاي بيرون ريخته؟ يا شكم‌هاي دريده شده با ساطوري در كوي؟ يا شايد مانور نيروي انتظامي در سركوب كارگران فرضي معترض به عدم دريافت حقوق؟

كدام را؟ در بند شدن فهيم را؟ يا رفتن زهره را؟ از كدام بگويم؟ از حبس شدن حجت كه مصداق بارزي است از: "انسان تجسد وظيفه است"؟ يا از ماندن نفيسه در آن سوي ميله‌هايي كه ما را از همه آنهايي كه برگردن‌مان ديني دارند، جدا مي‌كند؟ از كدام بگريم؟

چگونه اين روزها و شب‌ها را بهترين روزان و شبان زندگي‌ام بدانم؟ چگونه؟

چگونه مي‌تواني ادامه دهي اگر نتواني همان يك ذره اميدي را كه با خودت يدك مي‌كشي، از زير بار سهمگين آوار هر خبر جديدي كه از راه مي‌رسد، بيرون بكشي؟

اميدهاي‌مان را به دنبال مي‌كشيم و تازيانه‌هايشان را تاب مي‌آوريم. در انتظار حجت و نفيسه عزيز روزها و شب‌ها را مي‌شماريم، غرق در اشك‌هاي‌مان، و چشم بر دوردست‌ها، در انتظار كورسويي. بهار ما بي‌شك فرا خواهد رسيد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 16:47  توسط کیوان  | 

مانا (10)

اینها هم چندتا عکس دیگه از مانا.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 18:0  توسط کیوان  | 

مانا (9)

چند تا عکس جدید از مانا گل می گذارم اینجا. توی دو پست پشت سر هم. عکسهای ۵ و ۶ ماهگیشه.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 10:14  توسط کیوان  | 

مانا (8)

ماناي ما ۵ ماه و نيمه شده. اين هم چند تا از عكسهاش:

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 22:14  توسط کیوان  |