تبليغاتX
یک استراحت کوتاه

یک استراحت کوتاه

روزهای سیاه

روي تكه كاغذي بر ديوار شركت‌مان اين جمله را نوشته: "هر روز به خودت يادآوري كن كه امروز بهترين روز زندگي است."

وامانده‌ام با خودم كه چطور مي‌تواند اين روزها، اين روزهاي سياه، اين روزهاي بيم و اميدي كه با همه اميدواري‌هايش هر روز براي‌مان خبر ناگواري دارد، بهترين روزهاي زندگي‌ام باشد.

كدام را بگويم؟ روزي را كه از بهت شعبده صندوق‌ها ميخ‌كوب شده بوديم؟ يا روزي را كه شتك خون بر ديوارهاي شهر منزجرت مي‌كرد؟ روزي كه با خواندن وبلاگي كه از خاطره مورد تجاوز قرار گرفتن‌اش گفته بود، عرق كرده بودم يا روزي كه ليست‌هاي 72 نفره و 360 نفره و گورهاي دسته جمعي نشان‌مان دادند؟ سرهاي شكافته و مغزهاي بيرون ريخته؟ يا شكم‌هاي دريده شده با ساطوري در كوي؟ يا شايد مانور نيروي انتظامي در سركوب كارگران فرضي معترض به عدم دريافت حقوق؟

كدام را؟ در بند شدن فهيم را؟ يا رفتن زهره را؟ از كدام بگويم؟ از حبس شدن حجت كه مصداق بارزي است از: "انسان تجسد وظيفه است"؟ يا از ماندن نفيسه در آن سوي ميله‌هايي كه ما را از همه آنهايي كه برگردن‌مان ديني دارند، جدا مي‌كند؟ از كدام بگريم؟

چگونه اين روزها و شب‌ها را بهترين روزان و شبان زندگي‌ام بدانم؟ چگونه؟

چگونه مي‌تواني ادامه دهي اگر نتواني همان يك ذره اميدي را كه با خودت يدك مي‌كشي، از زير بار سهمگين آوار هر خبر جديدي كه از راه مي‌رسد، بيرون بكشي؟

اميدهاي‌مان را به دنبال مي‌كشيم و تازيانه‌هايشان را تاب مي‌آوريم. در انتظار حجت و نفيسه عزيز روزها و شب‌ها را مي‌شماريم، غرق در اشك‌هاي‌مان، و چشم بر دوردست‌ها، در انتظار كورسويي. بهار ما بي‌شك فرا خواهد رسيد. 

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 آبان1388ساعت 16:47  توسط کیوان  | 

مانا (10)

اینها هم چندتا عکس دیگه از مانا.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 18:0  توسط کیوان  | 

مانا (9)

چند تا عکس جدید از مانا گل می گذارم اینجا. توی دو پست پشت سر هم. عکسهای ۵ و ۶ ماهگیشه.

+ نوشته شده در  جمعه 17 مهر1388ساعت 10:14  توسط کیوان  | 

مانا (8)

ماناي ما ۵ ماه و نيمه شده. اين هم چند تا از عكسهاش:

+ نوشته شده در  یکشنبه 29 شهریور1388ساعت 22:14  توسط کیوان  | 

سبز

اين مردمي كه اينك، اين‌چنين سرد، ساكت، گاه خشمناك و گاه آرام از كنارت مي‌گذرند، همان‌اند كه دو ماه پيش آن‌چنان سبز بودند كه رنگ ديگري نمي‌ديدي. آن‌قدر فرياد زدند و آن‌قدر اميدوار بودند و آن‌قدر جنگيدند تا زنده‌زنده سرخشان كردند. حالا، انگار چيزي نبوده، هر يكي هوشمندانه پوستين رنگ ديگري بر تن كرده و از كنارت مي‌گذرد تا نداني و ندانند كه سبز بوده. مي‌داني اما كه منتظر اولين نداست تا پوستين رنگارنگش را بردارد و از زير آن پيراهن سبزش را نمايان كند. ساطور تنها پوستين‌هاي جديدي به اين خلق هديت داده تا چند روزي بر تن كنند.

تا ماه بر بيايد، ما فقط مي‌توانيم بگرييم بر خون‌هاي سرخي كه رفت. خون بگرييم بر تن‌هاي پاكي كه به زير خاك شد و بغض كنيم از شورها و اميدهايي كه چند روزي است شعله‌اش كم‌سو شده. اما ماه، بر مي‌آيد.

+ نوشته شده در  سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 8:26  توسط کیوان  |